July 31, 2007

داروی
ضد دلشوره
رفع استرس
ضد اضطراب،
به هر قیمتی،
مـــــــــــــــــــــی خریم!

Posted by maryam at 11:23 AM | Comments (20)

July 29, 2007

دخترک توی رستوران نشسته بود و به قیافه آدمهای دورو برش نگاه میکرد که
یک دفعه یادش اومد یکی که خیلی همیشه پشتیبانش بود یک روزی, یک جایی,به یکی دیگه , پشت سرش , گفته بود که دخترک با این کارهاش شانس های زندگیش رو داره از دست میده و یک روزی پشیمون می شه.
و دخترک ابتدا لبخند تلخی زده بود و بعد از اون بارها با خودش کلنجار رفته بود تا معنی ترکیب "شانس زندگی" رو برای خودش تفسیرکنه اما همیشه موقع فکر کردن هاش یک جای کارش به بن بست می خورد و نمی تونست شانس "تلاش کردن" خودش رو به بهای به دست آوردن "شانس زندگیش" به تعبیر اونها از دست بده اما هر دفعه که سعی کرده بود این حرفها رو به بقیه مفهموم کنه جز نگاههای عصبانی چیزی عایدش نشده بود.دخترک کم کم به شنیدن این حرفها و کنایه های تلخ تر از اون عادت کرده بود .اما به روی هیچکس نیاورده بود بس که همیشه توی خودش ریخته بود و خود خوری کرده بود...
.
دخترک توی رستوران به قیافه آدمهای دور و برش زل زده بود و با خودش فکر می کرد اگر مسیر زندگیش رو از اون جاده ای که همه می خواستند می اومد طعم زندگیش چقدر به مزه زندگی کنونیش شباهت داشت...


Posted by maryam at 04:32 PM

July 25, 2007

انتخاب محدودیت
با
محدودیت اجباری
هر دو از جنس محدودیت اند
اما این کجا و آن کجا...

Posted by maryam at 11:12 AM

July 24, 2007

فراخوان ویکی پدیا:
من به ویکی پدیا تا به حال چیزی اضافه نکرده ام
اما بسیار دوستش دارم!

Posted by maryam at 03:14 AM

July 22, 2007

1. نزدیکه که مثل خر بیزی بشم.
یعنی بیزی, بیزی, بیزی.که تو عمرم نبودم و هی هم می نشینم قلم کاغذ بر می دارم
زمانبدنی می کنم. باز می بینم جواب نمیده .دیگه برنامه ریزی هم جواب نمی ده..
امیدوارم بتونم این بحران زندگیم رو اون جوری که میخوام( نه اونجوری که میخوان)
رد کنم.

2. این نوشته مریم گلی بسیار بسیار شیرین و خوشمزه بود.

3. ارنی غذاهای خوشمزه ای می پزه. دیگه ورزش رو به طور جدی شروع کردم
اصلا فکرش هم نمی کردم زمانی توی زندگیم برسه که به رژیم گرفتن روی بیارم.
جل الخالق!

4. از آدمهای مغرور بسیار بدم میاد. از آدمهایی که خودشون رو به سادگی میزنند .
از آدمهایی که وظابفشون رو درست انجام نمیدهند,از آدمهای همیشه نالان.
و ایضاً از آدمهای فضول!

5 . ممکنه بعضی وقتها خیلی دیر باشه که بخوای سر خَرِت رو برگردونی
پس قبلش خوب فکر کن ببین خرت چی می خواهد؟و کجا بره براش بهتره

6 . از کسانی که وسط گرفتاریهای خودت ازت توقعات اضافه دارند و
هی کارهای آسون خودشون رو از روی تنبلی بهت محول میکنند بیزارم.

7. اگر هفته ای یکبار از روی رودروایسی مهمون نداشته باشم
کف اتاقم جایی برای راه رفتن نداره.بس که از لباس و کتاب و خرت و پرت پر شده ..

