June 17, 2007

دلم میخواهد به یک خواب طولانی فرو بروم
و وقتی چشمانم را باز میکنم
سی ساله باشم
و
درست رأس همان قله ای که می خواستم!

Posted by maryam at June 17, 2007 12:27 PM
Comments

شما هم كه عين من زديد وهمه درهاي كامنت دون يرو تخته كرديد! براي اولين پستتو مي نويسم ...منم اونقدري پول ندارم كه تو اين اوضاع بگم فداي سرت ولي هميشه مي گم فداي سرم كه دلم نسوزه

Posted by: mojgan at July 2, 2007 08:41 PM

در میعاد گاه شبنم و کل بوی بودن می آید
بوی شوق سجاده
و چقدر ساده است نگاه پروانه
اگر تو نباشی چقدر هرزه است نگریستن ها
و چقدر تنهاست دلکم
مرا ببر به آبی آغوشت ...

Posted by: Travertine at July 2, 2007 02:47 PM

براي ديدنت اگه ثانيه ها رو هم نشمارم، مطمئنن روز ها رو ميشمارم. ميس يو مريمي/

Posted by: shima at June 30, 2007 12:10 PM

الان كه تو نوك قله هستي. منو اون پايين ها ميبيني مريمي؟ اون بالا بودن چه حسي داره؟ من نميخوام جا تو باشم اما. از ارتفاع مي ترسم:دي

Posted by: man at June 24, 2007 01:55 PM

سلام مريم جان
من جواب كامنت تون رو همونجا دادم :)
الآنم اومدم اينجارو چك كردم و ديدم قبلاَ متوجه نشده بودم كه مي شه اينجا كامنت گذاشت :)

اميدوارم هميشه شاد باشين و به اوج اون قله هم برسين :)

Posted by: از زندگی at June 22, 2007 06:36 PM

ولی من نمی دونم چرا خیلی وقت ها دوست دارم بر گردم به گذشته مخصوصا وقتی به یاد کارهای نکردم و مخصوصا کتاب های نخواندم میفتم !
خوش باشی دوست همشهری گل

Posted by: Zohre at June 20, 2007 11:55 PM

سلام و وقتتون بخير

وبلاگ بسيار زيباي شما دوست مهربان را ديدم و خواندم

همواره براتون آرزوي خوشبختي و شادكامي ميكنم

و شما رو به خداي بزرگ و مهربان ميسپارم

اگه وقت داشتيد به وبلاگ من هم سري بزنيد . حتما خوشحال خواهم شد

تا درودي ديگر بدرود .

( ايام خوش آن بود كه با دوست بسر شد
باقي همه بيحاصلي و بي خبري بود )

Posted by: alireza at June 20, 2007 08:50 PM

خدايا سرنوشت مرا بخير بنويس و تقديري مبارك
تا آنچه را كه تو زود مي خواهي دير نخواهم
و آنچه را كه تو دير مي خواهي زود نخواهم!

Posted by: lona at June 20, 2007 04:36 PM

اي ي ي ي خدااااااااااااااااااا.....

Posted by: farzaneh at June 20, 2007 12:49 PM

دختران روستا در حسرت زندگی دختران شهری به سر می برند ودختران شهری در رویای روستا به سر می برند مردان کوچک در آرزوی آسایش مردان بزرگ روز را به شب می رسانند و مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک می میرند به راستی کدامین پل در کدام گوشه ی دنیا شکسته است که هیچ کس به آرزوی خود نمی رسد؟!!!

Posted by: malih at June 20, 2007 12:13 AM

کدام قله؟
کدام اوج؟
مگر تمامی این راه های پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

(فروغ)

ماریا...هیچوقت آدم نمیشی دختر....همین خصلتت منو کشته

Posted by: هادی جون at June 19, 2007 11:20 PM

منم آرزوم همينه
ولي بدبختي اينه كه اتاق عمل دنيا مواد بيهوشي نداره

Posted by: shayan at June 19, 2007 04:41 PM

ماري من نمي دونم چه علاقه اي به اين نوك قله داري؟!!درست مثل نوك درخت ... مي مونه فقط از نظر حجمي و سايزي بزرگتره.دست بردار نيستي؟من هي بايد بيام تا عمر دارم از اين نوكها بيارمت پايين؟!آخه فكر من هم باش كار و زندگي دارم به خدا...

