September 30, 2006

به انتهاي خط اول زندگي ام نزديك ميشوم
بايد خط بعدي را از جاي ديگري آغاز كنم
از نقطه اي ديگر.
آري از نفطه اي ديگر...

Posted by maryam at 08:57 AM

September 29, 2006

ديشب بعد از دوچرخه سواري سه ساعته در آن مجتمع ورزشي جديد
آنقدر روحيه گرفتم كه گويي ديگر از ان استرسهاي روزانه ام خبري نبود.

ميداني بعدش دلم به حال خودم/مان سوخت
از اينكه از گرفتن ذره اي از حقوق و
آزادي از دست رفته مان
اينقدر ذوق زده شديم.

Posted by maryam at 01:14 PM

September 28, 2006

خوشم مياد ماه رمضون همه با هم گرسنگي مي كشند.
.
خوشم نمياد گرسنگي بكشم!

Posted by maryam at 10:09 AM

هي جكي
تو هم مثل من فكر ميكني آخرش كور ميشي؟
راستي پاي راستم از ديروز بدجوري درد گرفته
فكر ميكني آخر از پا درد ميميرم يا از كوري؟


Posted by maryam at 10:09 AM

September 27, 2006

تند تند زندگي كردن را
مجبورم.

Posted by maryam at 09:22 PM

September 26, 2006

به لطف پرگلك
بعد از يك سال رفتم اركات
هيچ خبري نبود.
.
هميشه همينه
تا نداري فكر ميكني
خيلي خبره.

Posted by maryam at 11:36 AM

September 25, 2006

افتخارات نويسي در تالار افتخارات وبلاگ:
||
/\
ادامه

افتخارات من:
ساعت دو و نيم نصفه شب تو مكه تنهايي سوار تاكسي شدم.
در 24 سالگي با يك دختر 23 ساله فرانسوي رفتم سيستان بلوچستان.
تو مسجدالحرام جلوي شورتيا(مامورهاي عربستان)از كعبه عكس گرفتم.
خودم رو جوري به مظلوميت ميزنم كه همه فكر كنند حق با منه.
تو 5 سالگي پاهام رو 180 درجه باز ميكردم.
تو 6 سالگي از دوچرخه افتادم پايين سرم شكست.
كلاس دوم دبستان شعر علي كوچيكه فروغ فرخ زاد رو حفظ بودم.
تو 12 سالگي مايع سفيد كننده گلرنگ خوردم جاي آب.
تو 15 سالگي به عنوان اولين و آخرين نفردر كل فاميل از ميله هاي بلند حياط بالا رفتم.
كلاس سوم راهنمايي سركلاس اونقدر با يك معلم بحث كردم كه بغل دستيم غش كرد.
كلاس سوم دبيرستان تا 6 صبح عربي خوندم و 7 رفتم سر جلسه.
تو 17 سالگي يك نفر بهم يك نامه عاشقانه نوشت كه آدم نيستي
چهار سال به علت بالا بودن معدل بدون پرداخت شهريه به مدرسه غير انتفاعي رفتم
شب احيا جوري از دل درد گريه كردم كه مورد پسند يك خانواده آخوند قرار گرفتم
تا حالا هيچكي رو به جز مامان بيشتر از خودم دوست نداشتم
هيچ شماره تلفني تو حافظه ام نمي مونه.
تو دو تا امتحان دانشگاه تقلب نكردم.
وقتي همه حق يكساله شركتمون رو خوردند بهشون گفتم نوش جون.
به دفعات سر بابام رو كلاه گذاشتم.
تو كنكور فوق به مدت 100 روز وبلاگ ننوشتم.
در آن واحد ميتونم به چند نفر فكر كنم.
ظهر گرماي تابستون با سروناز رفتم سونا و گرمازده شدم.
رابطه بين يك نفر رو با دوست صميميش با زرنگي به هم زدم.
دايي ملياردر 80 سالم رو به علت خساست تحقير كردم.
حتي يكبار هم بعد از ارتودنسي پلاكهاي دندونم رو استفاده نكردم.
ليمو ترش با نمك رو به خيلي آدمها ترجيح ميدهم.
شاگرد 15سالم بعد از كلاس خصوصي اش برام نامه عاشقانه نوشت.
جوري دروغ ميگم كه خودم هم باور ميكنم.
تعداد دوستهاي خارجيم بيشتر از دوستهاي داخليمه.
عيد نوروز راهنماي سردارطلايي و خانوادش بودم.
دخترخالم رو نشوندم كنار دكتر آزمنديان ازش عكس گرفتم.
به بهانه چك ميل همه پروژه هاي يك شركت رو ريختم رو حافظه.
در 18 سالگي در خيابان با يك خانم اسپانيايي دوست صميمي شدم.
بيشترين تعداد طرفدار رو بين آدمهاي 50 سال به بالا داشتم.
به عنوان راهنماي تور به دفعات آدرس ها را اشتباه رفتم و آبروريزي كردم.
معاون پارك علم و فناوري بهم اس ام اس زد نيمه شعبان رو تبريك گفت.
تعداد آدمهايي كه از من بدشون مياد خيلي بيشتر از اونهايي هست كه ممكنه از من خوششون بياد
سال 83 در نقش راهنماي تور نزديك بود 30 خبرنگار اقتصادي رواز پرواز محروم كنم.
به بهانه نوشتن كتاب درباره هتل داريوش بدون ورودي وارد هتل شدم.
خيلي خوب خودم رو ميزنم به كوچه علي چپ.
.
.
.
....
شما هم از افتخارات خود بنويسيد.


