December 26, 2006

اين جا خبرها دير ميرسه انگار!
يك ضرب المثلي هست كه ميگه:
هيچ وقت براي بازي كردن دير نيست!
یلدا بازی:
1)در آدرس پيدا كردن از يك عقب مانده ذهني بد ترم و شايد دفعه دهم يازدهم كه گم شدم آدرس رو ياد بگيرم.
2)چون ظاهرا آدم بدي نميام مجبورم آدم بدی نباشم.
3)گرسنه كه بشم عقلم به طور اتوماتيك از كار مي افته.
4)به هیچکی به اندازه بابام دروغ نگفتم.
5)حس خطر كردنم به طرز فجيعي بالاست و اگر سركوبش نكنم آخر .كار دستم ميده (هر چند كه تا حالا هم داده)
مرسي از كسايي منو به بازی دعوت کردند :قاجارُعزيز /پرگلگ عزيز/دو دانشجوی IT

Posted by maryam at 06:07 AM

لحظه های خوش مثل غذا خوردن ميمونه
تنهاييش اصلا نميچسبه.
اصلا.

Posted by maryam at 05:29 AM

و ایام میگذرد... (2)

خوب فکر میکنم اگر دو روز پیش این دختر چینیه هم اتاق من نشده بود من حتما تو اتاق ازتنهایی دق کرده بودم. چون آدم پر انرژیه و کلا واسه هر نوع برنامه ریزی پایه است .البته از لحظه ورودش تا الان اینقدر با bf اش تلفنی صحبت کرده که فکر میکنم هزینه مکالمه شون با بلیط رفت و بر گشت مالزی به چین برابری میکنه.به هرحال وسط این همه مالایی و چینی هایی که ساکن کی ال هستند یک چینی که مثل خودت دفعه اولشه اومده اینجا کلی غنیمته.و البته یک حسن دیگه اشم اینه که هر دفعه خانوادم زنگ میزنند میتونم این طرف هی مسخره اش کنم و اون هیچی نفهمه و هر دفعه که فک و فامیل و رفیقای اون زنگ میزنند میتونه بگه یک دختره شاسکول ایرونی هم اتاقمه و من فکر کنم داره تعریف میکنه ازم!
چینی ها آدمهای جالبی هستند. یکی از جالبیاتشون اینه که مثلا اسم این دختره چیم چون چینگ یاهو هستش ولی میگه اسم انگلیسیم یو یو هست!یا یکی دیگشون میگفت اسمم اینه(یک خط اسم) ولی میتونی ماکس صدام کنی!چون اسم انگلیسمیه! الکی از خودشون اسم در می آرند.فکر میکنند آدم خره نمیفهمه!
دیروز هم قاطی این چینی ها پا شدم رفتم یک کلیسا که در یک هتلی در کوالالامپور بود.یک جشن کریسمس بود که برای من ندید بدید که هیچ وقت تو مراسم های مسیحی ها نبودم خیلی هیجان انگیز بود و کلی خوش گذشت بهمون.فقط مشکل کار اینجا بود که دم به ثانیه مراسم رو با جشن سال نو خودمون مقایسه میکردم و بدتر از اون اینکه هی به خودم میگفتم کاش لااقل سیستر کوچیکه اینجا بود و کلی سرحال میشد .کاش زودتر فهمیده بودم که تنهایی خوش گذروندن اصلا نمیچسبه.

Posted by maryam at 05:03 AM

December 23, 2006

بهم گفته اگر دلتنگ شدی نشین غصه بخور
برو سينما برو گردش برو بيرون ...
اما بهم نگفت
تو غربت چی کار کنم که جای شب یلدای خونه مادربزرگ رو برام بگیره؟

Posted by maryam at 09:34 AM | Comments (46)

