March 29, 2008

یک خاطره بهاری:

به نام خدا یکی از روزهای زیبای بهاری که به جای تعطیلات نوروزی به شدت مشغول حرص خوردن برای گزارش فردایمان بودیم ناگهان فهمیدیم استادمان تصادف کرده است و فردا نباید گزارش بدهیم.
استادجان از ما درخواست کردند به جایشان سر کلاس برویم و به دانشجویانشان بگوییم که استادشان نمی آید و تمرین های جلسه بعد شان را بدهیم و کلاس را گروه بندی کنیم.
بعد ما رفتیم و بعد همه اشتباهی فکر کردند ما استاد هستیم و بعد خسته و مانده برگشتیم منزلمان.
.
این بود خاطره بهاری ما.

Posted by maryam at March 29, 2008 11:56 AM