سیستر کوچک و دوست داشتنی تقریبا هرروز که نه, دو روز یکبار که نه ,ولی هر سه روز یکبار زنگ میزند و اگر یک روز دیرتر شود انگار که یک چیزی از زندگی ام را کم دارم و تا زنگ نزند آرام نمیشوم. از مزه ناهار دیروز ظهر گرفته تا مهمانی هفته پیش و رنگ لباس جديدش را تعریف میکند و من از مسابفه شطرنجی که وقتی همان ثانیه اول مات شدم آنقدر حالم گرفته شد که خودشان پولم را پس دادند میگویم تا غذاهای بدمزه اينجا ,یو یو و ...
دیروز سیستر زنگ زده و میگوید خواهر رباب خانم را میشناسی؟می پرسم رباب خانوم کی بود؟و با کمی تفکر یادم می آید رباب خانم یک خانم عرافی حدودا چهل ساله بود که همسایه خانه سابقمان بود و شش هفت باری دیده بودمش.اما خواهرش را نه!و باز که فکر میکنم یادم میآید خواهرش که یک زن 50 ساله بود را یکبار دیده بودم.
میگویم خوب حالا چه شده!؟
میگوید دیروز خواهر رباب خانم را دیدم گفت وقتی شنیدم مریم رفته انگار که میخ داخل فلبم قرو کردند!!
به سیستر میگویم چه ابراز احساسات خشنی.میتوانست توصیف دیگری به کار ببرد. و دوتایی به خواهر رباب خانوم بلند بلند میخندیم که چه خالی بندی تابلویی کرده است.
کمی مکث میکنم.حس میکنم که چقدر جای خالی ام برایش سخت است.انقدر که همه پول تو چیبیهایش را کارت تلفن میخرد تا کمی از درد جدایی کم کند...
میدانم توقع زیادی است اما اگر کسی از دوستانم کمی وقت اضافه دارد به سیستر زنگی یزند و از این حال و هوا درش بیارد.(بدون انکه بفهمد توصیه من بوده است)
thanks
زبان مالایی
همه دانشجوهای اينترنشنال بايد واحد زبان مالایی رو تا قبل از فارغ التحصيل شدنشون بگذرونند
و یک توفیق اجباریه برای همه که بفهمیم چقدر زبان فارسی غنی هست و مالایی زبان مسخره ای!
کلاس مالایی تقریبا میشه گفت شادترین و بهترین کلاس این ترمم هست چون یک استاد خیلی
شوخ و با نمکی داره و تا آخر کلاس همه داریم زارزار میخندیم و اصلا نمیفهمیم چه جوری زمان
میگذره.
توی کلاس انواع و اقسام ملیتهای مختلف از آفریقایی گرفته تا عرب و عجم و پاکستانی و عراقی
و چینی و کره ای و .... رو ميشه ديد و تفاوتها رو محک زد و چيزهای جديدی ياد گرفت.
جلسه پيش استاد وقتی بهمون ياد داد اهل کجايی به مالايی چی ميشه از همه شروع کرد
پرسيدن و وقتی از يک دختر چينی پرسيد اهل کجايی؟ جواب داد من اهل چاينا هستم و
استاد بهش تذکر داد که در زبان مالايی به چاینا ميگن چينا و بايد بگی من اهل چينا هستم
اما دختره به شدت عصبانی شده بود و زیر بار نمی رفت.از استاد اصرار و از دختره انکار .
اونقدر که ديگه همه داشت اعصايمون خرد ميشد که چقدر اين دختره خودش رو لوس ميکنه !
و اون هم آخر سر مجبور شد بگه من اهل چینا هستم.
بعد از کلاس یو یو که حالش گرفته شده بود برام توضیح داد سالها پیش در جنگ بین ژاپن و چین
ژاپنیها وقتی وارد چین شدند برای تحقیر و تمسخر بهشون میگفتند چينا !و این نقریبا حالت
فحش داره براشون به حدی که اگر در چين به چينی ها بگی چينا بهت صدمه میزنند.
