May 31, 2007

"آدمها عوض میشوند"
اولین بار این جمله را از زبان یک دوست در اینجا شنیدم
و لبخند تلخی زدم.
اما اکنون قاطعانه میگویم
"آدمها عوض میشوند"
از تکیه کردن بپرهیز!

Posted by maryam at 11:42 AM

PersianTools is the best
این نوشته یک تبلیغ نیست
چرا که آنها نیازی به تبلیغ ندارند.
و حتی به اینکه امروزدر راه رضای خدا
فضای این فلک زده را به صد مگ تغییر دادند,
ربطی ندارد
و جدًا ندارد!

Posted by maryam at 11:37 AM

May 30, 2007

Smart Girl
در واقع من به اضافه شانزده روز دیگر دقیقاً شش ماه میشود که اینجا زندگی می کنم
در واقع مـــا یک مرکز خرید بزرگ نزدیک دانشگـــاه داریــم که فقط از آن خریــد می کـنیم
در واقع هفته ای دو بــــــار اگر بیشتر نرویم کمتـــــر از ایـــن هم از آ نجــا خرید نمی کنیم
در واقع محل زندگی سوم ما حساب میشود چون تمام نیازهایمان را آنجا برآورده می کنیم
در واقع ...

من امروز برای 6*4*2 مین بار درب خروجی میدولی را گم کردم!

Posted by maryam at 05:02 PM

May 29, 2007

نام کتاب جدیدم را میگذارم
"راهکارهای خود سرگرمی در غربت"
و مثل دیگر کتابهایم تنها نام دارد و بس.

Posted by maryam at 06:43 PM

May 28, 2007

تاثیر گذارها

تاثیر گذارها
از آنجا که کسی از من نخواست از تاثیر گذارهایم بنویسم قاعدتاً ادب حکم میکند که ننویسم اما غربت به مریم آی یاد داده است وقتی میخواهی کاری انجام بدهی منتظر درخواست دیگران نباش و حال لحظه را ببر.
!
من آدم تاثیر پذیری بوده ام و هستم.شخصیت ضعیفی داشته و دارم که هر کلمه ای/ هر حرف کوچکی/ هر کتابی/ هر منظره ای/ هر فیلمی/ هر انسانی و حتی هر حیوانی به راحتی میتواند روی من تاثیر بگذارد.من از تمام آدمهای زندگی ام تاثیر گرفته ام. آنها با تاثیرات کوچک و بزرگشان زندگی مرا متحول کرده اند.حتی از کسانی سخت که مرا آزرده اند یاد گرفتم که مثل آنها نباشم و از این بابت ازآنها بسیار متشکرم.
اگر صفات کنونی را به دو دسته ذاتی و اکتسابی تقسیم کنیم و صفات ذاتی را همانها بدانیم که از بدو تولد با آنها به دنیا آمده ایم و صفات اکتسابی را همانها که از محیط گرفته ایم باید بگویم که من هر دو را از پدر و مادرم گرفته ام و هیچگاه بدان اعتراف نکرده ام.انگار من خودم اینها را یاد گرفته یاشم وهیچ ربطی به انها نداشته است .اما اینجا در غربت تنهایی خودم پی بردم که من صفات اکتسابی اجتناب پذیری با خود دارم که بعضی وقتها سخت مرا می آزارد و هر چه سعی کرده ام بعضی وقتها بر خلافشان رفتار کنم نتوانسته ام. چون بد جوری با آنها بزرگ شده ام.
شاید هیچ جا به هیچ کس نگفته ام اما من مظلوم ترین و با گذشت ترین زن را مادرم دیدم. زنی که هیچ گاه از کسانی که در حقش این همه ظلم کردند بد نگفت و حتی ازآنها هیج کینه ای به دل نگرفت و به ما یاد داد که احترام بگذاریم به همان ها و به هر کسی و در هر سطحی و هر شرایطی.
من مهربانی, سخت کوشی وتواضع را از پدری آموخته ام که از سنین کودکی روزی پنج ساعت می خوابد. خودش را صادقانه فدای بچه هایش میکند بی آنکه منتی بگذارد و بی آنکه توقعی داشته باشد و بدون آنکه شکوه ای کند .کسی که از او هرگز دروغی نشنیدیم با اینکه بارها برایش دروغ ساختیم و فهمید و به رویمان نیاورد...
همیشه شکوه کرده ام همیشه انتقاد کرده ام از اینکه چرا حقش را از دیگران نمی گیرد چرا گذشت میکند و چرا با همه آنقدر مهربان هست....و شاید حق داشته ام..شاید خیلی دلچسب نباشد پدرت حرفهای همه را باور کند و جلوی چشمت دیگران حقش را بخورند.....
اما اکنون که اینجا آمده ام بعضی وقتها دلم میخواهد بد باشم انتقام بگیرم فریاد بزنم کینه به دل بگیرم اما نمیشود من با این صفات بزرگ نشده ام و نمی توانم. در توانم نیست یعنی. والبته هیچ ارزشی ندارد برایم اینگونه بودن.انگار که یک سری صفات را با آمپول به تو تزریق کرده باشند...
!
یادم می آید در هنگام گفتگو با دوستی شنیدم که میگفت برای آنکه خرج تحصیل خواهر و برادرش را بدهد کار میکند و من تا دو روز گریستم از این همه خوبی و گذشت اما هیچ گاه یاد نگرفتم و نتوانستم مانند او باشم.بعضی وقتها تاثیر ها میتواند عمیق باشد اما کارساز نباشد.
تاثیر بعدی زندگی ام را از دوستانم گرفته ام.همیشه در انتخاب دوست وسواسی داشته ام که اکنون از آن همه سخت گیری خوشحالم .من بهترین و فهمیده ترین دوستها را داشته ام.و شاید شانس همراهم بوده است که با آنها آشنا شوم و از این بابت سخت به خود می بالم و اگر بخواهم از هر کدام و خوبیهایشان بگویم از این ها به در است و باید برای هر کدام کتابی نوشت بس که نکته های ظریف و جور واجور دارند......

