November 29, 2006

تو را سپاس
این لحظه را سپاس
لحظه رهایی را سپاس.

Posted by maryam at 12:07 PM

November 28, 2006

اگر گــاهی ندانسته به احســاس تو خندیدم
و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم
اگر از دست مـن در خلوت خود گــریه کردی ،
اگر بد کـردم و هرگز به روی خود نیـــــاوردی
اگر زخمی چشیدی گــاهگاهی در زبـان من
اگر رنجیده خــاطر گشتی در لحن بیـــان من
گناهم را ببخش.

Posted by maryam at 09:15 AM

November 27, 2006

آزادي به از بند
چه با لبخند
چه بي لبخند.

Posted by maryam at 11:13 AM

November 26, 2006

سخني با خوانندگان:

خوب ببينيد عزيزان من، غنچه هاي نشكفته من(شايد هم شكفته!)من و شما خوب ميدونيم كه تا اين لحظه چندين صد بار هر كدومتون تك تك از طريق هر وسيله ارتباطي ممكن (ايميلي/آفلايني/ مجازي/ حقيقي و...) من رو شديداً مورد انتقاد قرار داديد و سخت از اينكه چرا اينجا كامنت دوني نداره سخره گرفته و من رو زير سوال برديد.و من در كمال بزرگواري!سكوت كردم و هيچ جوابي ندادم.غير از اينه؟
و اگر كمي بيشتر دقت بفرماييد متوجه مي شويد كه توي پست قبلي يك كامنت دوني هست كه بر خلاف ميل باطني ام و فقط به علت درخواست ويزيتورهاي عزيزم باز گذاشتم.و همانطور كه ملاحظه مي فرماييد تعداد نظرات بعد از يك روز كامل پاييزي هم چنان عدد زيباي يك هست و اين نشون ميده كه از اين همه جمعيت كثير بازديد كننده اينجا هيچ كس حرفي براي گفتن نداره و اگرهم كسي داشته حتما قبلا ايميل زده و دق دليش رو سرم خالي كرده و من حق دارم از اين به بعد همين يك نظر خواهيم رو هم نگذارم و شما هم حق نداريد انتقاد كنيد!

با سپاس
مريم آي.

Posted by maryam at 11:37 AM

November 25, 2006

ذكر نيمه اول ماه آذر -شبي سي مرتبه:
"هر كس هر كاري دلش ميخواهد ميكند و اين موضوع به من هيچ ربطي ندارد"

Posted by maryam at 11:06 AM | Comments (10)

November 24, 2006

.موجود چند رفتاره:
تعریفی از گونه ای آدمیزاد که خود نیز نمیداند چه غلطی میخواهد بکند و
تنها ابزارش نگشت اشاره اتهامش به سمت گونه های دیگر آدمیزاد می باشد.

Posted by maryam at 01:48 PM

فوق فوقش
سرت هم که خورد به سنگ،
میروی جلوی آینه
یک بوسش میکنی
یک ذره هم فوت
و باز راه می افتی...

Posted by maryam at 01:47 PM

November 20, 2006

امروز بست و نهم آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج
روز جهانی تولد سیستر کوچک و دوست داشتنی ماست
و
از آن روی که بر همگان این امر مشتبه شده است که
سیستر اکسترا مهربان ما از سرمان هم زیادی است و
از جرگه از ما بهتران است،
خواستیم به آن همگان بگوییم که آن قدر ها هم که فکر میکنید
ما مضحک نیستیم و بعضی وقتها سیستر باحالی میشویم
برایش یک ام پی تری پلیر ناب با مخلفات خریده ایم
و
لیکن تا این لحظه هنوز به او نداده ایم!

