September 28, 2005

كوچولو مدرسه بودي!؟
اِاِاِ مدرسه ميري كوچولو!
بچه مدرسه اي هستي كوچولو!؟
چقدر كوچيكي تو كوچولو موچولو!!

Posted by maryam at 10:18 PM

September 22, 2005

در گنجينه قسمت گشودند
و به هركس آنچه لايق بود دادند.

Posted by maryam at 10:19 PM | Comments (14)

September 20, 2005

سكانس اول-پرده اول :

يك عدد مريم آي ساعت جهار عصرتازه به خانه آمده است با عجله ميرود بخوابد/ ساعت پنج با صداي زنگ ساعت بيدار ميشود با عجله آماده ميشود و از راننده آژانس ميخواهد كه با عجله برود-ساعت پنج و نيم به درب مطب ميرسد و متوجه ميشود كه ساعت كار مطب دكترش به شش تغيير كرده است حيران و سرگردان از بيكاري و پريشاني به مغازه كناري ميرود-طبق اصل زنها وقتي به خريد ميروند همه چيز ميخرند جز همان چيز اصلي را- با پولي كه براي خريد فيلمهاي جديدش كنار گذاشته است بعد از نيم ساعت معطل كردن يك رژ لب كالباسي –صورتي ميخرد

سكانس اول-پرده دوم
ادامه مطلب
||
/\

شب هنگام او با آب و تاب دارد قضيه را براي سيسترش تعريف ميكند كه همانا موقع مبالغه در خوش سليقگي اش متوجه ميشود كه رژلب را اصلا بر نداشته و در مغازه جا گذاشته است!!

سكانس دوم-پرده اول
يك عدد مريم آي ساعت 1 با دوستش براي خريد يك گوشي موبايل جديد قرار ميگذارد او با عجله از دفتر كارش بيرون مي آيد و ساعت يك و نيم به سر قرارش ميرسد-همان موقع كه همه موبايل فروشي ها بسته شده اند-در بين راه با دوستش به يك كافي شاپ ميرود وسفارش دو عدد ژله بستني را ميدهد/ در فرصت به دست امده عكس هاش داخل دوربينش را به دوست جان نشان ميدهد تلفنش زنگ ميزند و متوجه ميشود كه ساعت 2 يعني 10 دقيقه ديگر تور دارد و بايد با عجله برود-و بدون خوردن بستني اش ميرود

سكانس دوم-پرده دوم
-ساعت 9 شب است مريم آي ميخواهد با توريستهايش عكس يادگاري بگيرد ناگهان متوجه ميشود كه دوربينش نيست!گمان واهي ميكند كه در خانه جا گذاشته است و از اينرو موضوع را جدي نميگيرد /او ساعت 10 شب به خانه بر ميگردد و متوجه ميشود كه دوربين ديجيتال عزيز تر از جانش نيست كه نيست/بناي گريه سر ميدهد و و هاي هاي اشك ميريزد و براي مادرش ناله ميكند-يك ساعت بعد بعد از مطمئن شدن نبودن دوربين در ماشين پدرش-آژانس و داخل كيف دوستش-ناگهان يادش مي آيد كه در كافي شاپ دوربينش را اصلا بر نداشته است و درآنجا جا گذاشته است!

سكانس سوم-بدون پرده
يك عدد مريم آي اينجا نشسته است و دارد فكر ميكند كه در سن چند سالگي
او قرار است بالاخره آدم شود!!

Posted by maryam at 11:42 PM

September 17, 2005

تو را
از ميان گزينه هاي جور واجور
با موس انتخاب مي كنم
آنگاه shift+delete
را با هم فشارميدهم
و آرامش ابدي را در ذهنم تصور ميكنم.

Posted by maryam at 01:36 PM

September 12, 2005

واي بر من
گر تو فرصت زندگي من باشي!

