بی مقدمه
مپینگ عزیزم از چین برگشته و مسبب شادی این روزهای من شده است. در این سرزمین چشم تنگها به ندرت میتوانی یک چشم تنگ پیدا کنی که این قدر روشن فکر/ فهمیده/ بانمک و دوست داشتنی باشد
هر چند که میدانم هیچ کجای دنیا نمونه دوستهای داخل ایرانم رو نمی توانم گیر بیاورم.
.
یک هفته دیگر بیشتر تعطیلات ندارم و باید خودم را برای یک مبارزه سخت چهار ماهه با کلی درس و استاد آماده کنم.
تنها دلخوشی ام نزدیک شدن زمان, برای برگشتم به خانه است.
.
شخصی
خانوم غزل عزیز ایمیل شما در اثر یک اشتباه و حواس پرتی پاک شد
اگر امکان دارد دوباره ایمیل بزنید .
فکر میکنم هنوز خیلی حرفها داریم که بایدبا هم بزنیم.
.
دلم میخواهد بعضی از چیزهایی که بعضی ها در باره اینجا از من می پرسند را بنویسم
یک سوالهایی میپرسند بعضی ها!
یک سوالهایی!!
.
فیلم Catch Me If You Can را دیشب برای دفعه پنجم با مپینگ دیدم
آن چهار دفعه قبلی اش را با سه دوست دیگر دیده بودم.
محشر است.محشر
.
خوشبختی حق من و تو ست.خواستن حق ماست .اینکه بخواهیم اینگونه باشیم یا نباشیم
هیچ کس حق ندارد تو را به آنچه که نمیخواهی وا دارد.حتی خودت.
میفهمی؟
.
آدمهایی که به من کتاب یا سی دی یا آهنگی خاص میدهند را بسیار دوست دارم.
بسیار
.
همیشه معتقدم اگر اندکی صبر میکردم همه چیز بهتر میشد.بی صبری بزرگترین نقطه ضعف من است.که هیچ راه حلی برایش پیدا نکرده ام.صبر ایوب بود یا نوح؟
تنها یک درصد از آن صبر برای جلوگیری از خطاهای پی در پی من کافی است.
.
دوگانگی شخصیت درد بی علاجی است که این روزها گرفتارش شده ام.
بد دردی است بد.
.
من گرسنه ام حسنک کجایی؟
گادا
به من ثروتي عطا فرما تا با آن از
اينها
اينها
اينها
و اينها بخرم.
ما بقي اش را هم براي سفر هاي آينده ام پس انداز كنم!
خرمگس:
تنهایی, یعنی بری جایی و وقتی رسیدی
کسی نباشه که بهش زنگ بزنی بگی من رسیدم !
روزهایی...
روزهایی هست که وقتی بیدار میشوی هر چقدر هم که تلاش میکنی با رنگهای شاد ظاهر خود را بشاش و سرحال نشان دهی, نمیشود
حس میکنی نگاهها جور دیگری است
انگار همه می دانند که تو تمام دیشب را نتوانسته ای بخوابی از بس که فکر کردی و ماتم داشتی
انگار همه فهمیده اند که چند روز اخیر در هم شکسته ای . صدای شکستنت آنقدر بلند بوده که دیگران هم به راحتی آن را شنیده اند
انگار همه تو را در حین دویدن , برخوردت با آن مانع سنگی و زخمی شدن روحت در آن شکست بی موقع را شاهد بوده اند
انگار به گوش همه رسیده است که از همه آن اعتماد به نفس همیشگی ات دیگر قطره ای نمانده برای هیچ چیز...
و یک دفعه می بینی در اوج داون بودن, یک دوستی بسیار عزیز برایت کتاب اعتماد به نفس ساموئل اسمایلز را از ایران آورده است .
همان که دوستان خوبت در ایران توصیه خواندنش را به تو کرده بودند.....
قبل از خواندنش به خود مرتب تلقین میکنی
من به نفس خود اطمینان دارم دارم دارم دارم...