Posted by maryam at 06:03 PM

May 26, 2007

ای بی خبران ز درد و آهم
خیزید و رهـــا کنید راهــم
من گمشده ام مرا مجویید
با گمشدگان سخن مگویید

Posted by maryam at 07:00 PM

May 25, 2007

بعضی وقتها احساس می کنی شا نه های کوچکت دیگر تحمل سنگینی بار زندگی را ندارد
بعضی وقتها دلت میخواهد یکی بیاید و کمی از سنگینی بار زندگی ات را با تو شریک شود
بدون اینکه عقاید خودش را به خوردت بدهد
بدون آنکه تو را به چیزی که نیستی متهم کند
بدون اینکه تو را زیر سوال ببرد و اشتباهاتت را به رخت بکشد
بعضی وقتها شانه هایت می سوزد پاهایت درد میگیرد
اما راهی نیست
و حتی زمان توقف نیست
باید بروی....

Posted by maryam at 08:09 PM

May 23, 2007

دروغ

تصمیم آسانی نبود در واقع سخت هم نبود , نا خودآگاه در من جریان پیدا کرد.
شاید هم تاثیر یک دوست بود که حرفهایش را همیشه صادقانه بیان میکرد
اگر بگویم دروغگو نبوده ام , خود دروغ بزرگی است. بوده ام, آنقدر خوب که خودم
هم باور میکردم.
اما دروغ هایم همیشه بی ارزش بوده اند.هیچ منافعی در آنها نبوده است.
همیشه برای آنکه شخص مخاطبم را راضی نگه دارم توی پرانتز توضیحات اضافه ای
میدادم که لزومی نداشت.یک توجیح اجباری.
تا آنکه بنا شد راستش را بگویم به هر قیمتی و به هر کسی.
نمی دانی چه شیرینی دارد راست گفتن.امروز در چشمان راننده زل زدم و
گفتم بلیطم را گم کرده ام.به جای آنکه بگویم الان پیدایش میکنم, داخل کیفم هست...
او هم لبخندی زد و پذیرفت.
نمی پذیرفت هم مهم نبود.بلیط دیگری میگرفتم.
نه بلیط ارزشی داست نه هیچ چیز دیگری
مهم شیرینی مزه راست گویی بود.
تمرین جالبی است.
.ابتدا یک نفس عمیق میکشی , صدایت را صاف میکنی و
یک حقیقت بسیار تلخ و سنگین را با آرامش میگویی.
فوق فوقش برایت گران هم تمام شد
یک لیوان چای داغ با بهار نارنج میخوری و زیر لب با خودت زمزمه میکنی
رفیق , دنیایی نیست که به این دروغها بیارزد....


بعد از تحریر:
توجیح یا توجیه؟کدام درست است؟

Posted by maryam at 06:31 PM | Comments (1467)

نسل ما:
....
این نسل بعد از ما که اصلا جنگ و انقلاب نديد. کتاب‌هایش را هم نمی‌خواند. بخواند هم
برايش همه داستان است. بیست و دو بهمن برایش کاغذ‌رنگی است و دو روز تعطیلی و
شیرینی و نمایش و بازی و خنده. سی و یک شهریور را مطمئنم نمی‌داند چه روزی است.