December 21, 2006

و ایام میگذرد...
||
/\

دقايقي از ثبت نام من در دانشگاه يو ام نميگذره و تنها آدم بيشعوري كه داره از كامپيوتر هاي مخصوص ثبت نام اينترنتي استفاده شخصي ميكنه منم. بعضي عادتهاي بد ايروني رو ترك كردن خيلي سخته و بعضي وقتها فكر ميكنم ما ها نرمالیم و اینها يك مرضي چيزي دارند كه انقدر آروم و مهربون و بدون
استرسند و راه به راه به همدیگه لبخند ميزنند.
اين مدت اينقدر اتفاقهاي عجيب غريب افتاد كه باورش براي خودمم سخته. همون لحظه اول توي هواپيما یک خانوم پروفسور مالايي نشست كنارم و وقتي فهميد خونه فاميلمون چقدر از كوالالامپور دوره از من دعوت كرد برم پيشش و چهار روز تموم از من مثل دخترش مواظبت كرد وتا وقتي خوابگاهم كاملا قطعي نشده بود نذاشت قند تو دلم آب بشه.و این باعث شد کمی برام مسائل قابل هضم تر بشه و بیشتر با محیط آشنا بشم. هر سه دانشگاهي كه پذيرفته شده بودم رو از نزديك دیدم كه UM از همش به نظر من و اون خانم كه استاد UKM بود بهتر اومد (هر چند كه هزينه های زندگی در کی ال دو برابر بقيه است) .
چيزي که اينجا خيلي عجيب غريبه نظم بيش از حدي هست كه توي كارها به چشم ميخوره اونقدر كارها زود انجام ميشه كه آدم فكر مي منه جل الخالق نكنه دوره آخر الزمان شده.(نديد بديدم خودتي!)جوري كه امروز در عرض يك ساعت تونستم رشتم رو از MIS به مهندسي نرم افزار تغيير بدم و آب از آب تكون نخورد و کلا می تونی همه جوره ناز بیای براشون و همه چیز ممکنه.( اولین چيزي كه همون لحظه يادم اومد اين بود كه قبل از اومدنم براي تمديد كارت راهنمايي تورم نزديك به دو ماه تو ی سازمان جهانگردی علاف شدم و آخرم با غلط املايي بهم دادند.(بد جوري تو دلم مونده بود اين موضوع!)
در كنار همه اين خوبي ها ديروز توی خیابون با يك حساب سر انگشي متوجه شدم در آینده نزدیک قراره براي خوابگاه , ثبت نام ,کلاس مالایی, ويزاي دانشچويي و غيره پول كم بيارم و اونقدر حالم بد شد كه توي كيلينك براي تست آزمايشها دانشگاه فشارم افتاد پايين و اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه زنگ بزنم به بابام كه يك دفعه موبايلم خراب شد و مجبور شدم براي تعميرش پول زيادي بدم و دو روز صبر کنم كه حالم خيلي بد تر شد.و موقع برگشتن از بس گیج بودم نتونستم آدرس درست به راننده تاکسی بدم و کلی هزینه تاکسی دادم و چون توي خوابگاه تنها دختر ايراني منم و هیچکی نبود براش غر بزنم ,نشستم عر عر کردن تو اتاق برای خودم ...
بگذریم.
همه مالايي ها تقریبا میتونند انگلیسی بفهمند ولی به طرز وحشتناكي بد انگليسي حرف مي زنند فكر ميكنم تا وقتي از اينجا برم زبان انگليسيم بهتر که نشه بدتر هم بشه چون مجبوري مثل خودشون حرف بزني.اما چیزی که خیلی دردناکه اینه که مالایی ها فوق العاده مهربونند و آدم تا بنا گوشش قرمز میشه و از نهایت لطفشون شرمنده میشه و اگر مثل من باشه مدام مهربونیشون رو با خودش مقایسه میکنه و دم به ساعت میگه خاک بر سرت مریم!