نفس من به من اعتماد دارد دارد دارد دارد...
اعتماد برای نفس من وجود دارد دارد دارد دارد.....
.
اگر این کتاب تنها چند قطره از اتکا به نفس ریخته شده ام را هم پس دهد برای زنده بودن این روزهایم کافی است.
مِن بعد یادت باشد
پای حرف هربشری منشین
با هرکسی معاشرت مکن
به هر نوایی گوش مده
و
هر مطلبی را مخوان.
پاک کردن بعضی چیزها از ذهن ؛
بهای سختی دارد
سخت!
یک جای خالی با هیچ چیز پر نمیشود
حتی با کتاب, فیلم, موسیقی, سفر, دوست, درس, گردش, دانشگاه, فستیوال, خرید ...
همیشه یک گوشه نشسته است و خـــالی بودنش را به رخ میکشد با هزار ماتم.
جای خالی, جای خالی است
تنها در حالتی پر میشود که فاعل گمشده آن جای خالی برگردد و سر جای خود بنشیند.
جای خالی طعم تلخی دارد. تلخ تر از شربت های سرماخوردگی زمان کودکی .
بعد از تحریر:سراب بود /خیال خام بود/هر آنجه که می پنداشتم/هر آنچه که میخواستم /شکست تلخی بود.و تجربه ای بسیار تلخ / آن هم درست وقتی فکر میکنی همه چیز بر وفق مراد است و زندگی دارد برویت لبخند میزند...
داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری
اسم او بود علی مردان خان
اهل منزل ز دستش به امان
پشت کالسکه مردم می جست
ادامه...
از وقتی خواندن
"زندگی جنگ و دیگر هیچ" اوریانا فالاچی
را شروع کرده ام
دیگر شبها آسوده خاطر به خواب میروم
و از اینکه در سال 1967 و در ویتنام نیستم
روزی هزار بار از گاد تشکر می کنم!
دلم میخواهد به یک خواب طولانی فرو بروم
و وقتی چشمانم را باز میکنم
سی ساله باشم
و
درست رأس همان قله ای که می خواستم!
مرز باریکی است
میان
اعتماد به نفس و غرور
نازک تر از زلف پریشان و گیسوی یار.
گمان می کردم کنون که بدین جا آمده ام
دیگر از آن کدورتهای بی سبب که عاملش
تنها سوء تفاهمات مسخره بود رها شده ام.
اما این بازی همیشه ادامه دارد
حتی اگر کیلومتر ها دور باشی
و چه تلخ و چه سوزنده است
وقتی خود نمیدانی...
بهانه ها
از بهانه ها بیزارم .از دلیل تراشی ها , نشد /نمی شود / نمی رسم/نمی توانم/و تلخ ترینشان
"وقتی نشد ."
بهانه ها , دروغی بیش نیستند , تنها دلیل مضحکی برای نخواستن . که برای نتوانستن هیچ
دلیلی نیست
به جز نخواستن.
بعد از آنکه یاد گرفتی همه شخصیت ها را ارج نهی, آموختی که احترام بگذاری به نخواستن ها.
و به زور خواستن ایجاد کردن را هیچ گاه نخواستی.
سالهاست از مجازی ها فراری شده ای و دیگر رنگ ها و القاب ها و نسب ها برایت جذابیتی ندارند
زمانی در خود درد واقعی را حس کردی که فهمیدی آنقدر بزرگ شده ای که میتوانی میان حقیقی
و غیر حقیقی را تمایز دهی.یک روز صبح که از خواب غفلت بیدار شدی و توانستی از صدای
آدمها دورنگی را تشخیص دهی , روز مرگ شادیهایت بود . از آن روز رنجهای درونت زیاد و زیاد تر شد
بس که چهره های جور واجور دیدی و به روی هیچ کدام نیاوردی که دروغ نه در چهره ,
که در صدای آدمها نیز داد میزند.
