February 28, 2007

قبل ترها خيالبافی هايم بيشتر جواب ميداد
اين روزها همه خیالهایم معکوس ميشوند.
شاید بهتر باشد زین پس
بر عکس خواسته هایم تصور سازی کنم!

Posted by maryam at 11:59 AM

February 26, 2007

کوکب خانم زن پاکیزه ای هست

- کوکب خانم آمده است در مالزی تا در دانشگاه یو ام مستر سافت ور اینجینیرینگ بخواند .
او صبح ها برای خودش نان و حلوا ارده و چایی شیرین درست میکند و ناهار خود را که شامل
برنج + یک نوع خورشت ایرانی است با خود به دانشگاه می برد.

- کوکب خانم به هم خانه ای های چینی اش یاد داده است که بعد از خشک شدن ظرفها آن
را داخل کابینت بگذراند .او کارهای خانه را دسته بندی کرده است
تا هرکس به نوبت خودش خانه را تمیز کند .او نیز یک نظافت دسته جمعی ماهانه ترتیب
داده است.

- کوکب خانم چند روز پیش با همفکری یک دوست ایرانی با شیر خشک در مالزی/ ماست
درست کرد.او مانند دهاتی ها که محصول خود را به شهر می برند
ماست خود را برای چند دوست ایرانی اش برد.او اکنون میتواند ماست خود را با نمک و نعنا
مخلوط کرده و با نان بخورد.او حتی می تواند از این به بعد دوغ هم با ناهارش داشته باشد.

- بزرگترین دغدغه کنونی کوکب خانم این است که چگونه میتواند در مالزی رب انار گیر بیاورد
و با آن خورشت فسنجان درست کند.آخر او نمیداند با این همه گردو و بادامی که خانواده
همراهش کرده اند چه غذای دیگری میتواند درست کند.او بالاخره چاره این کار خود را
پیدا خواهد کرد .

- همه میگویند که کوکب خانم سخت ترین رشته را انتخاب کرده است حتی یک دختر چینی
به او گفته است که یک دختر اندونزیایی را میشناسد که شش سال است نتوانسته است
در این رشته فارغ التحصیل شود.اما تنها نگرانی او این است که آخر چرا اینحا نمی تواند
سبزی دلخواه خود را برای قرمه سبزی پیدا کند؟

Posted by maryam at 12:13 PM

February 25, 2007

دوري
تنهايي
دلتنگي,
عمق دارد.
انتهاي انتهايش ميرسد به استخوانهايت
و مي سوزاند و مي سوزد...

Posted by maryam at 05:22 AM

February 24, 2007

روزی که آمد , من پرواز نمی دانستم
من سیمرغی هستم که عاشقانه می خواهد به قاف پرواز کند.
کار من پرواز به قاف نیست
یعنی عادتش را ندارم
اما دلم می خواهد و این پرواز را دوست دارم.
به قله نزدیک می شوم.. اما خستگی , مرا فرتوت می کند و
با تلنگری بالهایم را می بندم و سقوط می کنم.
این پرواز مدتهاست ادامه دارد.. از ارتفاع بسیار پایین شروع کردیم.
و من هی یاد گرفتم بالاتر بپرم.

سرانجام روزی یاد خواهم گرفت چطور به قله که رسیدم در آن اتراق کنم
و از هرآنچه می بینم, لذت ببرم...

Posted by maryam at 08:21 AM

يك سر دارم
و
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار
سودا.

Posted by maryam at 08:00 AM

February 23, 2007

نگيد اين دختره چه خودش رو لوس ميكنه ديگه ايمل جواب نميده
(البته اگر دوست داشتين ميتونيد بگيد ,از نظر من ايرادي نداره)
جواب ميدهم در اولين فرصت ممكن.
حتماً...

Posted by maryam at 11:45 AM

February 21, 2007

ندانستم ‌که اين‌دريا‌ چه موج خون فشان دارد...

