September 29, 2004

تهديد:
بنده
از همين مکان
از همين تريبون
به استاد فرانسه ام اخطار ميکنم
که اگر تا اخر اين هفته جواب ايميل من را ندهد
و يا تلفنش را درست نکند
سر خودم را محکم
به دي________وار!
خواهم کوباني________د!!

Posted by maryam at 10:17 PM

سالها دل طلب
جام می
از ما ميکرد
انچه خود داشت
ز بيگانه
تمنا ميکرد…

Posted by maryam at 07:39 PM

September 27, 2004

خيلي
زور زدم
با كلمه هاي
«بي مصرف»
«به درد نخور»
«بي خير»
«دوست»
«به دَرَك»
يك جمله دو خطي بسازم
اما
آخرش
كم اوردم!

Posted by maryam at 10:50 PM

September 26, 2004

ميگه اگر تولدت بود همين
پرينتر رو كادو ميدادم بهت!

من ميخوام يكبار ديگه از اول
مهر دنيا بيام خــــــــدا:((

Posted by maryam at 10:22 PM

September 25, 2004

اعصاب خورد كن ترين موجود دنيا:
منم!

Posted by maryam at 10:18 PM

دقايقي پيش از اتاق فرمان به ما اطلاع دادند كه ما
دچار يك دختر دايي چشم سبز جديد شده ايم!

نمي داني مهسيما دنيا چقدر زيباست!
خيلي حيف ميشد نمي امدي!!

Posted by maryam at 11:56 AM

September 23, 2004

آقـــــــــــــاَ منَم بازي!
منم پَس پريروز
«امروز»بوده بودم!

Posted by maryam at 09:53 AM

روزي روزگاري
تابستان 82
دست بر قضا يك روز يكي زنگ زد كه بيا براي كلاسهاي راهنماي توريست
ثبت نام كنيم
دست بر قضا در امتحان وروديش قبول شديم و شروع كرديم به رفتن
دست بر قضا تو اين كلاسها درسي داشتيم به نام اماكن باستاني و موزه ها!
دست بر قضا سر جلسه امتحان اين درس من با خودم تقلب آوردم
دست بر قضا تقلبم لو رفت و استاد 2 نمره از نمره ام به خاطر تقلب كم كرد
...
روزي روزگاري
تابستان 83
دست بر قضا من شدم مدرس كلاسهاي طرح IT فرهنگيان
دست بر قضا من قبول كردم كه ايـن دفعـه كلاسم مختلط بـاشه
دست بر قضا استاد اماكن باستاني هم بايد اين دوره رو ميگذروند
دست بر قضا استاد اماكن باستاني افتاد تو كلاس من!
دست بر قضا خيلي هم سر كلاس حرف مي زنه!
دست بر قضا!
بندازمت از كلاس بيرون!؟
از من تقلب ميگيري!هــا!

گهي زين به پشت و گهي پشت به زين!

Posted by maryam at 09:51 AM

September 22, 2004

آه !دلبرم
چگونه ميتوانم شادماني عميقم را به تصوير بكشم
از آن روي كه از ديدن ريختت براي مدت زماني
هر چند كوتاه
محروم خواهم بود!

Posted by maryam at 12:35 PM

September 18, 2004


گر
نباشد
حامی
هم
چون
ما
تُرا

حالِ ما افسانه می باشد تو را/

Posted by maryam at 10:08 PM

می دانی رفيق!
اگر زنهای زندگی تو
"كم‌هوش، مبتذل، منفعت‌ طلب و حقير"
بوده اند
حقيقت نه انچه که تو نوشته ای
بلکه چيز ديگری است...

آری دوست من!
حقيقت اين است:
"خلايق هر چه لايق!"

Posted by maryam at 10:07 PM

September 17, 2004

از کسی انتظار کمک داشتن
آنقدر احمقانه است که
از چُرتکه انتظار لگاريتم گرفتن!

Posted by maryam at 12:43 PM

ماهنامه موفقيت
شهريور 83
صفحه 50
دکتر فليپ هامبرت
خيلي خيلی خيلی حال داد!

Posted by maryam at 12:43 PM

September 16, 2004

بعد از يک هفته پر کارِ پرکارِ پرکار
الان اومدم خونه دارم هی صدام رو با ميکرفون ضبط
ميکنم ببينم لهجه درب و داغونم چقدر تا لهجه آدميزاد
فرانسه تفاوت داره
آخر شبی هم دلم فقط يک سونای داغِ داغ داغ ميخواد
با يک عالم ليمو ترش که هم خودم هم پوستم
از اين حالت مردگی بيرون بيايم!
راستی هيچکی يک پرينتر خوب رنگی ليزری EPSON
کهنه قديمی نداره که بخواد بندازه تو کوچه
من بيام از سر کوچشون بردارم!؟

Posted by maryam at 09:00 PM

September 13, 2004

نيازمنديها (۲)
بـه
يـک متخصص اعصــاب و روان براي
تشخيص درجه رواني بودن من
در شرايط کنوني
نيازمنديم!