Posted by maryam at 10:37 AM

September 24, 2006

اگه یه روزی تک تک مثل کیت کت شکلات ساخت،
میشه تصور کرد بقیه مملکت هم یه روزی درست بشه.

Posted by maryam at 09:14 AM

September 23, 2006

پايان شهريور ماه هزار و سيصد و هشتاد و پنج:
||
/\


احساس آرامش ميكنم .آرامشي كه در 6 ماهه دوم سال خودش را نشان داده است.
اينكه با اين همه گرفتاريهاي جديد چگونه ميتوانم احساس سبكي كنم براي خودم نيز عجيب است.مي داني تغيير را هميشه دوست دارم. از ثبات ، از ركود،از ماندن، بيزارم.از اينكه مشكلات جديد جايش را به مشكلات قبلي داده است خوشحالم.تنها بايد سعي كنم خوشبختي هاي كوچكم را دو دستي نگه دارم.بايد دانه دانه به آنها خوشبختي اضافه كنم.
برگشته ام به سال گذشته ام ناخودآگاه/سخت در عجبم كه چه شد كه يكدفعه دور و برم پر شد از ادمهاي اينچنيني/روابط كارانه و دوستانه/كار با آدمهاي دغل براي آدمهايي دغل تر و دوستانه!
بگذريم.
ميداني همين كه دو/سه/چهار دانه دوست خوب داشته باشي كه بتواني با خيال راحت يك جمعه شب با آنها پيتزا يي بخوري و حرفهاي دلت را دو دستي تقديمشان كني بس است.نه بيشتر از آن چيزي ميخواهي و نه كمتر از آن.
خوشبختي كوچك جديد من پيدا شدن يك دوست گمشده قديمي است كه چيزي به رفتنش نمانده است.هميشه همينطور است وقتي پيدايش ميكني كه ديگر كار از كار گذشته است. اين قانون طبيعت است نه در دست من است و نه در دستان تو.
البته اگر روزگار مجالي دهد قانون را هم عوض خواهيم كرد
و تو خوب ميداني كه مجال نميدهد...

Posted by maryam at 09:39 AM

September 21, 2006

سفرنامه:
خدا،
در كعبه،
در كنار غار حرا،
با مقدار زيادي باران
بسيار
خوشمزه بود.

Posted by maryam at 10:32 AM | Comments (15)

September 20, 2006

به هر قيمتي!
به هر قيمتي؟
آره،به هر قيمتي.

Posted by maryam at 07:21 PM

September 18, 2006

آبي كوچك آرامش :
اقا جان اینکه بگی نفهمیده اذیت کردی
چیزی رو عوض نمیکنه جز اینکه میگه
هم اذیت کردی هم نفهم بودی.

Posted by maryam at 06:29 PM

تمام مردها زورگو يند
و تمام زنها
و من هم.

Posted by maryam at 04:22 PM

September 17, 2006

بعدها براي دخترم تعريف ميكنم
كه چه مادر جسور و نترسي داشته است
به شرط آنكه
از آن به پدرش چيزي نگويد!

Posted by maryam at 10:10 PM

September 15, 2006

خوشم مياد
يكي نگرانم باشه.

Posted by maryam at 03:06 PM

September 14, 2006

آره
پيــــــــــــــــــــــــــــروز شدم من!

Posted by maryam at 10:05 AM

September 12, 2006

خر عيسي گرش به مكه برند
چونكه برگردد همان خر باشد.

Posted by maryam at 10:49 AM