Posted by maryam at 08:32 PM

ماريوس!​با تو ام.
شنیده ام که نگران من می شوی هر بار که اين وبلاگ را می خوانی.
نگران نشو.
من چيزيم نشده است.
خوبم.
و قرار هم نيست که خود کشی بکنم.
تو اصلا جدی نگير چيزهايی را که من اينجا می نويسم.
اين ها هيچکدام واقعی نيستند.
اصلا نيستند

Posted by maryam at 12:14 PM

November 19, 2006

و اي اجناس مذكري كه بعد از همه روابط متنوعتان
در جستجوي دختري آفتاب مهتاب نديده هستيد،
تمام WC هاي بين راه تهران – بندرعباس تقديمتان!

Posted by maryam at 07:29 PM

November 18, 2006

يك موقع هم ديدي سرم خُرد به سنگ
زخم شد،شكست ،خون اومد
جاي زخمش هم تا آخر عمر موند روي پيشونيم
و
شدم گاو پيشوني سفيد.

Posted by maryam at 10:57 AM

November 17, 2006

درس اول:
وقتی خوابت میاد
برو بگیر بخواب
بیدار بمونی نتیجه معکوس میگیری

درس دوم:
وقتی عصبانی شدی
خفه خون بگیر
هر حرفی بزنی بعداَ پشیمون میشی

درس سوم:
اگر می بینی داره میره
خودت رو بزن به غمگینی
بلکه وقتی برگشت
برات سوغاتی بیاره!

Posted by maryam at 11:57 AM

November 16, 2006

روزگار غريبي است نازنينان
قبلا گفته بودي بهم كه يك روزي وسط همه
شادي ها و خوشبختي ها يك بلايي از آسمون همه چيز رو كوفت ميكنه
اما تصورش هم نميكردي/ميكردي؟؟حسنش اينه كه هنوز به هوش نيومدي
تا بفهمي چي به سرت/ به سرمون اومده
كاش ميشد كاري كرد:(

"روزگار شاید غریب باشه اما ما ادما بعضی وقت ا با بعضی توقع ها
و عمل هامون غریب ترش میکنیم نه؟
"


Posted by maryam at 08:04 PM

November 10, 2006

بهتره سفر كردن...

Posted by maryam at 10:25 AM

November 09, 2006

" لآ إِكراةَ في دوستيً "

Posted by maryam at 06:44 PM

November 07, 2006

وجدان دردي گرفته ام
كه نگو و نپرس.

Posted by maryam at 05:13 PM

November 06, 2006

وقتي عامل بيماري، خودت باشي
نميتوني دكتر خوبي باشي
چون براي درمان راهي نداري
جز اينكه عامل بيماري رو از بين ببري!

Posted by maryam at 10:38 AM

November 05, 2006

اگه پنجاه سالم بشه
موهام همرنگ دندونام بشه
فصل زمسنونم بشه
بذارم برم؟

Posted by maryam at 09:43 AM

November 04, 2006

نصفه شب از خواب بيدار ميشم
به خودم ميگم
اگر 50 سالم شد،مريض شدم،كي به دادم ميرسه؟
اون وقت چي؟

انگار حالم خيلي بده..