8. امروز صبح 5 تا آرزوی اصلیم رو برای ارنی بالا دادم .خندید و گفت باید خیلی
تلاش کنی
یعنی هر 5 تاش باهم میشه؟

9. دلم برای مامان بابام تنگ شده زیــاد زیـــــاد زیـــــــــــــاد.

10. کسی فحش کره ای بلد نیست امروز بعد از باختمون, نثارکره ای ها کنیم؟

11. دلم برای کلمه "خر" خیلی تنگ شده بود.

12. از پشت یک سوم!

No More Question .13?

Posted by maryam at 07:40 AM

July 21, 2007

رو دادن:
نمی دونم جریان چیه... وقتی به یه نفر رو می دی،
عده خیلی زیادی که هیچ ربطی به اون ندارن و
حتی از اشتباهی که تو کردی هم خبری ندارن،
پر رو می شن!

Posted by maryam at 08:46 AM

July 20, 2007

ریشه

یکی هست که باهام ریشه داره
که همش وعده میده که حرفهای قشنگ قشنگ میزنه و تا حرف بزنی اشکش در میاد و
میفهمی که جه قلب رئوفی داره
که فقط حرف میزنه حرف و حرف و حرف. همیشه همین بوده و هست.
که همیشه به من میگه که وظیفه اش رو خوب انجام نداده برامون و من میدونم که نداده
و هیچی نمیگم, چون میدونم قلب رئوفی داره چون زود اشکش در میاد

یکی هست که باهام ریشه داره
میگه ما رو از جونش بیشتر دوست داره ولی نداره.
چون اون جاهای حساس زندگیم که لازمش داشتم نبوده. کمرنگ که نه بی رنگ
شده .که باعث شده در اوج نیاز بهش تکیه نکنیم و به تلخی فراموشش کنیم.

یکی هست که باهام ریشه داره
که میگه عذاب وجدان گرفته که چرا این کار و اون کار وظیفه اون بوده و نکرده
و حالا که ما به جای اون انجامش دادیم وجدانش درد گرفته
و من میخواهم بگم خیلی چیزها بود که می تونست با حمایت اون خوب بشه
خیلی چیزها بود که می تونست با کمک اون به گند کشیده نشه
ولی نمیگم چون اشکش دم مشکشه و قلب رئوفی داره , سکوت میکنم و لبخند میزنم.
چون خیلی ها با مهربونیشون همیشه بدترین اشتباهات رو توی زندگی من کردند و
همیشه سکوت کردم...

یکی هست که باهام ریشه داره
که همیشه چون مهربون بوده همه غلط هاش رو پوشونده. همه لطمه هایی که ناخواسته
زده .که همیشه خواستم بهش بگم که باور کن ما کمبود محبت نداریم ما مشکل داریم که
باید حل باشه که توسط تو حل بشه و نگفتم چون میدونم که اون باز هم هیچ کاری نمیکنه
چون قلب رئوفی داره و خیلی مهربونه
و
من دلم می خواهد با یکی که
قلبش اصلا رئوف نباشه و به جاش اهل عمل باشه
عوضش کنم
و
باهاش ریشه داشته باشم...


Posted by maryam at 02:58 PM

July 18, 2007

بدون جنبه:

اون خواننده عزیزی که از ویتنام اینجا رو میخونه
لطفا اگر میشه خودش رو معرفی کنه
خیلی دوست دارم بدونم بعد از اون جنگ امریکا و ویتنام
چه به سر مردمشون /کشورشون اومد؟

بعد از تحریر:ممنون از پاسخ خوبت ساغر عزیز.

ویتنام الان شباهتی به یک کشور جنگ زده و بیچاره نداره .... نمیگم خوبه و همه چیز در سطح عالیه ...نه .. اما در حال پیشرفت هستند ..اون هم یک پیشرفت تند و سریع .... سرمایه گذاری ها و کمکهای های ژاپن و فرانسه تو ساختن شهر و راه و جاده و ساختمان و فروشگاه تقریبا داره کمک می کند که شهر از اون شکل سنتی و قدیمی در بیاد ... تو این دو سه سال اخیر هم شهر خیلی تغییر کرده ... تقریبا داره از اون حالت "روستای پیشرفته " بودن در میاد و تبدیل به شهر میشه ....

