مثل چی درس دارم , پروژه دارم, تمرین دارم . وسط اینهمه پروژه و بدبختی ,اون استاد مشنگه که اصلا کاری به درس دادنش نداریم و هر موقع ازش سوال می پرسیم ایتقدر گیجمون میکنه که یادمون میره چی پرسیدیم, برامون یک امتحان گذاشته .اصلا نمیفهمم از کجای کتاب شروع کنم بخونم.
هیچ تصورشم نمی کردم تو یک هفته همه ارائه هام با هم بیفته و همزمان از هوا و زمین برام تمرین و پروژه بباره.اصلا چیزی به عنوان کمبود وقت رو هیچ جای برنامم پیش بینی نکرده بودم.مشکل اینه که همیشه فکر میکنم خیلی وقت دارم و خیلی مونده.<کـــو تا اون موقع!؟>
برای من که در حالت عادی هم که همه چیز نرماله و بر وفق مراد, گیج میزنم تو این بحران دیگه هر چی دسته گل بوده آب دادم .از شکستن موبایل گرفته تا جا گذاشتن مدارک استادم , گم کردن سوالهای امتحانی ام و غیره و ذالک.این مدت اینقدر تند تند , داده های مختلف وارد ذهنم کردم و سعی کردم در کمترین زمان ممکن تحلیل و ازشون بهره بگیرم که فکر میکنم اگر این روال ادامه پیدا کنه به زودی دچار استهلاک مغزی بشم.
چی بودم
چـــــــــــــــی میـــــــــــشم!
شاخص ترین چیزی که مرا از دیگران متمایز می کند
قدرت منحصر به فردم در خراب کردن, شکستن, گم کردن
و جا گذاشتن اشیا مختلف در مکانهای مختلف و در حالتهای مختلف هست.
صد روز گذشت.
دختر چینیه گفت: صد عدد مقدسی هست توی چین بچه ها وقتی صد روزشون میشه
براشون جشن میگیرند
من گفتم آره باید جشن بگیرم صد روزه که خانواده ام رو ندیدم دوستام رو ندیدم ...
و جواب شنیدم که اگر اینجوره من دو ساله برنگشتم و ساکت شدم.
صد روز گذشت
صد روزی که هر روزش به اندازه یکسال برام گذشت و میتونم خودم رو صد و بیست و پنج ساله
بدونم.و فکر میکنم اگر توی ایران سالهای سال هم می موندم نمی تونستم به این سرعت
بزرگ بشم ,رشد کنم ,تغییر کنم و ساخته بشم ...
صد روز گذشت
این مدت یاد گرفتم همه چیز برای خودش قدری دارد ,ارزشی دارد .همین که سلامتی
کافی برای حرکت, برای تغییر داری, همین که میتوانی از هر نوع غذا و تفریحی لذت ببری ,
خانه ای داری که با خیال راحت سرت را روی بالش بگذاری ,خانواده ای داری که بودنشان را
دوست داری (چه دور و چه نزدیک)دوستانی داری که میتوانند حرف دلت را به آسانی درک کنند
همین ها برای احساس خوشبختی, برای شاد بودن و شاکر بودن کافی است.
کافی نیست؟
صد روز گذشت
و من فهمیدم که باید تلاش کرد , باید جنگید , باید صبر کرد و باید امیدوار بود.این ها را در هیچ
جای بیست و پنج سال زندگی گذشته ام یاد نگرفته بودم .شاید میدانستم اما تجربه
نکرده بودم.و اکنون ایمان دارم به هستی
به توانستن
به ابدیت
و خوشحالم...
حاج آقا
می دانی چرا عمل از شعار سخت تر است ؟؟
چون ،
عمل ، عکس العمل دارد ،
ولی
شعار ، عکس الشعار ندارد .
Everyday Dialog
:
خوبی؟
* آره.
خوش میگذره؟
* اٍی.
سخت نیست؟
*چرا.
پشیمونی؟
* نه.
دلتنگی؟
* زیاد
فشار روته؟
* خیلی.
برمیگردی؟
* نمیدونم.
...
*...
تحویل
سال تحویل شد
من کنار پنجره ایستاده بودم و طبیعت سبز را نگاه میکردم.دخترک هم کلاسی ام
قرآن میخواند / آن زوج تازه فال حافظ میگرفتند و آن دختر 19 ساله برای خودش جلوی
آینه خط چشم میکشید.به همین راحتی /به همین آسانی و سکوت سال تحویل شد
.