گمان کردی که عادت میکنی, که همرنگ میشوی, رنگارنگ, اما نتوانستی تو نقاش خوبی
نبودی همیشه آنقدر خودت را بد رنگ آمیزی میکردی که نقاشی بودنت از دور داد میزد.
وآخر فراری شدی از جایی که بزرگترین دروغهای زندگی است را شنیدی...
وقتی آدمهای زندگی ات یکی یکی آمدند و رفتند, آموختی تنها آنچه که حقیقی باشد می ماند.
و از آن پس دیگر اجازه دادی که بیایند و بروند. چرا که دانستی آنچه که باید بماند, خود می ماند
و ماندگار میشود .
و دیگر عادت کردی که تنهایی ات را به نقاشی کردنِ خود ترجیج دهی و اجازه دادی حقیقت ,
خود, واقع شود نه از روی اجبار, بلکه اختیار
و
اختیاری محض و شیرین ,
بدون ذره ای حضور کمرنگ یا پررنگ تو .
یکشنبهء دلپذیر –چند قدم مانده تا خط استوا
:
هنوز در سفرم ِسهراب را برمیدارم
"شش روز مانده به تولد بیست و جهار سالگی ات"
یادگاری از لیلا . با یک کاغذ کادوی سبزتیره و رمانی روشن
و یک گل خشک شده بسیار زیبا.
خاطرات یک روز گرم تابستانی در تور جلوی چشمم زنده میشوند.
نامه های سهراب را دوست دارم.
میخوانمشان.اما نیمه کاره رها میکنم
چشمم به فروغ می افتد. علی کوچیکه را به یاد دوران کودکی ام می خوانم
خسته که میشوم حافظ را بر میدارم
تفالی میزنم و غزلی از او میخوانم.
...
خواندن, خسته ام کرده است
برمیگردم سر میز
به سراغ فایل های صوتی میروم
یک سخنرانی از شریعتی گوش میدهم
در پی اش سخنرانی سروش
گفتگوی رادیو زمانه با عباس معروفی
آهنگهای محسن نامجو که محشر است...
"ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت / کی با ما راه می آیی / جون مادرت ..."
"این که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی...."
درس 89 ام آموزش سریع زبان انگلیسی, موسسه نصرت !
BBC english learning
...
از شنیدن خسته میشوم
سر وقت وبلاگها میروم . آخر نمی فهمم کجا بودم و از کجا سر در آوردم
فصل سانسور شده شوخی میلان کوندارا می یابم و با جان و دل می بلعم
رمان آهستگی اش را شروع میکنم
تند و تند میخوانم و لذت می برم.
عجیب بشریست.
چشمانم درد گرفته اند.از خواندن دست میکشم.
با خود فکر میکنم اگر کور بشوم, می روم در پاریس خودکشی میکنم
و در وصیت نامه ام تنها جمله ء آخر فیلم فریدا را می نویسم
I Wish I Never Return
.
یک موزیک فرانسوی خوب از یک پنجره پیدا میکنم .محو صدا میشوم و همراه خواننده داد میزنم
J’TAIMEEEE
بلندتر از خود خواننده.
شیما را یادم میآید , که میگفت:
بعضی از آهنگها به حال تو هیچ ربطی ندارند اما انگار که حرف دل تو را میزنند..
...
خسته ام
بی دلیل.
یک لیوان چای داغ با بهار نارنج میریزم
نیمه شب شده است.دو روز دیگر باید گزارش هفتگی بدهم
تصمیم قاطعانه میگیرم که کار را شروع کنم.
کتاب آموزشی را که از قفسه کتابها بر میدارم چشمم به این, می افتد
ناخود اگاه پهنای صورتم پر از اشک میشود
زیر لب زمزمه میکنم
لعنتی الان وقتش بود!
خودم را آرام دلداری میدهم. تنها صد و هشتاد روز دیگر!
روزهای اینجا بدجوری کِشدار شده اند...