صدام را حتما تازگی‌ها در اخبار دیده. دلش هم شاید برایش سوخته باشد٬ وقتی اعدامش
کردند. ولی نمی‌داند٬ نمی‌داند که صدام سال‌ها برای مردم این کشور عفریت مرگ بود٬ و
کابوس شب‌های بی‌پایان مادران و پدرانی که انتظار بازگشت فرزندانشان پیرشان کرد.
نمی‌داند٬ خیلی چیزها را نمی‌داند....
می‌دانی٬ این ها را نمی‌داند ولی...٬ ولی موسیقی پاپ را خوب می‌داند. همه‌ی خواننده‌ها را می‌شناسد. ایرانی و خارجی. خارجی‌ها را بهتر. خرگوش و زنگوله‌ی کیف و هنرپیشه‌های رنگ
و وارنگ و سمند و پراید٬ همه را می‌داند خوب و دقیق. مدل موبایلت را از تُن صدای زنگش می‌گوید.
....

Posted by maryam at 07:21 AM

May 21, 2007

یکشنبه 13 می 2007

فردایش هزار و یک کار نکرده داشتم .دلم به یک یکشنبه ام خوش بود و طبق عادت همیگشی هر
چه بود گذاشته بودم برای همان یک روز.
قبل از آنکه دستی به پروژه بزنم برای آنکه خودم را مجبور به کار کنم به استاد اس ام اس میزنم و
قرار ملاقاتی برای فردایش ترتیب میدهم.زدن اس ام اس همانا و فعال شدن من به طور اتوماتیک
همانا.
بعد از یک صبحانه مفصل که شاید ماهی یکبار فرصت اینگونه رنگین کردن سفره ام پیش آید,
متوجه به هم ریختگی آشپزخانه میشوم و بعد از نظافت آشپرخانه و اتاق و حمام و دستشویی
به سراغ کمدها می روم . هر چه لباس هست بیرون می ریزم و شروع به شستن لباسهایم
میکنم تا انجا که خسته میشوم و میروم پشت میز تا کارم را شروع کنم که چشمم به
مجموعه فایلهای نامرتب و به هم ریخته روی هارد می افتد. فکر میکنم بهتر است فایلها را
دسته بندی کنم و از همه چیز یک بک آپ روی هارد بگیرم .بعد از خوردن ناهار توی آینه یک
نگاهی به خودم می اندازم و فکر میکنم مدتی است به ظاهر خودم نرسیده ام. بعد از مرتب
کردن ابروهایم , زدن یک لاک جدید و کمی قرتی بازی , یادم می آید چند وقتی است برای
وبلاگ بیچاره ام وقتی نگذاشته ام .بعد از چک کردن ایمیل و آپدیت وبلاگ, سودابه را بعد
از مدتها آنلاین می بینم که وقتی می بیند دلم گرفته است از روی لطف همیشگی اش زنگ
میزند و چهل دقیقه ای از زمین و هوا وآ سمان و ریسمان حرف می زنیم تا آخر کارتش تمام
میشود...
نگاهی به ساعت می اندازم . دوازده و چهل دقیقه نیمه شب است و من هنوز هیچ کاری
برای این پرو ژه نکرده ا م.با اینکه خوابم گرفته است سعی میکنم یک گزارش از کارهایم
آماده کنم و تند تند هر چه مستندات دارم مرور میکنم ....

