August 31, 2005

Never believe
بعد از اتمام مصاحبه
با ديدن نگاههاي سرشار از معناي"ريز مي بينمتان"ِ آقايان و خانم مهندس درجلسه
و شنيدن عبارت منحوس"نتيجه را به شما خبر خواهيم داد"
دو روز تمام نشستيم غصه/حرص/افسوس/حسرت خورديم كه صد در صد در
مصاحبه با پارك فن آوري اطلاعات رد خواهيم شد /
كلي به خودمان فحش هاي ناموسي داديم كه حرف زدن بلد نيستيم و نتوانستيم
طرحمان را كه برايش اينهمه زحمت كشيده بوديم را به درستي معرفي كنيم و چرا
با اين همه ادعا جلوي پنج نفر دكتراي كامپيوتر و مهندس زبانمان بند آمده بود/و…
از افسردگي چهار صبح با سيستر و گروه كوهنوردي رفتيم كوه ،كلي آهنگهاي غمگين گوش داديم
و مطالب منفور و سرشار از فحش و لعنت خطاب به خودمان نوشتيم...

تا اينكه
امروز صبح زنگ زدند كه خودتان طرحتان و شركتتان پذيرفته شده ايد بياييد براي تكميل مدارك!!

پ-ن:بدبين هم باباته!


Posted by maryam at 11:16 PM

اي سرنوشت
خيلي شيطون شديها!

Posted by maryam at 11:12 PM

August 30, 2005

ديري است لذت خواب شيرين شبانه را
از من گرفته اند
اين سرفه هاي لعنتي تمام نشدني!

Posted by maryam at 10:21 PM

August 29, 2005

بعد از تحرير:
يك ضرب المثلي بود،
گويندش مُرد!

Posted by maryam at 02:26 PM

August 27, 2005

هم پياله ما باش!

Posted by maryam at 04:39 PM

August 26, 2005

زندگي با دسته چك آسان ميشود گاهي!

Posted by maryam at 10:54 PM

August 25, 2005

1- فكر ميكنم بيش از حد ظرفيتم
دارم دچار تجربه ميشوم
ميداني
احساس خوبي نيست.اصلا!

2. شايد بايد
كمي
آرامتر
مهربانتر
و عاقل تر بود!

3-خنده ها و شادماني امروزم را
مديون با مزه گيهاي ديروز توام.
سروناز دوست داشتني خوشمزه من:x

Posted by maryam at 10:39 PM

August 23, 2005

ماريا تو هفت صفحه در بندهاي متعدد و با زبون خوش
برام توضيح داده كه كاري كه ميخوام انجام بدهم ميتونه بعداً
ِاند حماقت و پشيموني باشه برام.
من اون نامه رو هفتاد بار تا حالا با دقت خوندم و همچنان دارم روي
هدفم سرمايه گذاري ميكنم . تنها انگيزه احمقانه ام هم پاسخ به
حس لامذهب ماجراجويي/ فضولي/و خطر كردنمه/
كه مطمئنم بالاخره يك روزي كار دستم ميده....

Posted by maryam at 01:27 PM

August 22, 2005

كورسويي
از اميد
مي بينم...!

Posted by maryam at 06:15 AM

August 17, 2005

هيچ تعريفي
براي خوشبختي وجود ندارد
زور نزن دخمله!

Posted by maryam at 10:55 PM

August 14, 2005

به جز شاهنامه
كه آخرش خوشه
همه چي
هميشه،
فقط اولش خوبه!

Posted by maryam at 11:00 PM | Comments (17)