من از شنیدن این داستان بسیار خوشحال شدم چون ازاون روز هر وقت يويو کاری ميکنه
که خیلی اعصابم خورد ميشه و با زبون خوش کوتاه نمیاد , بهش ميگم چينا و اون هم
متوجه میشه که این کارش خیلی اشتباه بوده و دیگه تکرار نمی کنه!!
اين چنين ميگذرد روز و روزگار من(۴)
خبرها مرتب از ایران می رسه و خوب فکر ميکنم پا و قدمم خيلی خوب بوده و انگار عامل بسته شدن بخت دختران و بی تحرکی بعضی از پسران فاميل من بودم همچين که پام رو از مملکت بيرون گذاشنم دو تا از دخترهای فاميل ازدواج کردند و ديروز هم شنیدم که سروناز عزيزم به جرگه متاهلين پيوسته و دو تا از پسرهای فاميل قصد رفتن به هند و آمريکا رو کردند .اگر ميدونستم نبودن من اينقدر باعث برکت و رحمت ميشه زودترها از اينها می رفتم.
امروز دقیقا چهلمین روزیه که اینجام و هنوز که هنوزه هی اشتباه میکنم و هی به خودم میگم اشکال نداره اولشه تازه اومدی! و هنوز نتونستم به خودم بقبولونم که اینجا ایران نیست ,که حق ریسک ندارم که بهتره دست از کارهای عجیب غریبم بردارم , مثل آدم زندگی کنم و اینقدر دلم نخواد از همه چیز سر در بیارم و فضولی کنم .کی قراره ياد بگيرم و به چه قيمتی ؟نميدونم.
بگذريم.
دفعه اولی که اينجا چک میل کردم اینقدر ایمیل داشتم که نزدیک به سه ساعت تونستم به هرکسی یک جواب کوناه بدهم و تنها کسی که احوالم رو نپرسيده بود گربه همسايه بود و الان تنها کسی که هرروز بهم ايميل میزنه شیمای دوست داشتنیه که جوری خبرها رو بهم میرسونه که وقتی از خونه بهم زنگ میزنند من خبرها رو بهشون میدهم.که بچه فلانی دنیا اومده جمعه عفد مهلاست.و فکر ميکنم اگر اين وبلاگ رو هم نمي نوشتم که نشون بدهم من هم آدمم هيچکی يادش نبود من مرده ام يا زنده! البته پيشکسوتهای اينجا ميگند تازه اين حالت خوبيه و بعد از چند ماه همین شیما هم بهت ایمیل نميزنه .آره شيما؟؟
فعلا دارم عين بز درس ميخونم و پروژه تحويل ميدهم و در طول روز اصلا نميفهمم چه جوری داره ميگذره . هر چی هم ميخونم وقت کم میارم و به پای اين چينيهای سخت کوش کلاس نمي رسم و باز عقبم .اما شبها که ميخوابم بلااستثنا خواب ايران رو ميبينم .از دوستهای دوران ابندایی ام گرفته تا کسانی که شاید تو بیداری یکی دو بار بیشتر ندیدمشون و هيچ وقت يادشون نميکردم.
دلم از بس تنگ شده ديگه قفل کرده و واقعا نميتونه هيچی بگه...
پاچهخواری:
بعد از یک ماه امروز استاد برنقی را ملاقات کردم.
از جمله آدمهایی که دیدنشان آدم بودنت را سخت یاد آور میشود.
از خانم دکتر احمد نيا و آقای دکنر برنقی تشکر فراوان دارم
و برایشان آرزوی موفقیت روز افزون مي کنم...
-هدف شما از خروج از کشور چه بود؟
-به نام خدا اول تحصیل علم و کمک به دانش جهانی و افزایش ارتباطات و اطلاعات و فناوری روز دنیا و
خدمت به کشور عزیزمان ایران
دوم اینکه سایت ارکات رو بدون فیلتر برم!
آدم نباید خر مردم بشه.
چرا آدم باید خر مردم بشه؟
آدم باید جوری رفتار کنه که خر مردم نشه....