چند قدم تا جنون فاصله دارم؟؟
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که زیر غلتکی میرود
و گفتن اینکه سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهرهجویی از انسانی
دوست داشتنش بیاحساس عشقی
او را به خود وانهادن
و گفتن که دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه میزیایم
باری زیستن ساده است
و پیچیده نیز هم
اندر حکایات هم خانه ای چینی –مالایی
پیش در آمد:
اِرنی دختر 29 ساله ای است که به تازگی در رشته آی تی مستر گرفته هست.
او دارای یک عدد پدر و برادر بسیار ثروتمند هست و قراربر این بوده است با دوستش به آمریکا
سفر کند اما به علت پیش آمدن یک ماجرای عشقولانه بین دوستش و یک نفر دیگر , این سفر
کنسل میشود
درآمد:
ارنی تعصب خاصی روی نژاد چینی- مالایی دارد و به گفته دوستانش حتی از اینکه یک هم خانه
چینی هم داشته باشد پرهیز میکرده است . من نیز هنگامی که شنیدم مرا به عنوان
هم خانه ای اش پذیرفته است متعجب شدم.
ارنی صبح ها هفت صبح بیدار میشود او دست و رویش را خوب میشوید و حدود یک ساعت.
با یک عدد حلقه که به دور کمرش می اندازد ورزش میکند.بلکه شاید اندامش مناسب شود.
ارنی دختر زیبایی نیست و منصفانه بگویم حتی به نسبت بقیه چینی ها کمی هم زشت تر
می نماید. اما او مرتب به سالن آرایش و زیبایی میرود و لوازم آرایش زیادی دارد که هیچ موقع
استفاده نمیکند.
تنها سرگرمی ارنی به جز کار کردن در کارخانه پدرش که شامل دو ساعت , یک روز در هفته میشود
و عملا فعالیت کاری محسوب نمیشود,آشپزی است.
ارنی علاقه زیادی به آشپزی دارد.و از شانس بد من که میخواستم از او کمی غذای چینی یاد بگیرم
, همواره دلش میخواهدبه قول خودش غداهای وِسترن مثل ماکارونی و پیتزا و لازانیا و غیره بپزد
و دست از تلاش هم بر نمیدارد ولی انصافا آشپز خوبی هست .
ارنی همیشه به من به عنوان یک موجود عجیب غریب نگاه میکند انگار که مثلا من یک انسانی از
جزیره باشم و آمده باشم اینجا یا برعکس×!
او معمولا سوالهای زیادی از من می یرسد که سعی میکنم تا آنجا که میشود با حوصله جوابش
را بدهم برخی از سوالهای معمول ارنی این است:
آیا شما هم در ایران تلوزیون دارید؟
آیا شکل تلوزیون شما در ایران مثل اینجاست؟؟
( و یکبار در حین مشاهده یک عکس خانوادگی مان, با دیدن تلوزیون قدیمی خانه مادربزرگ من
نتیجه گرفت که تلوزیون ها در ایران عقب تر از اینجا هستند –حال یکی پیدا شود و خلافش را ثابت کند!)
آیا اگر می خواستی شب خانه دوستت بمانی پدرت اجازه میداد؟
یا ایرانی ها شب ها در کنار خانواده شان هستند؟
آیا فروشگاه در ایران وجود دارد؟
آیا در ایران سینما دارید؟
و بعداً میرود سراغ سوالهای شخصی
تو چگونه با این دختر ایرانی در دانشگاه آشنا شدی؟؟
چرا تو از آدمهای سخت کوش خوشت می آید؟؟
چرا دوست داری که درس بخوانی؟؟
چرا از آدمهای دروغگو بدت می آید؟؟
آیا در ایران که بودی هیچ چینی در عمرت دیده بودی؟
آیا در ایران می دانستی که چینی های چین با مالزی فرق دارند؟
آیا تو با اون ایرانیه به زبان فارسی حرف زدی!!!