Posted by maryam at 09:54 AM

February 13, 2007

توی لابراتوار نشستم دارم درس میخونم.
به فلات یادگیری می رسم.
هنگ میکنم .
میرم بیرون چایی میخورم
هیچکی نیست همه رفتن هالیدی.
همش هالیده اینجا.
نمیفهمم پس این مملکت کی این همه پیشرفت کرده!
دو تا مالایی دارند اون طرف حرفهای خاله زنکی میزنند.
و دو تا روسی سر یک موضوعی بلند بلند بحث میکنند
دو تا چینی دارند آروم درس میخونند.
فکر میکنم چقدر به نظرشون مسخره میام.
نه دعوا میکنم/ نه حرف میزنم/ نه بحث میکنم.
.
بر میگردم سر میزم.
این استادها هیچی به آدم یاد نمی دهند
همش باید خودت بفهمی چی به چیه!
دیگه مسخره تر از من اونها هستند.
فلات یادگیریم میاد سر جاش.
درس رو ادامه میدهم
نمی کشم دیگه
کتاب رو می بندم.
زور داره خوب.
همه برن هالیدی, تو درس بخونی!
.
دلم قرمه سبزی می خواد
با چند تا لیموی گنده/
ایران جشنواره بوده.
بچه ها دیشب بدون من رفتند سینما
یاسمن گفته بدون من خوش نگذشته
اما گذشته.
این منم که خوش نمیگذره بهم.
مهم نیست.
اینجوری بهتره.
به جاش حرص نمیخورم
کمتر دروغ میگم.
آروم ترم!
اما مهمه.
دلتنگی آدم رو از پا در میاره
هنوز از پا در نیومدم.
.
دلم غار حرا می خواد.

Posted by maryam at 11:14 AM

February 12, 2007

او
حالش خوب است.
آثار افسردگی در رفتارش کاملا از بين رفته است.
او ديگر.
زندگی اش روی روال است و روزگار مناسبی دارد...


Posted by maryam at 03:08 PM

February 08, 2007

يك وقت ميبيني يك آدم پر غلط نشسته جلوي رويت و هي و هي
اشتباهاتت را ميشمرد , خط ميزند و به رُخت ميكشد.
و تو هي و هي لبخند ميزني...

Posted by maryam at 12:01 PM

February 06, 2007

و اما غذا:

غذا در مالزي بسيار بدمزه است و اصلا به ذائقه ما ايراني ها خوش نمياد و حتي براي صبحانه برنج و ماكاروني ميخورند.و به نظر من كلا غذا ها رو يك جوري مي پزند كه نشه خورد. هرچند كه با همين غذاي بد مزه تقريبا اكثر دانشجوهاي خارجي كه ديدم چاق تر شدند و حتي يويو با اينكه نصف من غذا ميخورده افرايش وزن پيدا كرده .
خلاصه اين كه يك روز كه از خواب بيدار شدم متوجه شدم از بين صد و بيست وعده غذاي خوابگاه كه بايد ميخوردم فقط 20 وعده غذا خوردم و معادلش رو بيرون غذا خوردم و به زودي از اين حركت نابخردانه ام پشيمون ميشم.و نتيجه اين شد كه يك نامه مودبانه نوشتم براي رييس خوابگاه كه غذاي خوابگاه بسيار خوشمزه است (!)ولي با ذائقه من كه ايراني هستم نميخوره و اگر امكان داره غذاي من رو حذف كنيد و پول مفت از من نگيريد كه خيلي محترمانه جواب داد اين خوابگاه با غذاست و كسي به جز شما با غذا مشكلي نداشته چون ايراني ديگه اي اينجا نيست و لپ كلام ميخواي بخواه نميخواي نه.(و چند روز بعد به خاطر اون نامه هر روز صبح فقط به من كره و مربا ميدادند )كه خوب من ديگه نخواستم و اومدم جاي جديد كه ميتونم آشپزي كنم براي خودم و دو روز پيش اولين عدس پلوي خودم رو در مالزي خوردم كه الحق كه از هر غداي مالزيايي خوشمزه تر بود. و الحق كه غذا ي ايراني چيز ديگه اي هست...

Posted by maryam at 08:48 AM

February 02, 2007

زندگی سخت ميشود گاهی...

Posted by maryam at 01:49 PM