Posted by: laaya at June 19, 2007 10:14 AM

عمر آدم به همين زودي مي گذره. مثه يه خواب كوتاه...
اوضاع چطوره مريمي؟ :)

Posted by: marmar at June 19, 2007 12:11 AM

سلام و وقت بخير
اميدوارم كه حالتون خوب باشد و همواره برقرار باشيد

وبلاگ خوب و زيباي شما رو ديدم

آفرين بر شما و قلم صميمي و دل نشين شما

اگه وقت داشتيد به وبلاگ من هم سري بزنيد . منتظر شما دوست خوب
هستم.

تا درودي ديگر بدرود

Posted by: alireza at June 19, 2007 12:03 AM

سلام مريم جان من از طريق ياسمن با سايتت آشنا شدم هميشه مطالبتو پيگيري ميكنم آرزوي موفقيت برات دارم من سال ديگه سي سالم ميشه به نظر من احساسات آدما ارزشمندن مخصوصا كه با احساسم باشن ولي بعضي از احساسها تاريخ مصرف خودشونو دارن و بعضي تا هميشه يكجور باقي ميمونن من فكر ميكنم اين احساس شما از نوع اوليه كه شايدم ناشي از يه كم خستگيه كه فكر ميكني اگه فيلم اين روزهاتو خدا تند كنه چه خوب ميشه ولي مطمئن باش كه ميگذره مثل برقم ميگذره اينو از كسي كه ناباورانه سال ديگه سي ساله ميشه بشنو پاينده باشي مريمي جان

Posted by: farhaneh at June 18, 2007 04:37 PM

قول ميدم وقتي سي سالت شد بگي:
دلم میخواهد به یک خواب طولانی فرو بروم
و وقتی چشمانم را باز میکنم
سه! ساله باشم.

Posted by: leila at June 18, 2007 02:10 PM

جواب به سودابه خانم

غیرممکن ، کلمه ای از لغطنامه احمقهاست.

Posted by: اشکان at June 18, 2007 12:22 AM

یک نصیحت احمقانه : برای اینکه تو زندگی خیلی بهت سخت نگذره، سعی کن مثل بقیه باشی نه جلو بزن نه عقب بمون.... تند بری ، زود تر از وقتش می فهمی که زندگی یعنی هیچ یواش بری افسوس و حسرت عقب موندن رو داری
روشهایی رو که عموم مردم در زندگی دارند شاید احمقانه باشه ولی حاصل میلیونها سال تجربست!!
چه عرض کنم... فقط این رو میدونم تعداد کارهایی رو که تو زندگی ارزش انجام دادن داره (البته نه کارهای خیلی خیلی احمقانه) تعدادش خیلی محدوده اگه همش رو زود تر انجام بدی فقط می شی یک منتظر منتظر برای دیدن لحظه آخر...
لابد خیلی از افراد رو دیدی که دائم در حال تجربه ، تجربه های قبلی خودشون هستند... دائم پارتنرشون رو عوض می کنند، ماشینشون رو عوض می کنند، خونشون رو عوض می کنند... اینها به دلیل لذت از موضوع نیست دلیلش اینکه فکر می کنند شاید دفعه بدی اون چیزی رو که تو ذهنشون بوده بتونند تو واقعیت ببیند!

Posted by: Hussein at June 17, 2007 11:21 PM

سلام مریم جان
باور کن به سی هم برسی می بینی هیچ خبری نیست مگه این که از لحظه لحظه عمرت بهترین استفاده رو کرده باشی.راستی مهمونات رفتن.

Posted by: azam at June 17, 2007 06:59 PM

سلام.
چه آرزوي عجيبي...
فعلا...