فردای روز یکشنبه 13 می

استاد که یک خانم دکتر مالایی هست را بعد از ده بار تلفن و اس ام اس پیدایش میکنم و
نتیجه کار را تند تند براش گزارش میدهم.سعی میکنم از مستندات داخل برگه هایم به عنوان
مرجع استفاده کنم. توی دلم به خودم میگویم که اگر انتقادی شنیدی حقت هست !
تا تو باشی ...
حرفهایم که تمام میشود . ساکت میشوم, سرم را پایین می اندازم و منتظر می مانم
لبخندی میزند , نیم نگاهی به گزارش می اندازد و می شنوم که میگوید:
Maryam,you are very hard working
و من در حالیکه به زور سعی می کنم تعجبم را پنهان کنم , خودم را به فروتنی میزنم و با
همان لهجه مالایی خودش استرس را میگذارم روی اِن و کشیده و محکم میگویم:
No,I’m Not!!!

Posted by maryam at 06:07 PM

سرم را سر سري نتراش اي استاد سلماني
كه ما هم در سراي خود سري داريم و ساماني

Posted by maryam at 07:38 AM

May 20, 2007

این روزها به لایه های درونم فکر میکنم.لایه بیرونی همیشه بهتر از لایه درونی بوده است.چون در معرض دید همگان بوده است.برای حفظ ظاهر/تظاهر همان چیزهایی که همیشه خودم نکوهش میکردم....
فاصله عمیقی است میان لایه درونی و بیرونی ام.باید بکوشم فاصله هایش را بکاهم.باید بین آنها پیوندی ایجاد کنم.ابتدا خودم را یک مکعب چند بعدی تصور کردم و چند لایه بودنم را با داستان ابعاد وجودم توجیه کردم.اما اکنون زمان آن رسیده است که به لایه درونی اجازه دهم جایش را با لایه بیرونی جابه جا کند.شخصیت اصلی ام در حال شکل گرفتن است تا دیر نشده است باید همه عادات بدم را دور بیاندازم.ابتدا باید مشکلم را با لایه بیرونی حل کنم که مولدش همان آدمهای بیرون از من هستند.
برای شروع بهتر است روی خودم یک کاغذی بچسبانم و رویش بنویسم:
به چشمان آرام و نجیب من نگاهی نکنید , پایش بیفتد یک پدر سوخته ای میشوم آن ورش نا پیدا!

Posted by maryam at 07:19 AM

May 17, 2007

یهتره یک روانپزشک خودش رو سریعا به من نشون بده
چون این جور بیمار نادری ممکنه دیگه به تورش نخوره.