بي ربط:
و تمام روابطي كه تنها بر اساس اصرار يكي از طرفين رابطه شكل ميگيرند
در نهايت به چاه فاضلاب منتهي ميشوند...
در غربت زتدگي كردن مزايا و معايبي دارد
كه اگر از مزاياي آن فاكتور بگيريم,
يكي از معايب عمده آن اين است كه
آدم دچار افت ريسك.كاهش جسارت و افزايش احتياط ميشود!
كه بسيار ملال آور است...
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود
نمي شود.نمي شود.نمي شود.
لحظه ها.
لحظه هايي هست كه دلت مي خواهد آرام بنشيني و تكيه كني /بر چيزي. بر حايي /نه بر كسي /كه مدتهاست از تكيه كردن بر آدمها پرهيز كرده اي/مي هراسي از اينكه در اوج آرامش يكي پشتت را خالي كند و روي هوا معلق بماني/
لحظه هايي هست كه نمي تواني حتي بر باد هم تكيه كني /شايد تند بوزد و از جا به درت كند/ شايد آرام بوزد و پشتت را نوازش دهد /و شايد وزيدن را متوقف كند.
آموخته اي كه نكيه كردن را فراموش كني و چگونه محكم ايستادن را بياموزي.
آموخنه اي كه محكم بايستي/راسخ.قاطع/آنقدر كه اگر بادي . گردبادي بوزد تو هيچ نفهمي و تنها بايستي.
تنهاي تن ها.
جناب آقاي رييس جمهور دكتر احمدي نژاد
اينجانب, دانشجوي غريت زده از شما تقاضا دارم ساعتهاي ايران را چهار ساعت و نيم
به جلو بكشيد تا وقتي برادر گيجول من هوس ميكند ساعت 10 شب به وقت ايران به
من زنگ بزند اينجا نصفه شب نباشد و من از خواب نپرم!
راستي اگر تعطيلات ايران را هم به شنبه , يك شنبه تغيير دهيد كه حواله هاي بانكي
اينقدر طول نكشد ديگر خيلي باحال ميشويد.
ريگاردز
مريم -آى
ايام ميگذرد(3)
||
/\
من اشتباه کردم.چون مطمئن بودم اشتباه نمیکنم.چون فکر میکردم به اندازه کافی اطلاعات دارم و همه چیز رو در نظر گرفتم.اما اشتباه کردم چون فراموش کردم به هر اطلاعاتی نباید اطمینان کنم و کردم.دقت نکردم. کافی بود به تاریخ پایین ویزام یک نگاهی بندازم و بفهمم که یک هفته است گذشته!
.
توی جلسه دانشگاه بودم داشتم براشون توضیح میدادم که رفتار مسئول ویزا خیلی بد بوده و حتی اجازه نداده من براش شرح بدهم که نه تنها ثبت نامم توی دانشگاه تموم شده بلکه کلاسها رو هم رفتم و فقط یک هفته ویزام رو تمدید کردند...
یکدفعه بغضم ترکید و اشکهام سرازیر شدند نه به خاطر رفتار بد مسئول ویزا .به خاطر اینکه اشتباه کرده بودم و نمیتونستم خودم رو ببخشم.
همون لحظه باباهه زنگ زد حالم رو بپرسه که اشتباه دوم رو مرتکب شدم و زدم زیر گریه .نتونستم دردم رو پنهون کنم و بهش گفتم که اشتباه کردم اون هم مثل همیشه خیلی آروم گفت اشکال نداره جریمه میدی و اصلا اگر دیدی خوب نیست برمیگردی.هیچی هم نمیشه!بعد من فکر کردم شاید تقصیر اونه که من اشتباه کردم چون همیشه بهم اجازه خطا کردن داده همیشه آخر اشتباهاتم گفته دنیا که به آخر نرسیده!
.
کارم که تموم شد اومدم خوابگاه و هم اتاقی چینی ام نگران تر از خودم وقتی فهمید اشتباهم رو درست کردم بهم لبخند زد و گفت:Maria ,you are great
و من جملش رو تایید کردم و گفتم
yes,i'm great to make mistakes