December 14, 2006

وقتی رها شدیم که دیگر قفس نبود
چیزی به نام عاطفه در دسترس نبود

عمری به حبس طی شد و دیدیم ناگهان
چیزی که بود دور و بر مـــا , قفس نبـــود

ما بال می زدیم و برای عبورمان
صدها هزار پنجره باز بس نبود

از کوچه باغهای دلت تا عبور کرد
فلبم سرک کشید,
ولی هیچ کس نیود...

Posted by maryam at December 14, 2006 07:12 AM