Posted by maryam at 11:21 PM

September 11, 2005

اگر
طول بدنت را در عرض آن ضرب كنم
و مساحت آن را به سانتي متر مربع به دست آورم
آنگاه
دانه دانه دروغهايت را در هر سانتيمتر متر مربع
آن جاي دهم،
نتيجه حاصله اين است
كه تو بايد بيش تراز اينها غدا بخوري قشنگم!

Posted by maryam at 02:47 PM

September 10, 2005

September 09, 2005

عزيزم
اگر قول بدي زود به زود بري و دير به دير برگردي
منم قول ميدم زود به زود دلم برات تنگ بشه و
دير به دير فراموشت كنم...!

Posted by maryam at 07:27 PM

September 07, 2005

از وقتي ياد گرفتم
سر مشتريانم/خانواده ام/دوستهام/
همكارام /راننده تاكسي /مردم ..
داد بكشم و حرفهام رو بهشون حالي كنم،
احساس ميكنم
زندگي
خيلي دلچسب تر ، راحت تر و جذاب تر شده برام...!

Posted by maryam at 11:36 PM

September 05, 2005

هر كه
بيش از همه كس بود
سيم و زرش
يا خودش دزد بُوَد
يا
پدرش!

Posted by maryam at 10:33 PM

September 04, 2005

ميگم اين مجموعه "ارث بابام "
خيلي باحاله
پدر سوخته ها خيلي
بانمك شدند.
مرديم از خنده:))

Posted by maryam at 11:19 PM

September 02, 2005

براي خودم:
دروغ ميگه/
ميدونستم دروغ ميگه/ منم دروغ ميگم هر جا كه لازم بشه اما ادعاي راستگويي ام نميشه ديگه /
/هميشه همينه/همه دروغ ميگند حرف راستي وجود نداره/اين قانون روزگاره!حداقل براي من!
نميفهمم ايراد كارم از كجاست/ هركي به من ميرسه شروع ميكنه از خودش و خوبيهاش تعريف كردن/فكر كنم تو پيشنويم نوشته شده"اين دختره خيلي زود گول ميخوره"و من بايد عين خر حرفهاش رو باور كنم و هيچ وقت تحقير نكنم هيچ كس رو .آره ايراد كارم از اينجاست از اينكه
به خودم اجازه نميدهم هيچ كس رو در هيچ شرايطي تحقير كنم و نتيجش اين ميشه هر كس و ناكسي به خودش اجازه ميده پاش رو به حريم شخصي ام بذاره و حتي با علم به اينكه منِ نوعي كه جلوش نشستم از هر نظر از اون تو موقعيت برتري هستم من رو نقد بي دليل كنه و حتي غير مستقيم تحقير كنه!
بخشيدمش/مثل بقيشون/از اين بيشتر نميشد انتظار داشت /همشون همينن/بهش ميرسي.
خيلي سريع ميگذره/امروز وقتي مطلبم رو پابليش كردم فهميدم اول سپتامبره اشك تو چشام حلقه زد/ميگه فكر ميكني 87 داري چي كار ميكني و من نميتونم تصور كنم 85 رو حتي!واي اگر من به هدفهاي آرمانيم نرسيده باشم/واي
ترسهام دارند بزرگ ميشند.از آدمها ميترسم از اسارت/از دوستيهاي نيمه كاره/از روبرو شدن با ادمهايي كه نديده ام/از يخ زدن/از منجمد شدن اونقدر كه ديگه هيچ حرارتي نتونه آبم كنه/همش تقصير دروغه/
هميشه همينه. اين قانون روزگاره
حداقل براي من!

Posted by maryam at 10:51 PM

آشش خوردي
نوش جونت
كاسش پس ده!

Posted by maryam at 12:57 PM

September 01, 2005

عزيزم
مطمئن باش
آرامش زيبايي را كه
از نديدنت
به دست مي آورم را
با هيچ چيز عوض نخواهم كرد

Posted by maryam at 11:14 PM