وقتي مي بيني محلت نميذارم
بفهم از دستِت دلخورم
وقتي مي بيني محلت ميذارم
بدون حتما يك كاري دستت دارم!
هي گادجون
بسه ديگه ،تا كي من بهت امر و نهي كنم چي كار كني چي كار نكني
خودت از خودت يك ذره فكر كن خوب
هميشه كه قرار نيست من بالاي بالاي سرت باشم!
اعترافات روز جمعه:
اعتراف ميكنم به هيچ آدميزادي حسادت نورزيده ام.
همه به نوعي برايم در يك سطح بي ارزش بوده اند/چون مثل خودم
موجوداتي محكوم به زندگي كردن بوده اند.
اعتراف ميكنم نسبت به حيوانات/ اين موجودات نفهم،زيبا وبي اراده/
هيچ گونه احساسي نداشته ام.
ليكن بايد اعتراف كنم كه تازگيها دچارحالات بد حسادت به حيواني
به نام" ماهي" شده ام.
در آب بودن لذتي دارد كه در خشكي زيستن
هيچگاه ندارد!
حالم را گرفته اند –آدمها
يك خاله زنك بازي جديد و به من افتخار نقش اول آن را داده اند .
از هر دري هم ميخواهم فرار كنم از دري ديگر وارد ميشوند و باز
همان آش و همان كاسه/
بعضي ها عجيب از حرف در آوردن لذت مي برند
فكر ميكنم اگرلذتش معادل همان لذتي باشد كه من از
سكوت كردن و فراموش كردن مي برم ميشود بخشيدشان
به هرحال حق دارند بخواهند زندگيشان را لذيذ كنند.
انگار گريزي نيست!
صبح جمعه پاييزي مان بدجوري دارد به" زنيكه بازي" ميگذرد
به خاطرمن نه ،تنها به خاطر آن دانشجوي بيچاره اي كه پايان نامه اش
را فردا بايد ارائه دهد مرا به حال خود رها كنيد
شايد كه تمام شود
اين پروژه لعنتي تمام نشدني!
سالهاي آخر عمرم يك زن شصت ساله اي هستم
كه هيچگاه موهاي سفيدش را رنگ نكرده است.
پيرزن آرامي كه براي آنكه قسمت آخر رمانش
را مبهم باقي بگذارد ،
خودش را به مردن ميزند!
عزيزم
اگر از بالاي اون درخت فارت بياي پايين
هم من مجبور نيستم موقع حرف زدن
باهات، اينهمه گردنم رو بالا نگه دارم
هم تو ميتوني حس كني
ادكلن جديده ام،اين پايين
چه بوي دل انگيزي داره!!
فردا- روز تولد سيستر-قرار است
او را يك سورپرايز اساسي كنيم
شك ندارم او هرگز نمي تواند حدس بزند
كه برايش هيچ هديه اي نخريده ايم!
من هيچ راه مطمئني را به سوي كاميابي نمي شناسم،
اما راهي را مي شناسم كه به ناكامي ميرسد:
"تلاش براي خشنود ساختن همگان"
افلاطون
يك هفته دل انگيز پاييزي با تمام شدن يك رمضان سخت ،آغاز ميشود
با انجام بيست درصد از يك پروژه جديد بهتر ميشود و با تحويل نهايي يك پروژه چهار ماهه
به نقطه عطف خود ميرسد.
يك هفته دل انگيز پاييزي با هَندل كردن يك تور پر انرژي ايتاليايي همچنان
دل انگيزي خود را حفظ ميكند و
با شنيدن خبر احتمال ذكر شدن نامش(ش ضمير مفرد مونث غايب از مُتِوَلبِگ)
در كتاب لوني پِلَنِت به جاي يك ليدر ديگر به عالي ترين و حساس ترين نقطه خود رسيده و با حضور سبز پستچي و دريافت يك عدد نامه و كارت پستال محبت آميز رنگ و روي ديگري به خود ميگيرد.
صبح پنج شنبه يك هفته دل انگيز پاييزي با ديدن يك عدد لعياي دوست داشتني بعد از مدتهاي مديد و ايفاي يك وظيفه جديد به لحظات پاياني خود نزديك ميشود.
عصر پنج شنبه يك هفته نايس پاييزي به آرامش ، سكوت ؛ موزيك دلنشين وتجديد انرژي
سپري ميشود و شب آن با يك مهماني ساده و صميمي ميگذرد
جمعه يك هفته دل انگيز پاييزي بايد با تمام كردن پروژه يك دانشجوي فلك زده
به پايان برسد و گرنه هر چه در اين هفته بافته ايم /
پنبه ميشود!
پ-ن: مُتِوَلبِگ كسي كه وبلاگ مينوسيد!
در بند سه وصيت نامه ام مينويسم
زندگي ام را مديون پدري بودم كه
به من دو چيز گرانبها بخشيد
1-آزادي
2-مقداري پول
هي رفيق
من به چشم خويشتن ديده ام كه با
مهرباني
هيچ نصيبت نشود
هيچ!
The only way is Goodbye
عيد و جمعه كه باهم قاطي ميشود
نه جمعه مان جمعه ميشود
نه عيد مان شبيه عيد آدميزاد.
رمضان دوست داشتني من
شرت كم!
خوشگلم
اگر فكر ميكني با طعنه و تحقيرو متلك پروندن،
اون تيكه از سهم خوشبختي ات رو كه
تصور ميكني من خوردمش،
از حلقومم بيرون ميكشي
بيا!
ظرفت رو بيار جلو ،همه اش مال تو!