September 23, 2004

روزي روزگاري
تابستان 82
دست بر قضا يك روز يكي زنگ زد كه بيا براي كلاسهاي راهنماي توريست
ثبت نام كنيم
دست بر قضا در امتحان وروديش قبول شديم و شروع كرديم به رفتن
دست بر قضا تو اين كلاسها درسي داشتيم به نام اماكن باستاني و موزه ها!
دست بر قضا سر جلسه امتحان اين درس من با خودم تقلب آوردم
دست بر قضا تقلبم لو رفت و استاد 2 نمره از نمره ام به خاطر تقلب كم كرد
...
روزي روزگاري
تابستان 83
دست بر قضا من شدم مدرس كلاسهاي طرح IT فرهنگيان
دست بر قضا من قبول كردم كه ايـن دفعـه كلاسم مختلط بـاشه
دست بر قضا استاد اماكن باستاني هم بايد اين دوره رو ميگذروند
دست بر قضا استاد اماكن باستاني افتاد تو كلاس من!
دست بر قضا خيلي هم سر كلاس حرف مي زنه!
دست بر قضا!
بندازمت از كلاس بيرون!؟
از من تقلب ميگيري!هــا!

گهي زين به پشت و گهي پشت به زين!

Posted by maryam at September 23, 2004 09:51 AM