Posted by maryam at 09:23 AM

November 02, 2006

تنهايي غذا خوردن اصلا نميچسبه
||
/\

يكشنبه ظهر چهار تا پيمونه برنج پختم. قرمه سبزي اماده رو گرم كردم
داشتم از گرسنگي مي مردم اما صبر كردم تا دادشه بياد.اون هم وقتي اومد
گفت تو دانشگاه ناهار خورده من هم ناراحت شدم گفتم لياقتتون همون غذاي
مزخرف دانشگاست !اون هم گفت حق با منه بي لياقته و رفت تو اتاق.
تنهايي غذا خوردن اصلا نميچسبه. يك كم خوردم. بقيه اش موند تو يخچال
.
امروز پنج شنبه بود باز هم اون برنج و قرمه سبزي رو گرم كردم.قيمه هم داشتيم
اما حسش نبود. يك ذره من خوردم يك ذره دادشه!باز هم زياد اومد.
بهش گفتم تا اينها تموم نشه از غذاي جديد خبري نيست.اما ميدونستم
كه جفتمون از اشتها افتاديم. آخه تنهايي غذا خوردن اصلا نميچسبه.
.
با امروز چهار روزه نه باباهه هست نه مامان. سيسترم كه بي خيال دانشكده اش
پاشده رفته همراه بابا سفر.اولش به داداشه گفتم حال ميده آدم مامان بابا ش نباشند.
اون هم گفت آره. جفتمون كلي خوشحال شديم كه ديگه نبايد نگران باشيم هر
چند قبلا هم نگراني نبوديم.اما الان فكر ميكنم هر جفتمون به غلط كردن افتاديم.
خوب از كجا ميدونستيم تنهايي غذا خوردن اصلا نميچسبه.
.
امروز خواستنم برم دنبال مامان .مادربزرگه گفت چي كارش داري .داريم ديدني ميكنيم.
منم تنهام!خواستم بگم من تنها نيستم؟!بعد ديدم من كه از صبح تا شب همش دنبال كارامم.
خودخواهييه كه به خاطر يك ساعت دوساعت بگم بياد خونه اون هم چون تنهايي غذا خوردن
اصلا بهم نميچسبه.
.
سيستر زنگ زده برام شلوار خريده اما بيريخته! گفتم اگر بيريخته پس چرا خريدي!
انگار طلب كارشم.با مهربوني گفت ميخواي ميرم عوضش ميكنم برات.پشيمون شدم
و گفتم نه نميخواد از سرم هم زياده!
كاش اين روزها ،اين شبهاي لعنتي زود تموم ميشد.كاش لااقل سيستر بر ميگشت.
كاش ميفهميد كه تنهايي غذا خوردن اصلا نميچسبه.
.
وسط اين هيري ويري دوستي گير داده بيا بحث فلسفي بكنيم!ميگه چرا من با اين تجربيات
اينجوري شدي و تو با اون تجربيات اونجوري شدي!هر چقدر هم ميگم عزيز من آخه من
چه ميدونم چرا اونجوري شدم!گيرم كه بدونم به چه كار تو مياد!ميگه نه اين ريشه عميقي
داره بايد پيدا بشه! اصلا نميفهمه تو اين شرايط من فقط دلم ميخواد بدونم چرا تنهايي
غذا خوردن نميچسبه
.
هنوز نصفه نشده اگر نصفه ميشد يك خورده آروم ميشدم خودم هم موندم
چه جوري قراره همه اين كارها تا يك ماه و نيم ديگه تموم بشه!
فردا بعد از دو ماه ميريم تور.شايد بهتر بشه شايد اين روزها و شبهاي لعنتي زودتر
تموم بشه.
شايد،
شايد لااقل تنهايي غذا خوردنهامون تموم بشه...

Posted by maryam at 08:39 PM

خواب ديدم داريم با شيما و مريم سر يك موضوعي زار زار ميخنديم
اونقدر خنديدم كه از خواب پريدم.
.
فالگيران تعبير كنند باز چه بلايي بر سرمان خواهدآمد!؟

Posted by maryam at 09:05 AM

November 01, 2006

ضرب المثل:
اگر ميخواهي دوستت رو بشناسي
باهاش دعوا كن.

Posted by maryam at 09:48 AM | Comments (9)

همكارم معتقد است من اگر دست از كتاب و فيلمهايم بردارم قطعا زندگي ام بهتر خواهد شد.
مادربــزرگ معتقد است من اگر كمتر كــار كنم و زودتر بخوابـم قطعا زندگي ام بهتر خواهد شد.
پدر معتقد است من اگر اينقدر پـاي حرف توريستــها ننشينم قطعا زندگي ام بهتر خواهد شد.
خالــه جــان معتقد است من اگر دست از دوستهــايم بردارم قطعا زندگي ام بهتر خواهد شد.

و سيستر معتقد است كار از كار گذشته است
من ديگر آدم بشو نيستم!

Posted by maryam at 09:37 AM