November 30, 2005

وقتي مي بيني محلت نميذارم
بفهم از دستِت دلخورم
وقتي مي بيني محلت ميذارم
بدون حتما يك كاري دستت دارم!

Posted by maryam at 04:22 PM

November 29, 2005

هوي زمان يك لحظه وايسا
حواس بفهميم
چه خبرته اينقدر عجله داري!!

Posted by maryam at 02:32 PM

November 27, 2005

هي گادجون
بسه ديگه ،تا كي من بهت امر و نهي كنم چي كار كني چي كار نكني
خودت از خودت يك ذره فكر كن خوب
هميشه كه قرار نيست من بالاي بالاي سرت باشم!

Posted by maryam at 01:40 PM

November 25, 2005

اعترافات روز جمعه:
اعتراف ميكنم به هيچ آدميزادي حسادت نورزيده ام.
همه به نوعي برايم در يك سطح بي ارزش بوده اند/چون مثل خودم
موجوداتي محكوم به زندگي كردن بوده اند.
اعتراف ميكنم نسبت به حيوانات/ اين موجودات نفهم،زيبا وبي اراده/
هيچ گونه احساسي نداشته ام.
ليكن بايد اعتراف كنم كه تازگيها دچارحالات بد حسادت به حيواني
به نام" ماهي" شده ام.
در آب بودن لذتي دارد كه در خشكي زيستن
هيچگاه ندارد!


Posted by maryam at 07:14 PM

حالم را گرفته اند –آدمها
يك خاله زنك بازي جديد و به من افتخار نقش اول آن را داده اند .
از هر دري هم ميخواهم فرار كنم از دري ديگر وارد ميشوند و باز
همان آش و همان كاسه/
بعضي ها عجيب از حرف در آوردن لذت مي برند
فكر ميكنم اگرلذتش معادل همان لذتي باشد كه من از
سكوت كردن و فراموش كردن مي برم ميشود بخشيدشان
به هرحال حق دارند بخواهند زندگيشان را لذيذ كنند.
انگار گريزي نيست!
صبح جمعه پاييزي مان بدجوري دارد به" زنيكه بازي" ميگذرد
به خاطرمن نه ،تنها به خاطر آن دانشجوي بيچاره اي كه پايان نامه اش
را فردا بايد ارائه دهد مرا به حال خود رها كنيد
شايد كه تمام شود
اين پروژه لعنتي تمام نشدني!

Posted by maryam at 09:50 AM

November 22, 2005

سالهاي آخر عمرم يك زن شصت ساله اي هستم
كه هيچگاه موهاي سفيدش را رنگ نكرده است.
پيرزن آرامي كه براي آنكه قسمت آخر رمانش
را مبهم باقي بگذارد ،
خودش را به مردن ميزند!

Posted by maryam at 02:22 PM

عزيزم
اگر از بالاي اون درخت فارت بياي پايين
هم من مجبور نيستم موقع حرف زدن
باهات، اينهمه گردنم رو بالا نگه دارم
هم تو ميتوني حس كني
ادكلن جديده ام،اين پايين
چه بوي دل انگيزي داره!!

Posted by maryam at 08:42 AM

November 19, 2005

فردا- روز تولد سيستر-قرار است
او را يك سورپرايز اساسي كنيم
شك ندارم او هرگز نمي تواند حدس بزند
كه برايش هيچ هديه اي نخريده ايم!

Posted by maryam at 11:09 PM

من هيچ راه مطمئني را به سوي كاميابي نمي شناسم،
اما راهي را مي شناسم كه به ناكامي ميرسد:
"تلاش براي خشنود ساختن همگان"

افلاطون

Posted by maryam at 11:31 AM

November 15, 2005

اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقي همه بي حاصلي و بي هنري بود.

Posted by maryam at 11:03 AM

November 11, 2005

يك هفته دل انگيز پاييزي با تمام شدن يك رمضان سخت ،آغاز ميشود
با انجام بيست درصد از يك پروژه جديد بهتر ميشود و با تحويل نهايي يك پروژه چهار ماهه
به نقطه عطف خود ميرسد.
يك هفته دل انگيز پاييزي با هَندل كردن يك تور پر انرژي ايتاليايي همچنان
دل انگيزي خود را حفظ ميكند و
با شنيدن خبر احتمال ذكر شدن نامش(ش ضمير مفرد مونث غايب از مُتِوَلبِگ)
در كتاب لوني پِلَنِت به جاي يك ليدر ديگر به عالي ترين و حساس ترين نقطه خود رسيده و با حضور سبز پستچي و دريافت يك عدد نامه و كارت پستال محبت آميز رنگ و روي ديگري به خود ميگيرد.
صبح پنج شنبه يك هفته دل انگيز پاييزي با ديدن يك عدد لعياي دوست داشتني بعد از مدتهاي مديد و ايفاي يك وظيفه جديد به لحظات پاياني خود نزديك ميشود.
عصر پنج شنبه يك هفته نايس پاييزي به آرامش ، سكوت ؛ موزيك دلنشين وتجديد انرژي
سپري ميشود و شب آن با يك مهماني ساده و صميمي ميگذرد
جمعه يك هفته دل انگيز پاييزي بايد با تمام كردن پروژه يك دانشجوي فلك زده
به پايان برسد و گرنه هر چه در اين هفته بافته ايم /
پنبه ميشود!
پ-ن: مُتِوَلبِگ كسي كه وبلاگ مينوسيد!

Posted by maryam at 06:36 PM

November 08, 2005

در بند سه وصيت نامه ام مينويسم
زندگي ام را مديون پدري بودم كه
به من دو چيز گرانبها بخشيد
1-آزادي
2-مقداري پول

Posted by maryam at 11:40 PM

November 06, 2005

هي رفيق
من به چشم خويشتن ديده ام كه با
مهرباني
هيچ نصيبت نشود
هيچ!

Posted by maryam at 10:50 PM | Comments (13)

November 05, 2005

ل مثل لينك
1
2

3

Posted by maryam at 11:14 PM

November 04, 2005

The only way is Goodbye
عيد و جمعه كه باهم قاطي ميشود
نه جمعه مان جمعه ميشود
نه عيد مان شبيه عيد آدميزاد.

رمضان دوست داشتني من
شرت كم!

Posted by maryam at 09:51 AM

November 02, 2005

كمي آسمان برايم بياور
هواي پرواز دارم

Posted by maryam at 11:38 PM

خوشگلم
اگر فكر ميكني با طعنه و تحقيرو متلك پروندن،
اون تيكه از سهم خوشبختي ات رو كه
تصور ميكني من خوردمش،
از حلقومم بيرون ميكشي
بيا!
ظرفت رو بيار جلو ،همه اش مال تو!

Posted by maryam at 12:08 AM