Posted by maryam at 09:55 AM | Comments (15)

May 15, 2007

نوشته های تاریخ مصرف گذشته(3)

16 April
دخترک هندی بود.خوش برخورد و بشاش. خوشمان آمده بود ازش.من و دوستم وآن یکی دوستم
گلهای رز تازه روی میز گویای خیلی چیزها بود. خانه اش از تمیزی برق میزد.لوازم آشپزخانه اش از
شیر مرغ تا جان آدمیزاد را داشت...
دفعه دومی که برای آشنایی بیشترش رفتم فهمیدم که گلهای رز مصنوعی بودند.برایم
از شرایطش گفت .دوستش داشتم.چون با انرژی حرف میزد.محکم و در عین حال مهربان.
شب رفتیم برایش لب تاب خریدیم.شب امتحانم بود.اما دلم نیامد درخواستش را رد کنم و نکردم
و رفتم.راه خانه اش دور بود و برای من که شب ها کلا سم دیر تمام میشود شاید پر خطر. اولش
فکر کردم زندگی با آدمهای جدید تجربه های جدید به آدم میدهد و یویو که رفت به جایش دوستان
چینی بهتری پیدا کردم و گمان کردم تا آخر همان میشود و هی آدمهای بهتر پیدا میکنم
اما اکنون که باید از این خانه بروم دلم نمی آید.
دیگر خسته ام از آشنایی با آدمهای جدید .دلم نمی خواهد دوست تازه/هم خانه ای تازه/
همکلاس تازه پیدا کنم.دلم میخواهد همین چند تا دوست دور و برم را بچسبم و دبگر از سر
جایم جم نخورم
بعد هم اگر قسمت شد سرم را راحت بگذارم زمین و بمیرم!


Posted by maryam at 05:28 PM

May 13, 2007

نوشته های تاریخ مصرف گذشته (2)

29 April

خیلی سعی کردم احترامش رو نگه دارم با آرومی باهاش حرف بزنم . با محبت توجه اش رو
جلب کنم و رابطمون رو بدون هیچ خاطره بدی نگه دارم .اما اشتباه کردم .با این کارم باعث شدم
فکر کنه همه رفتاراش درسته و دارم تاییدش میکنم.از غرور کاذبش کم که نشد, هیج ,اضافه هم شد.

تقصیر من شد که نگفتم بهش. نگفتم که حالم از آدمهایی مثل اون به هم میخورده و میخوره.
آدمهایی که مذهب براشون شده خط کش. وسیله اندازه گیری خوبی و بدی آدمها. و هرکی یک ذره
از اون حد مسخره فرضی اشون تجاوز کنه رو با پررویی زیر سوال میبرند.

بهش نگفتم که
اگر تو چینی هستی و حتی روی قرآن هم نمیتونی بخونی, من از بچگی پدربزرگم بهم عربی
یاد داده.درسهای مذهبی که تو تازه داری تو مالزی یاد میگیری رو از اول تا آخر حفظ حفظم.اما
ادعای دینداریم نمیشه.

بهش نگفتم که
اگربرای مسترش از دانشگاه اسلامی مالزی بورس گرفته هیچ دلیلی بر خوب
بودنش نیست و دلیلش اون ظاهر و پوشش اسلامیش بوده.توی ایران هم همیشه اونهایی
که حجاب بهتری داشتند , مزایای زیادتری نسبت به بقیه داشتند.

بهش نگفتم که
خاطرات زندگی گذشته ام پره از آدمهایی مثل اون, که کاسه داغتر از آش هستند
و خودشون رو خدای خوبی میدونند و بقیه رو تو آتیش جهنم.

بهش نگفتم که
دلم به حال کوته فکریش می سوزه و به هیچ کدوم از حرفهاش اعتقادی ندارم.

بهش گفتم من امشب آخرین شبیه که اینجام و تا الان خیلی بهم چیزهای خوبی یاد دادی و بهم
محبت داشتی ,اما فکر نمی کنی رفتارهای خشک و تندت باعث میشه بقیه از تو و دین و مذهب
و غیره فراری باشند؟
فکر می کنی چی جواب شنیدم؟

من به عنوان یک مسلمان وظیفه دارم امر به معروف و نهی از منکر کنم!

