January 05, 2005

تلاش ميكنم
همانطور كه تو به من ياد داده اي
كارم را به بهترين نحو انجام ميدهم
همانگونه كه تو هميشه انجام ميدادي
شاگردانم را با نام كوچك صدا ميكنم
همانطور كه تو هميشه ما را با نام كوچك صدا ميكردي
جو گير ميشوم
فراموش ميكنم همه اين ها را به تو مديونم
سالگردت ميشود
من جلسه دارم/كلاس دارم/پروژه دارم/كوفت دارم...
نه كلاسم را كنسل ميكنم نه جلسه ام را و نه ان پروژه هاي لعنتي را!
دوري راه را سردي هوا را و حتي باران را بهانه ميكنم و نمي آيم!
انگار نه انگار چهار سال از بهترين سالهاي زندگيم تو به من زبان اموخته اي
به وجدانم وعده ميدهم روزي ديگر /زماني ديگر/
حتما با دسته گل رمان مشكي بر سر مزارت خواهم امد
وجدان دردم زود خوب ميشود
تازگيها شگرد فريب دادن او را هم ياد گرفته ام
ميبيني چقدر حقير شده ام!؟

Posted by maryam at January 5, 2005 02:49 PM