September 23, 2007

چند روز پیش یک شادی کوچک داشتم
شاید هم کمی از کوچک بزرگتر
دلم خواست با کسی شادی ام را شریک شوم.
اما نمی شد.
نمیدانم شاید آنقدر شاد بودم که نمی دانستم به که باید بگویم
منتظر بودم از دوستانم یکی زنگ بزند و شادی ام را تقسیم کنم اما کسی تماسی نگرفت
بس که همه مشغول شده اند این روزها.
شاید هم نبودن من دیگر برایشان عادی شده است.و شاید هم توقعات من هی بزرگ و بزرگتر میشوند.
شادی کوچک چند روز پیش من دیگر از تب و تاب افتاده است .
حتی دیگر حوصله توضیحش را برای کسی ندارم.
زندگی بعضی وقتها در اوج شادی مزه تلخی میدهد.در اوج موفقیت.
باورت میشود؟

Posted by maryam at September 23, 2007 05:29 PM