فکککککککککک کن!من با این سه ماه زندگی کردم!!

Posted by maryam at 09:24 AM

May 12, 2007

نوشته های تاریخ مصرف گذشته(1)

لحظه آخر همه چیز درست میشود
انگار که زندگی شوخی اش گرفته است. دارد سر به سرت میگذارد
لحظه آخر یک پدر مهربان ولی یکدنده با برگشتن به محله قدیمی تان موافقت میکند.
دیگر دغدغه دوری راه را نداری. از خانه تا دفتر کارت اگر آرام آرام هم راه بروی حداکثر,
پنج دقیقه هم نمیشود.

لحظه آخر آن شرکتی که جز ناراحتی, اعصاب خُردی و هرج و مرج و خرج!چیزی برایت نداشت
کم کم دچار اعتبار میشود.همان آدمهایی که مدام با برچسب دانشجو بودن ارزش کارتان را و
در پی آن قیمتش را پایین می آوردند اکنون زنگ میزنند و درخواست تجدید نظر دارند.

لحظه آخر می شنوی که برای شرکتهای نو پا و کوچک بودجه ای از بالا تخصیص یافته و میتوانی
با آن بودجه کلی مانور بدهی و از خجالت این مدت با بچه ها در بیایید و خاطرات تلختان را جبران
کنید.

لحظه آخر با استخدام رسمی ات در استانداری موافقت شده است آقای پارتی گردن کلفتتان
در جوابِ ببخشید نمیتوانمت , میگوید: حداقل زنگ بزن تشکر کن از آقای فلانی که روی کارت
دویده است.که هیچ, وقت نمیشود.

لحظه آخر خیلی چیزها عوض شده است.اما حیف که خیلی دیر شده است و باید بروی...

انگار زندگی بازی اش گرفته است یک دو راهی بزرگ جلوی راهت گذاشته است با یک دنیا
نگاه های عمیق که از هر سخنی گویا تر,شیواتر و دردناک تراست.

انتخاب سختی است .راه دشوار است می دانی که خیلی چیزها را از دست خواهی داد که شاید
در ازای از دست دادنش هیچ نصیبت نشود.میدانی که دوباره ساختن گاهی وقتها از تعمیر کردن
سخت تر است.میدانی که ......
هزار بار ترازویت را بر میداری و هی "ازدست داده هایت" را با " به دست خواهم آوردهایت"
می سنجی .کفه ترازوی" از دست داده هایت" سنگین تر میشود سعی میکنی دانه دانه به
"دست خواهم آورد" به آن کفه اضافه کنی شاید خودت را قانع کنی ,گول بزنی و توجیه کنی.
اما عنصر "جوانی از دست رفته" به تنهایی به اندازه همه عناصر" به دست خواهم آوردهایت "
وزن دارد, سنگینی میکند و تصمیم گیری را دشوار تر.
اما خودت خوب میدانی که دیگر دیر شده است برای ماندن و ساختن ,برای تلاش وادامه راه
در این مسیر.
روح سر گشته ات خسته تر از آن است که بتواند دوام بیاورد.و باید بروی....

Posted by maryam at 03:58 PM

May 08, 2007

مجال نوشتن نبود
راه طولانی بود و
زمان کوتاه.
به سفر رفته بودم
سفری دراز
چونان خواب طولانی
جزیره پینانگ
جزیره لنکاوی
بی نهایت زیبا
فراتر از حد بیان
.
گویا خدا هر آنچه در توانش بود به کار برده بود
اقیانوس
دریا
کوه
طبیعت بی نهایت سبز
هوا بسیار عالی
و جای همگان خالی
چه از آن به که تو خویشتن بیایی و ببینی....
.
بعد از همه آن سختی ها
در میان اقیانوس آرام
خدا را دیدم
حسش کردم
لمسش کردم
دستانش را محکم گرفتم
محکم محکم
از او قول گرفتم
که دیگر تنها رهایم نکند
که نمی توانم
که تنها رفتن , دیگر در توانم نیست....