Posted by: مهدی at June 17, 2007 06:08 PM

بي خيال!بعد 30 سال چي؟؟ببين اين كامنتت را بيشتر فعال كن من بعضي وقتها خيلي نظر دارم!!مخصوصا در مورد كشفت!!خدايي هيچوقت نخواستي ويرگول بذاري جاي تي دستت بره رو آر؟؟متن بهانه هايت هم خيلي ملموس بود،خیلی!همینطور پست ناتوانی که پیچیده بود لای دست و پایت،چطور بازش کردی؟؟آخیش:)

Posted by: خیاط at June 17, 2007 04:55 PM

سلام وبت واقعا قشنگه
اگه خواستي به وب من هم سر بزن
www.bazarak.blogfa.com

Posted by: mostafa at June 17, 2007 04:01 PM

فکر کردی وقتی سی ساله بشی چی داری ؟یه بچه زررزو داری و یه شوهر غرغرو و تویی که توی اشپزخونه داری ظزف می شوری و بدوبدو می خوای بری کهنه گهی عوض کنی و به یاد می اری روزهای خوش بیست و پنج سالگیت رو که داشتی با دوستات گل می گفتی و گل می شنفتی و

Posted by: محبوب at June 17, 2007 03:47 PM

قول ميدم وقتي به 30 سالگي برسي ميگي واو..انگار چشمم رو بستم و باز كردم شدم 30 ساله :)
و بهت قول ميدم اون زمان هم زير لب بگي 30 اما در دل بگي..هممم من كه همون مريم قبلي ام فقط تلختر و واقعي تر.

Posted by: BaHaar at June 17, 2007 02:47 PM

سلام عزیزم
واقعا سی ساله بودن یا بیست ساله بودن فرقی نداره مهم مسیر وهدف زندگی هست.....می دونی مریم عزیزم فکر می کنم تو الان از بیست و شش ؟ساله های اطرافت خیلی بزرگ تر و درد کشیده تر و خوشبخت تری !

Posted by: یاسمن at June 17, 2007 02:41 PM

ميدوني مريم جون من الان همون جايي هستم كه تو مي خواهي باشي! يه خورده هم بيشتر چون سي و يك سال و خورده اي سن دارم.ولي بگذار همين جا يك حقيقت تلخ را دوستانه بهت بگم! آدمي هيچوقت به اون قله اي كه مي خواهد و در رويا هايش مي پروراند نخواهد رسيد! سي سال كه سهله! حتي اگر 40 يا 50 يا 60 سالش هم بشود بازهم نخواهد رسيد. من به اين حقيقت تلخ يك اسمي داده ام! به آن مي گويم شيريني تلخ زندگي!! اگر اينگونه نباشد كه زندگيهايمان كاملا بي معنا مي شوند! زندگي تبديل مي شود به يك سري زجرها و مشقات تدريجي و روزمره براي رسيدن به قله اي كه وجود ندارد! انگار نرسيده به قله مرتب دور كوه بچرخي و راه را گم كني و بازدوباره به قله پايين تر يا بالاتري دل خوش كني!!! اينها همه شان تپه هاي خيالي و كوچكي هستند كه مجموعا مسير حركت ما رو تشكيل مي دهند و زندگي و خوشبختي يعني همين مسير حركت! يعني همين روزها و شبهاي موجود! مقصد حركت را خودت ميداني كه كيست. فقط وقتي به او مي رسيم كه ديگران برايمان خواهند خواند: انا لله و انا اليه راجعون. آنوقت است كه به آرامش مي رسيم. آنوقت است كه مي فهميم همه قله هايي كه آرزويشان راداشتيم هيچ و پوچ بودند! البته حالا كو تا ماها بتوانيم اينها را در اعماق وجودمان درك كنيم! جسارت نكردم. نظر شخصي خودم را گفتم. برايت مسير حركتي پر فراز و زيبا و همدل و همراهي دردآشنا آرزو مي كنم.

Posted by: سودابه at June 17, 2007 02:16 PM

منم خيلي دلم مي خواد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

Posted by: نرجس at June 17, 2007 01:44 PM