سال تحویل شد/با چند اس ام اس کوتاه-از ایران- از همین جا -از دوستان ایرانی/ کمتر
از تعداد انگشتان دستت ..
.
سال تحویل شد /با صدای تلفن,با صدای مادر,پدر,خواهر و برادر...
با فریاد بلند مبارکا باشه سیستر/با صدای آهنگین پدر:
"چطوری دخمل بابا, نازدار بابا ,شنگول بابا, منگول بابا..."
به همین راحتی به همین سادگی و به همین آرامش!
.
سال تحویل شد/از او خواستم بشود همه آنچه که لایقش هستیم
و میتوانیم
باشیم.
نوروز
راست راستش خوشجال نيستم
از اين كه نوروز مي آيد از اينكه سال عوض ميشود
از اينكه فصل تغيير ميكند از اينكه تقويم جديد ميشود.
آخر اينجا زمستاني نبود كه بخواهم پايانش را جشن بگيرم
اقوامي نبود كه براي رفتن به خانه اشان لحظه شماري كنم
سر رسيد جديدي نبود كه بخواهم جايگزين سررسيد كهنه ام كنم
پدر مادر خواهر برادري نبود كه بخواهم در كنارشان نوروزي را جشن بگيرم
اينجا بهار نيامده است.هر چه هست گرمي هواست و شرجي آن كه اين روزها
بيشتر هم شده است.
دلم خواست با دوستان ايراني ام در دانشكده هفت سين بچينيم و شاديمان را ,
فرهنگمان را ,اصالتمان را به بقيه نشان بدهيم اما كسي دلش نخواست.
كسي دلش نميخواد آن چيزهاي كه من ميخواهم.آن چيزهايي كه من فكر ميكنم
و آرزو دارم برايش.گويي فاصله اي است بين ما كه نتوانستم هنوز درماني برايش بيابم.
اينجا كه درختي شكوفه نزده است .بهار براي هركس كه آمده است هركس كه ميتواند
سال نو را با بوسه هاي پدر مادرش شروع كند ,عيدي بدهد و بگيرد
مبارك باد.
چهارشنبه سوري
بعد از ظهر بود .اصلا نفهميدم زمان چه جوري گذشت.همين كه اون استاده از نتيجه كارم به
نظر راضي اومده بود روحيه ام بهتر شده بود.يك چك ميل كردم آليس ايميل زده بود چهارشنبه
سوري من روحا با توام .كه يادم افتاد امشب چه شبيه .يك دفعه دلم رو باد برد .خيلي دور دورها.
اما هيچي نگفتم سعي كردم بغضم رو فرو بدم و به روي خودم نيارم كه من چرا اينجا بايد الان
تنها باشم چرا ال و چرا بل .چراهام رو از جلوي چشمم دور كردم سعي كردم خودم رو
خوشحال نشون بدهم و رفتم سر كلاس. پروژه رو كه ارائه داديم. دختر ايرونيه گفت من
ميخوام برم. فكر كنم يادش رفته بود كه ده دقيقه قبلش بهم گفته بود امسال چهارشنبه
سوري هيچكي دعوتمون نكرده!و بعد كه از استاد اجازه گرفت بره استاده گفت پس چرا اين
نميره و اونم گفته بود از خودش بپرسيد و خوب همه كلاس هي از اون پرسيدند چرا اون نميره
و اون لبخند زد و من بعدا كه رفت جواب دادم وقتي كسي ازت دعوت نميكنه كجا برم؟
شب غر زدم -چپ و راست -آخر سر دختر چينيه گفت ميدونم الان داري احساس
تنهايي ميكني .ميخواي يك آتيش روشن كنيم اينجا از روش بپري
و
من سعي كردم يادم بره امشب چه شبيه و من چرا بايد تنها باشم....
درد لاعلاج
خواب ميبينم دارم از خودم دفاع ميكنم .زور مي زنم يك حرف دروغي كه پشت سرم زده شده رو
اثبات كنم اما كسي به حرفم گوش نميده هر چي تلاش ميكنم بي فايده است. دو تا پروانه انگشنم
رو به شدت گاز ميگيرند حس ميكنم دارم خفه ميشم كه از خواب مي پرم.
جاي نيش پروانه ها روي دستم هنوز درد ميكنه .يك نگاه به موبايلم ميندازم ساعت چهار و
نيم صبحه.دو تا اس ام اس دارم.سودابه نوشته موقع خواب داشتم گوسفندها رو مي شمردم
يكيشون كم بود كجا بودي!