مردمشون هم روز به روز دارند پولدارتر می شوند (البته با شیوه ی خاص خودشون ) و کمی تا قسمتی بد اخلاق تر .... اختلاف طبقاتی هم روز به روز بیشتر میشه ... روزهای اولی که من رفته بودم اونجا ( 3سال و نیم پیش) این اختلاف طبقاتی اینقدر زیاد و قابل تشخیص نبود ... اما این اواخر کاملا محسوس بود .... کاملا میشه از نوع لباس پوشیدن ، ماشین یا موتور فهمید طرف مثلا پولداره ....

تقریبا دو سالی میشه که تو خیابون های شهر میشه ترافیک ماشین دید .... قبل از اون به غیر از تاکسی ها و ماشین های دولتی هیچ کسی ماشین شخصی نداشت ...اما الان کسانی که نسبتا پولدارتر هستند از ماشین شخصی استفاده می کنند ...
نوع لباس پوشیدنشون و آرایش هم در حال تغییره ... تقریبا میشه گفت یک الگو بردای کامل از کره ای ها .... یک سالی میشه که حتی مجری های تلویزیونی هم از لباس سنتی استفاده نمی کنند و به جایش کت و دامن می پوشند ..چیزی که قبلا اصلا رایج نبود ...

دیگه.....
نمیدونم دیگه از چی براتون بگم ... اما اینها تغییراتی هستند که تو ویتنام امروز بیشتر از همه جلب توجه می کنند ....
آرشیو قبل از فروردین تقریبا بیشترش در مورد ویتنام هست ....
پیوست:
عکس

Posted by maryam at 07:33 AM

July 16, 2007

اندر حکایات فوتبال

باید اعتراف کنم که در زندگیم کمتر حالتی بوده که کاری رو صرفا برای هدف پز دادن انجام بدهم
و همیشه بیشتر به احساسات خودم توجه کرده ام تا آنچه دیگران درباره ام فکر می کنند .مگر
اینکه مجبور شده باشم یا پای منافعم در میان باشد.
اما رفتن به تماشای فوتبال ایران و چین ( مثل دیدن حسین درخشان توی مالزی) برای من که اصلا
از فوتبال چیزی نمی دونم بیشتر از آنکه برای ارضای حس فضولی همیشگی ام بود, جنبه
پز دان داشت و اینکه شاید یک روزی بتونم جلوی بابای فوتبال دوستم کلاس بگذارم و افه بیام.
قبل از رفتن هم یک چند تا فحش ناموسی از مپینگ یاد گرفتم که لااقل اگر ایران خیلی آبرو ریزی
کرد بتونم سر چینی ها عقده ام رو خالی کنم.که آخر فهمیدم هیچی مثل فحش های فارسی
خودمون حال نمیده! و با همه خستگی و خواب آلودگیم که حتی حس راه رفتن هم نداشتم رفتم
و حتی قبلش فکر میکردم خوبه میشه لااقل وسط بازی اونجا کمی چرت بزنم.
اما غافل از اینکه همراه شدن با یک گروه از بچه های شرور و شیطون نه تنها خواب را از سرم
پروند بلکه کلی دچار هیچانات کاذب شدم و اونقدر دیدن ورزشگاه / تیم ایران/ جوانهای خوشگل
و خوش تیپ ایرانی و از همه بهتر از نزدیک شاهد مسابقه فوتبال بودن هیجان داشت که شاید
کلاس چهارشنبه ا م هم تعطیل کردم و رفتم مسابقه ایران و مالزی رو دیدم.
آخر بازی متوجه شدم یکی از دوستام داره با یکی که سبز پوشیده حال و احوال میکنه و میگه با
هاشون عکس بگیریم و وقتی پرسیدم فهمیدم نیما نکیسا است و منم رفتم گفتم سلام حال
شما خوبه و اون هم با حالت مغرورانه ای لبخند کمرنگ مسخره ای زد و گفت ممنونم و منم
توی دلم گفتم قربونم بری!
و خوب که بیشتر بین تماشاچی ها نگاه کردیم دیدیم از این سبز پوش ها زیادند و در واقع فهمیدیم
هر کسی سبز پوشیده آدم مهمیه!و یکی یکی رفتیم با همشون عکس گرفتیم البته به جز
کامبیز دیرباز قیافه کسی برام آشنا نبود اما در عین حال گفتیم عکس رو بگیریم شاید بعدا هی
تو سر سیستر کوچیکه زدیم!
و صادقانه بگم برای من که بر خلاف سیستر کوچیکه که تلوزیون از ارکان مهم زندگیش بود علاقه ای
به تلوزیون نداشتم, عکس داشتن با هنر پیشه ها هیچ جذابیتی جز خوش گذرانی با دوستام و
تنوع نداشت و ترجیح میدادم یکی از نویسنده های مورد علاقه ام رو می دیدم.
و بعد که رفتیم با یکی دیگه از هنرپیشه ها عکس بگیریم (چون کسی باهاش عکس نمی گرفت
, دلمون براش سوخته بود )پرسیدم برای چی اومدین گفت که به صورت افتخاری برای دیدن بازی
اومدند و من فهمیدم که آدم اگر بره هنر پیشه بشه می تونه بعدش از طرف دولت افتخاری
بازیهای فوتبال رو تو کشورهای دیگه ببینه !اما اگر نویسنده بشه؟