Posted by maryam at 07:10 PM

May 03, 2007

باور میکنی
اگر بگویمت
من,
نیمه های شب دیشب
خدا را
در تمام سلولهای بدنم حس کردم
ها؟

Posted by maryam at 12:53 PM

May 01, 2007

یک عدد مریم آی خوشجال از بابت اینکه بعد از کلی دوندگی توانسته چک خود را از دانشکده بگیرد به بانک مراجعه میکند
رببس بانک طبفه دوم که یک آقای جنتلمن هندی- مالایی است در جواب سوالِ" چگونه بدون پاسپورت این چک را نقد کنم" استفاده از دستگاه چک نقد کنی را به او توصیه میکند و وقتی نهایت ندید بدیدگی او را متوجه میشود با او به طبقه پایین می آید و در کمال بزرگواری به او نحوه کار کردن با ماشین را آموزش میدهد.
در حین وارد کردن شماره حساب , آقای جنتلمن هندی- مالایی و مریم آی متوجه میشوند که شماره حساب وارد شده اشتباه است.آنها
نوبت خود را به یک مالایی میدهند تا چاره ای برای این مشکل پیدا کنند پس از چند دقیقه.مریم آی که می بیند شخص دیگری در صف نیست در فاصله ای که رییس دارد با یکی از کارمندان حرف میزند, خود, پشت دستگاه رفته و در یک حرکت ناگهانی با اعتماد به نفس بالا یک عدد صفر یه شماره حساب اضافه کرده و وقتی میبیند دستگاه دیگر خطا نمیدهد خوشحال و خندان چک را در دستگاه میگذارد. همان لحظه آقای جنتلمن هندی - مالایی سر میرسد و وقتی چهره خندان مریم آی را میبیند به او بقیه کار با دستگاه را آموزش میدهد و آخر کار موقعی که مریم آی هی دارد تشکر میکند, یاد آوری میکند که راستی یک عدد 9 شماره حسابت کم داشت در دفترچه ات تصحیحش کن!
و وقتی در جواب از مریم آی با خونسردی میشنود که نه یک عد صفر کم داشت یک لحظه خشکش میزند و در یک آن مریم آی میفهمد چه دسته گلی به آب داده است. او نیز نمیداند چه جوابی بدهد در مقابل آقای جنتلمن هندی مالایی که میگوید: من یک ثانیه فقط رفتم شماره حسابت را چک کنم توآنقدر سریع عمل کردی که نفهمیدم!!
او خوب میفهمد که آقای جنتلمن هندی- مالایی از تعجب نمیتواند چیزی بگوید. البته کمی هم ملاحظه خارجی بودن-زبان نفهم بودن- و شاید خانم بودنش را نگه میدارد .
او در مقابل چشمان حیرت زده آن آقا در توجیه حرکت ابلهانه خود میگویدهمه اش به خاطراین رشته لعنتی است که هی با پسورد سر و کار دارد.وعادت کرده است وقتی سیستم ارور نمی دهد فکر کند همه چیز درست است و اصلا حواسش به بانک و این چیزها نبوده است
یا خود فکر میکند حتما این دفعه اول است که آقای جنتلمن هندی- مالایی چنین موجود احمقی را میبیند.
موقعی که این مسئول و آن مسئول مجبور میشوند ماشین را باز کنند چک را تعویض کنند و پول را از حساب آن شخص بردارند,چک جدید صادر کنند و ... از چهره همه شان میتواند حس کند که چقدر می خواهند سر به تنش نباشد و البته هنوز که هنوز است این مراحل تمام نشده است و او چک خود را نگرفته است……
.
یک عدد مریم آی اینجا دارد فکر میکند آخر چرا او هیچ وقت آدم نمیشود!

Posted by maryam at 08:45 AM