نه دگر شوق دویدن
نه به جان تاب رسیدن
نَرسیدن به امیدی
نه امیدی به رسیدن/
ما ز ياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
سوابق گذشته من از زندگی در کره خاکي
نشان ميدهد
که من
يک موجود زبان نفهمِ خودسرٍ بی مغز
هستم
که تا سرم به سنگ نخورد
آدم نميشوم!
من اصلا ًو ابداً آدم بدذات و نانجيبي نيستم
ميتونم بگم تا حالا آزارم به مورچه هم نرسيده
که البته خيلي اغراقه!
اما اون خانومه
خيلي داشت پاهاش رو ميگذاشت روي دُمَم
خيلي داشت روي خط اعصاب من راه ميرفت
از بس که هي برام حرف هاي ناجور در مياورد
از بس که هي پشت سرم حرف ميزد
از بس که هي به من حسودي ميکرد
تا اينکه ديشب
ديگه حوصلم سر رفت
ديگه طاقتم تموم شد
ديگه صبرم سر اومد
دو دقيقه بيشتر طول نکشيد
تا اون آتيش رو به پا کردم
بعدشم اون خانومه خودش موند وغذاهاش!
شنيدم خيلي هم حالش گرفته شده!
الان يک خورده وجدانم خيلي درد گرفته،
اماپيش خودمون بمونه
اگر ميدونستم حالگيري اينقدر کيف داره
خيلي زودتر از اينها اين کار رو ميکردم!
به لحظات ملکوتي اذان مغرب که نزديک ميشويم
قلب من از شادماني در سينه نمي گنجد.
يک سرعتي دارد اينترنت موقع افطار،
که نگو و نپرس!