و خلاصه اینکه آخر شب به خاطر دوری راه رفتم خونه دوستم و اونجا فیلم اخراجی ها رو دیدم و
متوجه شدم که چند تا از اون هایی که اونجا دیدیم بازیگرهای اون فیلم بودند و من نمی شناختمشون
و کلی احساس عقب موندگی بهم دست داد! لااقل ایران سستر کوچیکه زورکی برام فیلم ها
و سریالها را تعریف میکرد .اینجا یکی پیدا بشه کمی جواب سوالامون رو بده کلاهمون رو میندازیم
هفت تا آسمون چه برسه به اینکه بخواد برامون فیلم تعریف کنه.

بعضی وقتها اینجا خیلی خوش میگذره /تعدادش کمه اما شاید به همه سختی های قبلش
می ارزه شاید هم نه....


Posted by maryam at 07:47 PM | Comments (14)

July 13, 2007

خود بزرگ بینی –عدم رضایت شخصی
قرن ها پیش در چنین روزی
نحسی 13
خانواده را
شهر را
کشور را
دنیا را
گرفت و من به دنیا آمدم..

Posted by maryam at 10:48 AM

July 11, 2007

آخرین راز شاد زیستن, اندرو متیوس
اعتماد به نفس , ساموئل اسمایلز
چهار اثر از فلورانس, اسکاول شین
استاد عشق , ایرج حسابی
سی دی های دکتر آزمندیان/ران لولا ران/کچ می ایف یو کن/سکرت...
تلقینات کاغذی روی در و دیوار و پنجره و میز
نه.
دیگر جواب نمی دهند
چشمه دیگر نمی جوشد . خشک است و منتظر باران،
چشم به آسمان به دستان گاد خیره مانده است
تا شاید بادی بوزد رعدو برقی بزند , بارانکی ببارد و دوباره جویبار شود...