و من هر دفعه می مانم که جواب سوالهایش که از روز روشن تر است را بدهم یا بخندم یا گریه کنممممممم
دیشب ارنی آمده است و میگوید
مریم ,آیا در ایران شما وقتی در خانه را میزنید مادرتان در را باز میکند ؟
و وقتی جواب دادم خوب معلوم است اگر خانه باشد حتما.با چشمانی غمگین حاکی از
افسوس و حسرت به من نگاهی کرد و گفت ولی فرهنگ ما فرق دارد ما خودمان کلید داریم!!!!!
پس در آمد:
ندارد.
"ناتوانی"
حس بدی هست
بعضی وقتها می پیچد لای دست و پایت
همه فکر هایت را محدود میکند
انرژی ات را از بین میبرد
و همه توانت را میگیرد
"ناتوانی" همدم لحظه های کنونی زندگی من شده است...
سمی آدم:
حس تعلق یعنی همانی که وقتی میروی به دبیرستانی که در آن درس خواندی
می خواهی به جدیدها بگویی آهای بروید بیرون! اینجا مدرسه ما بود!
دانشمندان امروزه معتقدند
جانوری که به مدت 170 روز
از محیط خـانه اش دور نگه داشته شده باشد
خــانواده و دوستـــان صمیمی اش را ندیده باشد
طعم قرمه سبزی, گوجه سبز , فسنجان و نان ایرانی را نچشیده باشد
باید زودتر یک فکری به حال خودش بکند و گرنه
محال است برای 180 روز دیگر بتواند بدون خطر جدی به حیات خود ادامه دهد....
از دیگر استعدادهای برجسته من این است
که می توانم در آنِ واحدی که برای خودم نظریه میدهم و
تصمیم میگیرم,نقض آن را نیز پیدا کنم
و آن نظریه ام را با دلایل کوبنده ای رد کنم
و هم چنان چهار دست و پا و بلاتکلبف روی هوامعلق بمانم!
Loop Back
"وقتی بچه بودم فکر میکردم که آدمهای بزرگی مثل اسقف ها و کاردینال ها
یا سیاست مداران, واقعا میدانند که در این دنیا چه خبر است؟
حالا من در جایگاه آنها ایستاده ام و حالا می دانم که آنها هم نمی دانستند"
"دیویید ماهانی"
همه چیز روی رواله
همه چیز روی رواله. و همه اون چیزهایی که هفته پیش از نگرانیشون خواب نمیرفتم حل شده.امروز کمی پروژه ام رو کار کردم فقط کمی.بیشتر نتونستم. انگار وقتی مقید میکنم خودم رو که کاری رو تموم کنم بدتر میشه.باید رها کنم خودم رو باید آزاد بگذارم. باید به خودم زور نگم.دیگه با اجبار حرف هیچکی رو گوش نمیدهم حتی حرف خودم رو.خیلی بد شدم.با این وضع اگر ادامه بدهم اون استاده عذرم رو این ماه میخواهد و اون وقته که من بنای گریه و زاریم همه دنیام رو برداره و باز هم آدم نشم
.
همه چیز روی رواله. هی سعی کردم این کتابهایa series of unfortunate events رو بخونم اما نشد داستان سه تا پسر بچه یتیم که همش بدبختی میبیند.نویسنده هم هی وسط داستان تاکید میکنه که وضعیت بدتر از اون چیزی هست که تصور میکنید و من اصلا نمیتونم زورکی اینها رو تو ذهنم بسازم.گور بابای تمرین انگلیسی و زبان. فردا میرم کتابخونه پسشون میدهم
.