August 12, 2005

مجالي براي اندكي نوشتن/به سبك ارداويرافي
باورم نميشود يك جمعه امده باشد كه بشود صداي اسپيكر را بلند كردو با آرامش بنان راشنيد بدون اينكه يك سيستر با كله وارد اتاق شود و يك جك جديد زوركي براي تعريف كند
گفتم سيستر
بچمون رفته كنكور بده و خوب من اينجا دارم از نبودش حسابي لذت ميبرم به هرحال درسته كه من بهترين و مهربونترين و درس نخون ترين سيستر دنيا رو دارم و هرچقدر هم مزه هاي لوس و بيمزه بريزم اون هر هر ميخنده و خيطم نميكنه اما يك وقتهايي كه خونه نيست هي سوال كنه و چپ و راست اداي من رو دربياره يك آرامش خوبي داره كه باعث ميشه من حاضر باشم پول بدم به اينها كه هرهفته كنكور بذارن براشون!
گفتم پول
لامصب چي كار كه نميكنه!
كافيه يك خورده سر كيسه رو شل كني تا همه نيستي ها هست بشوند و تو كيف دنيا رو ببري!هچند كه ديگه ته كيسه من هيچي نمونده كه بخوام شلش كنم اما قديميها يك چيزي ميدونستند كه گفتند"پول بر هر درد بي درمان دواست"
گفتم دوا
همينجوري كيلويي قرص و شربت ميخورم بدون اينكه به توصيه هاي دكتر و ساعت خوردنش توجه كنم
يك دفعه وسط اين گرماي تابستون آدم تب و لرز كنه و گلو درد بگيره ميكن خيلي بد شگونه انگار!
گفتم تابستون
اينجوري كه داره پيش ميره اين تابستون نه از مسافرت خبري هست نه از خوش گذروني و مهموني .هر چي پارسال بهم خوش گذشت و خوب بود امسال هيچ خبري نيست!
گفتم خبر
ماريا يك عالمه كادوهاي خوشگل از اسپانيا داده به دوستش برام بياره كه ديروز رفتم ديدمش و كلي خوش گذشت بهمون و جاي ماريا رو خالي كرديم حسابي!يك چيز خيلي جالبي كه من تا حالا نديده بودم اين بود كه راننده ولووي تورشون يك دختر خيلي جوون و خوشگل بود كه همراه پدر و برادرش بود و اين از نظر من محشر بود چون با زبون بي زبوني به توريستها ميفهموند كه زنهاي ايراني هم بله!!
گفتم بله!
بالاخره لعيا دختر عمه گل و دوست داشتني من بله رو گفت ديشب و رفت كه مزه خوشبختي رو با شوهر خوبش بچشه و ديگه يادش رو منم نباشه!
پايان!

Posted by maryam at 12:10 PM

August 07, 2005

خوشبختي
يعني اينكه
دندانت درد نكند!
ارتودونسي توي دندانت نباشد
دندان عقلت را نكشيده باشي!
و نهايت خوشبختي
يعني اينكه
هيچگاه
مجبور به استفاده از لنز و عينك نشوي!

Posted by maryam at 10:35 PM

August 06, 2005

جواني كه بر باد ميرود:
بزرگترين استرس جواني ام :
ترس از تنها ماندن در پيري !

Posted by maryam at 11:14 PM

August 05, 2005

انتقام/حالگيري:
ميدوني
اون موقع
خيلي كيف داشت
خيلي لذيذ بود
خيلي حال داد
اما الان
مثل سگ پشيمونم خدايي!

Posted by maryam at 09:52 PM

August 03, 2005

روزمرگي:
نشسته ام اينجا دارم ماست با يك عالمه سبزي خوردن و خيار سبز،
فلفل سبز و نعنا و نمك ميخورم-ظهر يك بشقاب بزرگ ليمو ترش رو با نمك خوردم.
همونجا فشارم افتاد كلي آب قند خوردم تا اومد سر جاش!
يك چيزهايي خيلي بدي تموم شد-و يك چيزهاي خيلي بدتري شروع شد.اين مدت با
صنف گچكار و نقاش و برق كش و ... كلي سر و كله زدم. آخرسر فهميدم كه اين جور
اقشار از اينكه يك ضعيفه بهشون امر و نهي كنه اصلا خوشش نمياد و مجبور بودم گاهي
وقتها از اجناس مذكر دور و برم خواهش كنم باهاشون حرف بزنند!
لحظه هاي خيلي بدي بود و در عوض از اجاره دادن راحت شدم و به جاش كلي منت باباهه
رو كشيدم!
سيستر ميگه هرچي روشن تر لباس بپوشي يعني كه بيشترين نروس هستي و آنرمالي!
چي بگم والا!كاشكي خدا يك خورده اخلاق من رو بهتر ميكرد!كار ديگه اي كه نميكنه حداقل اين يك
مورد رو اگر قادره!انجام بده!يك دفعه عصباني ميشم ميزنم زير همه چيز و ديگه از خر
شيطونم پايين نميام!
خدا شفام بده به حق علي.
از حراست جهانگردي خواستنم برم در مورد اون خانوم پر حرف فرانسوي گزارش بدم.
خوب شد حرف بدي نزدم بهش!خدا بخير كنه.
اوكي من برم بقيه ترجمه هام رو بكنم/
سي يو!

Posted by maryam at 11:45 PM

August 02, 2005

دلم يك خداي عادل ميخواهد
خدايي كه مرا خوب درك كند...!

Posted by maryam at 10:39 PM