Posted by maryam at 12:31 PM

December 19, 2006

شام آخر
||
/\

شام آخر

شب آخر دير ميرسی خونه . ساعت ۱۲ شبه با داداشه رفتين خداحافظی .خيلی سعی ميكنی زود برسی اما نميشه /بی خداحافظی رفتن نميشه/مامان هنوز بيداره/بابا تا صدات رو ميشنوه از خواب پا ميشه/با خودت عهد كرده بودی شام آخر يك عكس يادگاری بگيری و زيرش بنويسی شام آخر /تا هميشه هميشه برات بمونه/اما نميشه .دير رسيدی/رفته بودی خداحافظی از غريبه ها/آدمهايی مهمتر از مامان و بابات/هميشه همين بوده /هوای همه رو داشتی جز اونها/يواشكی ميری بالای سر بابا و آروم پيشونيش رو ميبوسی /مواظبی نفهمه .درد درونت رو حس نكنه .اما ميدونی كه فهميده/حس كرده/اين رو لحظه آخر از اشكهايی كه نوی چشمش حلقه زده بودند و سعی ميكرد پنهون كنه فهميدی , از مامان ميخوای بياد پيشت , آروم تو بغلش ميخوابی /نميتونی بخوابی/چون خوابت نميبره /چون خيلی وقته فهميدی هر جای دنيا هم كه بری, هر جای دنيام كه باشی ,هيچ چيز برات آغوش مادر نميشه /پدر مادر خواهر و برادر و دوستات نميشه/ بعد يادت مياد چقدر سخت بود راضی كردنش/ چقدر براش دليل اوردی .چقدر منطق به خوردش دادی و اون فقط نگات كرد /اين اواخر اونقدر نگاهش پر معنا شده بود كه نگاهت رو می دزيدی/ چون ميدونستی اون نگاه اونقدر قوی هست كه باعث نرفتنت بشه /بعد فكر ميكنی چه خوب كه شام آخری نبود . چون اونقدر غمگين و غصه دار ميشد برات كه غذا كوفتتون ميشد/سيستر اشك می ريزه تا پله های آخر فرودگاه،همه رو تونستی راضی كنی جلوت اشك نريزند جز اون/
.
يك عالمه اشك .يك عالمه غصه .يك عالمه دلتنگی يك عالمه بغض نشكفته توی دلت مونده و همشون رو سركوب كردی در مقابل همه نگاههای معنی دار و غصه دار فقط سكوت كردی و لبخند زدی .ميدونستی اگر خودت رو رها كنی اونقدر دلتنگی زياده كه باعث نرفتنت بشه/سركوب كردی و حالا دلت يك جای آروم ميخواد كه آرامشش رو با گريه هات به هم بزنی. بدون اينگه نگران نگرانی كسی بشی...
.
رها شده ای.چند ساعتی به پرواز نمونده يك دختر كوچولو از اينكه مامانش رو گريه دار كردی لجش گرفته نگاهش رو ازت بر ميگردونه
و تو يك لحظه ميون همه آرزوهات آرزو ميكنی كاش دووم آورده بودی .كاش نمی رفتی . كاش می موندی و كاش دومم بياری...

Posted by maryam at 11:17 AM

December 14, 2006

وقتی رها شدیم که دیگر قفس نبود
چیزی به نام عاطفه در دسترس نبود

عمری به حبس طی شد و دیدیم ناگهان
چیزی که بود دور و بر مـــا , قفس نبـــود

ما بال می زدیم و برای عبورمان
صدها هزار پنجره باز بس نبود

از کوچه باغهای دلت تا عبور کرد
فلبم سرک کشید,
ولی هیچ کس نیود...

Posted by maryam at 07:12 AM

December 10, 2006

عزیزم
این که تو تا به حال آدم عوضی نبودی
عوضی بودنت را نفی نمی کند
می تواند این استعداد به صورت بالقوه
در تو وجود داشته باشد،
لیکن هنوز شکوفا نشده باشد!

Posted by maryam at 06:22 PM

نفس راحتی میکشم و
همه مدارک رو میگذارم روی میز.
دونه به دونه اش رو بررسی می کنه تا می رسه به چک ,لبخندی میزنه و می پرسه:
چرا دو رنگ نوشتین؟ من اما اونقدر خسته ام که لبخند نمیزنم . می پرسم ایرادی داره؟
میگه قطعاَ.
توی دلم خودم رو سرزنش میکنم. از اینکه هزار بار بابا بهم فوت وفن چک نوشتن رو
یاد داده و هنوز یاد نگرفتم .آروم خودم رو یک احمق خطاب میکنم...
عذر خواهی میکنم . امضای چک قبلی رو پاره میکنم و یک چک جدید مینویسم
سرم رو که بلند میکنم یک لبخند ملیح زنانه دیگه میزنه و میگه:
با این که سنتون کمه اما دقتتون خیلی زیاده.
با شنیدن این حرفش بی اختیار شاد میشم ،ذوق میکنم و لبخندی گرم تحویلش میدم.
انگار همه خستگیهام تموم میشند ...
از بانک که بیرون میام با خودم میگم خاک بر سرت مریم!
این روزها اینقدر اعتماد به نفست پایین اومده
که با یک تمجید کوچک اینجوری خر کیف میشی.
چی به سرم اومده؟؟


Posted by maryam at 06:20 PM

December 07, 2006

فرقی نمیکند
می تواند یک دروغ کوچک دریک رابطه بزرگ باشد
یا یک دروغ بزرگ دریک رابطه کوچک.

Posted by maryam at 04:41 PM

نام : شيدا.
شهرت : زندگانی

Posted by maryam at 07:35 AM

December 02, 2006

میم مثل مادر:
دیدنش اصلا به صلاح نبود.
آن هم در این شرایط،
و
با یک کودک 5 ساله به بهانه روز تولدش.

Posted by maryam at 08:30 PM

December 01, 2006

بی مقدمه

موجود مذکر:
موجودی که نه بدون آن می توان زندگی کرد, نه با آن.

Posted by maryam at 11:26 AM

مرغهاي دريايي
و بادهاي گرم عاشقانه

Posted by maryam at 11:23 AM