يكي از دوستاي يويو گفته اگر خواب نيستي بيام اتوت رو ازت امانت بگيرم.نگاه ميكنم به ساعت
ارسال اس ام اس .يك نصفه شب بوده.حالا من هيچي گيرم بيدار باشم بقيه هم خونه اي هام
آدم نيستند ؟!سعي ميكنم حدس بزنم چي رو ميخواسته نصفه شب اتو كنه .چيزي به ذهنم
نميرسه.
بي اختيار ذهنم پرت ميشه به سمت خوابم.حوادث روز قبلم رو مرور ميكنم هيچ نكته منفي يا
اتفاق بدي كه مستوجب اين پريشانحالي باشه پيدا نميكنم.ياز ربطش ميدهم به دلتنگي.هر
چي ميكشم از اين دلتنگيه بي صاحابه/
كه اسمش رو گذاشتم درد لاعلاج.
هيچ درمان ندارد كه ندارد كه ندارد....
c'est Bon idea
مي گويم بد نيست مدتي نه چندان هم كوتاه
مملكتمان را اجاره بدهيم چيني ها
كمي ترميمش كنند
هم سخت كوشند/هم قانع/هم باهوش.
.
خودمان هم مي رويم پي گردش مان..
بزرگترين خوشبختي كنوني من
عقب افتادن امتحاني است كه هيچ زماني براي خواندنش نداشتم.
.
اينگونه پيش برود
چند صباحي ديگر بالاتربن درجه خوشبختي ام
اين خواهد بود كه قادر هستم
نفس بكشم!
Dear Government
بهتره يك فكري به حال خودت بكني
تا يك فكري به حالت نكرديم!
Jean & Idar
در كنار همه اتفاقهاي بد و نا خوشايندي كه اينجا برام افتاد -از مشكلات خوابگاه گرفته تا مشكل ويزا و دزديده شدن موبايلم , بستري شدن يويو توي بيمارستان و غيره و غيره- از نادر چيزهاي خوبي كه اينجا برام پيش اومد آشنا شدنم با يك زوج مسلمان فرانسوي -اندونزيايي, توي يك مهموني خانم پرفسور مالايي دوستم بود .اين زوج كه تقريبا يك دو سه هزار دست پيرهن بيشتر از من پاره كرده بودند به قدري باهام مهربون و نيكو كار بودند (اين صفت يكهو اومد سر زبونم!)كه باعث شد خيلي از مسائل رو راحت تر تحمل كنم.اونها به دفعات به بهانه هاي مختلف ازم دعوت كردند و به قدري احساس مسئوليت ميكردند كه احساس ميكردم جاي پدر مادرم رو گرفتند.و خوب الان كه فكر ميكنم شايد دليل اصليش اين بود كه خانم ايدار يك جورهايي از من ميخواست شوهرش رو متقاعد كنم بره مكه و فكر ميكنم تا حدي متقاعد شد چون آخرين جلسه ملاقاتمون بهم گفت تنها كسي كه براش واقعا فلسفه حج رو باز كرده من بودم!(آره جون عمش) و حتما ميره.اما من يواشكي يك پيشنهاد بدجنسي بهش دادم كه اگر ميخوابي بري تنها برو. چون اين خانومه مثل مادربزرگ ها هي امر و نهي ديني ميداد و ميتونستم درك كنم وقتي آدم تحت فشار قرار ميگيره اصل موضوع رو گم ميكنه .و با كمال تعجب اون آقاي فرانسوي از پيشنهادم بسيار استقبال كرد و خوب خانم ايدار بيچاره نفهميد كه ما چه موجودات خبيثي هستيم ....
خلاصه
ديروز اون زوج مسن فرانسوي -اندونزيايي براي يكسال برگشتند فرانسه.
و باز علي موند و حوضش!
سالی که نکوست از بهارش پيداست:
میان ترم اول-درس اصلی:
به طرز مسخره ای گند زدم.
俄赋予哦破也
予以咯咯 热萨瑟额尔
پ ن:اينصفحه کليده فونت چينی داشت
خواستمببينمچه جوری ميشه!
ميرسی به يک نقطه
خودت هستی و خودت
بی هيچ کسی.
و يک لحظه.
فراتر از همه آن چیزهایی که میخواستی.
رها میشوی.
آرام آرام
رشد میکنی
و بی صدا .
راه طولانیست
و پر خطر
نمی هراسی
چون ایمان داری
به ابدیت
به هستی
و به توانستن.
بزرگ شده ای
به اندازه چندین و چندین سال
به اندازه خود خود خودت.
و حتی فراتر...