July 31, 2005

به زودی در این مکان
نظم/و ثبات شخصیت
راه اندازی میشود!

Posted by maryam at 10:07 AM

July 26, 2005

You know Life
You dont have Any worth

Posted by maryam at 01:06 PM

July 25, 2005

چه زندگي
فوق العاده اي داشتم
كاش اين را زودتر فهميده بودم!
«كولت»

Posted by maryam at 10:47 PM

July 23, 2005

كمي
انرژي مثبت
آرامش عظيم
سكوت عميق
و هواي تازه لازم است.
فوري

Posted by maryam at 10:16 PM

July 22, 2005

بايد
خوب حفظش كنم
خونسردي ام را .

Posted by maryam at 08:36 PM

July 21, 2005

هزار نقش بر آورد زمانه و نبود يکى
چنان که در آيينه ضمير ماست

Posted by maryam at 02:04 PM

July 20, 2005

آخرين
جرعه هاي آزادي ام را
با ولع مي نوشم.

Posted by maryam at 01:10 PM

July 19, 2005

صبور ميشوم...

Posted by maryam at 10:22 PM

July 18, 2005

وقتي من دوستان به اين خوبي ،به اين مشنگي، دارم
غلط ميكنم بيام تو وبلاگم غر بزنم!
تشكر ميكنيم
از
-لعيا/شيما/دلنواز/سعيده و همه بر و بچه هاي گل جهانگردي به خاطر مهربانيهاشون
خوبيهاشون جشن تولدشون و اينكه من افتخار ميكنم به داشتن چنين دوستان نازنيني!
از
-خانواده گل و دوست داشتنيم كه منو با جشن تولد يكدفعه اي شون يك
سورپرايز اساسي كردند
از
-سيستر مهربون كه هم اپيليدي براون برايمان خريد و هم كارت حافظه
دوربين ديجيتال(چشم نزنم)
از
-دوستهاي گل اينترنتيم(چه لطيف شدم من!)به خاطر آفلاين ها ايميلها
اس ام اس ها تماسها و كادوهاي پستيشون:D
از
-ماريا و پاسكال و كارمندان محترم پست جمهوري اسلامي ايران كه
بسته هاي من رو بين خودشون حتما تا حالا تقسيم هم كردند!
نوش جونتون!
از
-خودم!
به خاطر كادوي مخصوصم و سورپرايز عالي ام!
مرسي لعيا از كمكت!!
خيلي چسبيد!
و
از غيره...

Posted by maryam at 09:32 PM

July 17, 2005

ضد حال يعني
خورده شدن تمام آفلاينها در روز تولد
توسط ياهو مسنجر عزيز!

Posted by maryam at 09:24 PM

July 15, 2005

باش
تا
صبح
دولتت
بدمد...

Posted by maryam at 10:29 PM

July 13, 2005

هَپي برت دي تو يو!
ما
نشستيم اندر حوالي نيمه شب ديشب تفكر كرديم بسيار، كه خوب فردا كه روز تولدمان ميشود و بيست و سه سالگيمان تمام ميشود ،ما قرار است به مانند هرساله ادا اطوارهاي عجيب و غريب از خود دربياوريم و از اين و آن توقع داسته باشيم به ما تبريك بگويند و از اينكه چنين «عتيقه» اي پا به دنيا گذارده است كلي برايمان اظهار خوشحالي كنند!!و طبق هرساله يكي دو نفر اين موضوع را به فراموشي بسپارند و ما شب هنگام بعد از تمام شدن تولدمان بنشينيم زار زار اشك بريزيم و از اين بابت غم به دل راه دهيم/
اين شد كه تصميم گرفتيم همه دوستان و غير دوستان را به فراموشي بسپاريم و بيخيال همگان شويم و بيماري توقعات را در خود از بين ببريم/
اينگونه شد كه صبح هنگام منشي را فرستاديم پي كارش(نخود سياه!) /قيد پروژه ها و قرارهاي شركت و كارهاي بانكيمان را زديم و نشستيم زار زار در شركت موزيك هاي مورد علاقه مان گوش داديم و فيلم هاي مطلوبمان را ديديم/و هي و هي از تنهايي و سكوت و آرامش مان لذت برديم/
فقط مانده است يك هديه ناقابل كه بايد به خود خودمان بدهيم كه هرچه فكر ميكنيم چه كنيم كه خود خودمان را سورپرايز كنيم چيزي به ذهنمان نميرسد/
Any Idea?

Posted by maryam at 12:35 PM | Comments (18)

July 11, 2005

خسته ام/
ار تکرار تلاش مکرر/
از رفتن و رفتن و رفتن/
از نرسیدن/نشدن/نیامدن/
نمی دانی رفیق
چقدر سخت است
تو
فکر میکنی
آخرش
میشود؟
میرسم؟
هان؟

Posted by maryam at 09:32 PM

July 10, 2005

هي پسر!
باورت ميشه
چارلز برگشته فرانسه!
چي به سرش آوردن/
آب قند /پليز

Posted by maryam at 12:43 PM

July 08, 2005

سيستر كوچك دارد
تمام سعي اش را ميكند
چهارشنبه ما را با هديه تولدش سورپرايز كند!
از الان ميگوييم يا اپي ليدي براون است يا
كارت حافظه دوربين ديجيتال!
تابلو:))

Posted by maryam at 10:33 PM

July 07, 2005

عزيزم
تو من رو ياد اِسپَم هاي لعنتي
كامنت دوني ام ميندازي!
خيلي!

Posted by maryam at 10:37 PM

July 04, 2005

كاش يكي بود كه امروز
بهم ميگفت من هيچ چي رو از دست ندادم/
كه ميشه دوباره ساخت همه چيز رو از اول/
حتي بهتر از قبل!
ميدوني
هيچكي نبود، هيچكي!

Posted by maryam at 10:32 PM

July 03, 2005

احساس مورچه بودن شديدي دارم/
انگار يكي دارد مرا محكم زير كفشهاي
جديدش له ميكند
و عين خيالش نيست كه من دانه هايم
را هنوز به خانه نبرده ام/
&
This is My life!

Posted by maryam at 10:55 PM

July 01, 2005

يك صبح لعنتي با اتمام كابوس لعنتي ديشب لعنتي اش آغاز ميشود/
با تشديد درداثرات پاكسازي پوست لعنتي ديروز عصر لعنتي اش شكل ميگيرد/
با صداي تلفن لعنتي يك دوست ادامه مي يابد و با شنيدن خبر از دست دادن يك
دوست بسيار لعنتي به اوج ميرسد/
ظهريك روز لعنتي باحضور در يك بانك صادرات لعنتي با يك پوشش بسيار لعنتي تداوم
مي يابد/ و با شكسته شدن يك عينك لعنتي در اوج خستگي به نقطه عطف خود ميرسد/
عصر لعنتي يك روز لعنتي با رفتن به مراسم عذاداري همان همكلاسي لعنتي به زيباترين
قسمت لعنتي اش ميرسد /و ساعتهاي لعنتي شبِ لعنتي ِ يك روزِ لعنتي، با اشك / آه/
غم/غصه/ و حسرت خاطرات قديمي لعنتي سپري ميشود/
لحظات اخر شب لعنتي يك روز لعنتي با غرولندهاي يك خانواده به خاطر تاخيرهاي لعنتي
يك مريم آي لعنتي تمام ميشود و با پي بردن به بي ارزشي اين دنياي لعنتي به پايان لعنتي
ميرسد!


Posted by maryam at 09:56 PM