همه چیز روی رواله. دیروز برای خودم کفش خریدم از وقتی اومده بودم اینجا به غیر از اون دمپایی بیرونیه که یو یو برام هدیه خرید, کفش نخریده بودم . کل مرکز خرید رو زیر و رو کردم و آخر سر که یک کفش مورد پسند و راحت پیدا کردم بهشون گفتم اگر بهم تخفیف بدین همین الان میخرم که گفتند نمی دیم من هم به تقلید از اون دوستم که بهم گفته بود این جور موقع ها سرت و بنداز پایین و برو گفتم گرونه نمیخوام و رفتم. اونهام انگار توی دلشون گفتند به درک.و من بعد از ده دقیقه باز برگشتم اون کفش رو پوشیدم. ولی وقتی رفتم حساب کنم دیدم روی فاکتور اشتباهی زدند 30 درصد تخفیف , درحالیکه دفعه قبل اون یکی فروشندهه گفته بود اینها جنس های جدید هستند و تخفیف ندارند. منم صداش رو در نیاوردم و کله ام رو مثل یک حیوان نجیب انداختم پایین و رفتم معادل اون سی درصد تخفیف کفش رو برای خودم کیک چینی خریدم و اصلا احساس عذاب وجدان نکردم که چرا نگفتم بهشون نباید بهم تخفیف میدادین.
.
همه چیز روی رواله . امروز بد تر از هر روز دلم برای خونه, برای همه خیلی تنگ شده بود هی به یاد اون روزها می افتادم هی اشک می اومد توی چشمام و بالاخره فکر کردم الان قراره باز افسردگی بگیرم و حالم بد بشه و برای اینکه خودم رو سرگرم کنم رفتم هر چی لباس توی خونه داشتم شستم .کلی لباس بود. نمیدونم چرا اصلا متوجه نشده بودم که این همه لباس کثیف دارم. عین این احمق ها هی میرفتم درجه ماشین رو بر میگردوندم از اول که تمیزتر بشوره . چون میدونستم حالا حالاها قرار نیست این لباس ها شسته بشه پس بهتره خوب تمیز بشه
.
همه چیز روی رواله . هی میخواستم به سیستر کوچیکه ایمیل بزنم که بهم زنگ بزنه که خودش زنگ زد و یک دفعه گوشی رو داد بابا و یک دفعه بابا گوشی رو داد به دایی جان و اون گوشی رو داد به دختر دایی ام و اون هم گوشی رو داد به داداشم و ... من نفهمیدم این همه آدم این وقت روز به چه مناسبتی دور هم جمع شدند که فهمیدم خواستند به من زنگ بزنند و کلی ذوق کردم واحساس "مهم بودن" که نه "وجود خارجی داشتن" بهم دست داد
.
پا درد شده ام .از بس که این دانشکده لعنتی دوره وباید پیاده بری.درست ته یک جنگل رو برداشتند گذاشتند برای دانشکده کامپیوتر .اون روزی, توی سایت اون آقای دانشجوی پی اچ دی که بهش میخوره دهه سی رو رد کرده باشه ازم پرسید شما هم اینجا سردرد میشید ؟من هم بدون مکث گفتم آره! اما نمی دونستم مال آب و هواست فکر کردم به خاطر افزایش سنه! و اون هم متعجبانه جوری نگام کرد که فکر کردم فکر کرده منظورم اینه که اون سنش زیاده...
زمان داره از دستم میره چهل و اندی روز دیگه بیست و پنج سالگیم تموم میشه و به وحشت و ترس های زندگیم یک سال دیگه اضافه میشه.
همه چیز روی رواله. از بس که مخ بابا رو این مدت خوردم پا شه بیاد اینجا خودم خسته شدم میدونم که خیلی خودخواهانه هست این خواستم و الان اصلا موقعیت خوبی نیست ولی گیر دادم ول کن هم نیستم.مثل اینکه دیگه عادت کردم الکی هی تلاش کنم حتی اگر چیزی نشدنی بشه.فکر کنم کم کم دارم رسما مالیخولیایی میشم.یک دفعه ترس تمام بدنم رو میگیره. وحشتی که همه زندگیم رو می بره زیر سوال و هزار تا فکر و خیال که هر کدومشون برای راهی کردن من به سمت تیمارستان کافیه.کاش میتونستم جلوی این فکر کردن های لعنتی ام رو بگیرم و از سوال و جوابهای چرندم دست بردارم.کاش میتونستم بعضی از نقاط زندگیم رو پاک کنم و دوباره بکشم....
.