Posted by maryam at 10:21 PM | Comments (76)

September 12, 2004

اسم کتاب جديدم را ميگذارم:
"کتابی که هيچگاه برای نوشتنش زمان کِش نيامد"
و تقديمش می کنم به تو!
که مثل کتاب جديد من فقط نام داری و بس!

Posted by maryam at 09:10 PM

September 11, 2004

Au nom de Dieu
از مضرات تور رفتن اينه که آدم نطقش بدجوری باز می شه و ديگه
بسته شدنش دست خداست!
..............
اول تور گفتم( نگفتم؟) اون وسط مَسَط هاشم گفتم! اخرشم گفتم!
الانم ميگم:
تور بدونٍ دلنواز مثل ليمو ترش بدون نمکه
خوشمزه است اما حال نمی ده!
..............
از ديشب تا الان برای اولين بار در زندگيم چند بار واقعا لذت بردم.
يکی از نگاههای خوشحال و مملو از عشق عروس و داماد خوشگل ديشب!
يکی از علاقه شديد و رفتار پر محبت‌هم کلاسيمون با خواهر کوچيکش در تور!
يکی از رازداری قشنگ دوستی که همه چيز را در مورد يک چيز می دانست و
انگار که هيچ نمي دانست!
کيف کردم!
..............
داداشه داشت سر باباهه غر ميزد که چرا داداشٍ منشيه هی زنگ ميزنه اُرد ميده
که به خواهرم اينقدر حقوق بدين کی بدين فلان باشه اِل باشه بِل باشه...!
یک دفعه پريدم وسط حرفشون و گفتم:
بی زحمت به داداش منشيتون بگيد بياد در حق من هم برادری کنه
طلبهامو از اين شرکته بگيره!!
uhum
جفتشون ماتشون برد!!
..............
ديروز داشتم با خودم فکر ميکردم از اخرين خنده هاي پر احساس و واقعي
من مدتهاست که ميگذره.....
امروز از دست ديوونه بازي هاي يک نفر اون قدر خنديديم که اشکم در اومد!
..............
نگرانم!خيلي وقته نگرانم!
از اينکه شخصيت واقعيم داره شکل ميگيره
و من هنوز به خود واقعيم اجازه ندادم خودش باشه
نگرانم
از اينکه پوسته ظاهريم بمونه روم و بشه شخصيت اصليم!
اوه
c'est la merde
..............
دلم نمي خواهد پايه هاي اوليه زندگيم رو توي سرزميني بسازم
که منو مجبور به خودم
نبودن ميکنه!
never

..............
هي نشستيم حرص خورديم دونه دونه موهاي سرمون رو کنديم
که اگر ايرانگردي- جهانگردي بُردمون مالزي چه جوري مشکل مجوز
رو با اولياي منزل حل کنيم!
هيچي ديگه
از مسافرت که برگشتيم فهميديم کنسل شده!
سوسک شديم رفت!
..............
خودم هم موندم چه جوری روم ميشه باز برم شرکت بگم
کلاسهای اين هفته ام هم تعطيل کنيد من دوباره دارم
ميرم مسافرت!!
نُچ نُچ!
اين وضعش نميشه!
بايد يک فکری به حالش کرد!
..............
ميان ان چيزي که هستم تا انچه که نشان ميدهم
کيلومترها فاصله است..!

تازگيها اين را فهميده ام
..............
از خستگی مُردم!
ByBye!

Posted by maryam at 01:44 PM

September 08, 2004

نيازمنديها:
فوری فوری
به يک نويسنده خوش خط و توانا برای
پاکنويس يک دفترچه تلفن قديمی منزل
نيازمنديم!

Posted by maryam at 08:10 PM | Comments (280)

September 07, 2004

به آن گروه که اهل صفا هستند
سلام ما برسانيد هر کجا هستند

لبخندهای گرم امروزم را مديون sms های
شيرين توام.
سفرت خوش!
دوست داشتنی ترين پرستار دنيا!

Posted by maryam at 11:07 PM

ياد
باد
آن
روزگاران،
يـــــــــــاد باد!

Posted by maryam at 12:36 PM

September 03, 2004

سفر ِكاري در اصطلاح عاميانه به سفري گفته
مي شود كه شخص بالاجبار واز روي ناچاري،
براي ادامه حيات كاري خود بدان روي مي آورد.

بديهي است در اين سفر از لذايذ مادي و معنوي
هيچ گونه اثري نمي باشد..!

سي يو سون!

Posted by maryam at 01:26 PM

September 02, 2004

فرهاد،سوسن،ويگن
و كنون دلكش:(
«من به بند افسونم ،من به بند افسونم
يك دوروزه مهمونم
ميگريزم از دنيا،شبگرد وپريشانم
...»


Posted by maryam at 10:54 PM

September 01, 2004

تازگيها سعي ميكنم با خودم مهربان تر باشم
و به جاي انكه خود را مدام سرزنش كنم
به خودم مي گويم:
«فداي سرت مريم!
اگر آدم بودي كه الان اينجا نبودي!»


Posted by maryam at 08:35 PM