Posted by maryam at 06:02 PM | Comments (16)

July 09, 2007

بالاخره دیشب زندگی جنگ و دیگر هیچ فالاچی با این جملات تمام شد:

-فرانسو ا زندگی یعنی چه؟
- نمی دانم ولی گاهی از خودم می پرسم آیا زندگی یک صحنه نیست که
به دستور کسی در آن پرتاب میشوی و وقتی در آن افتادی باید طولش را
طی کنی و برای این طی کرن هزاران شکل وجود دارد شکل هندی ,
شکل آمریکایی ؛ شکل ویت کنگ و ...
- خوب طی کردن آن یعنی چه؟
یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی , یعنی اینکه بجنگی , مثل یک ویت کنگ
نگذاری خفه ات کنند . نگذاری خودخواهان برایت وراجی کنند.یعنی اینکه به چیزی
ایمان داشته باشی و به خاطرش بجنگی
- و اگر اشتباه کنیم
- به درک! اشتباه کردن بهتر از هیج کار نکردن هست.

Posted by maryam at 06:49 AM

July 07, 2007

خسته ام
از ساختن/
از ذره ذره کنار هم گذاشتن آجر های زندگی ام

از نفشه کشی ساختمان زندگی ام/ از طراح , معمار , بنا , نقاش زندگی ام بودن
از تصمیم گیری های متعدد, از اینکه هر لحظه باید یک تصمیم جدید گیرم /از نا پایداری/
از بی ثباتی.

خسته ام
از مسئول خودم بودن /
تو مسئول شاد کردن خودتی/ تو مسئول افکار خودتی / تو مسئول اشتباهات خودتی /
تو مسئول اعمال خودتی ."هر آنچه که انجام دهید سرانجام به خودتان بر میگردد ...."
ولمان کنید. پس آن گاد که آن بالا نشسته چه کاره هست؟ همه اش ما مسئولیم؟

خسته ام
از اداره کردن خودم/
دلم میخواهد یکی بیاید برایم برنامه ریزی کند و من تنها حرکت کنم . دلم میخواهد سررشته
زندگی ام را به دست کسی بدهم که بدانم مرا به ناکجا آباد نمی برد.
دلم نمی خواهد برای زندگی کسی نقشه کشی کنم. من اصلا نقشه کشی نمیدانم و
نمی توانم مددکار باشم.

خسته ام
از غلط های فرهنگ ایرانی /
کاش وقتی فرهنگ پنج هزار ساله ایرانی در حین شکل گرفتن بودن ,یکی این وسطها
کمی به فکر حق انتخاب نسل های آینده هم بود.
این همه وابستگی خانوادگی, عاطفی برای یکی که میخواهد مستقل زندگی کند , زهر
است, سم است, درد بی درمان است.دلم میخواهد مثل دوست چینی ا م, مثل دوست
فرانسوی ام , از بچگی مستقل بودن را یاد گرفته بودم

خسته ام
از اشتباهات نکرده /
دلم می خواهد اشتباه کنم. دلم می خواهد خراب کنم. دلم می خواهد مثل خیلی های
دیگری که بعد از همه اشتباهات احمقانه شان خودشان را به راحتی می بخشند , اشتباه
کنم/ زندگی چندین نفر را خراب کنم, بعد خیلی راحت خودم را توجیه کنم , کمی
شعار بدهم و خودم را ببخشم.
بعدتَرَش هم بروم جلوی آینه خودم را ببوسم و خودم را باز دوست بدارم.

خسته ام
از خودم /
خود خود لعنتی ام .خود لعنتی ام که به چیزهایی که دارد قانع نمی شود , که آرام نمی گیرد .
دلش باز هم پرواز میخواد. دلش ارتفاع بالا می خواهد و با هیچ منطقی کوتاه نمی آید.
خود لعنتی که نمی تواند دلش را به چیزهای کم خوش کند.
.
.خسته زندگی ام .
خسته تجربه های پی در پی / خسته از دیدن آدمهای جورواجور/ از فکر کردنها و به نتیجه
نرسیدن ها
.
خسته ام / از احساس خستگی.

Posted by maryam at 07:06 AM

July 06, 2007

روزمرگی:

من سخت مشغول مشغولیات خودم هستم
گاهی شادم, گاهی غمگین , گاهی بهانه ای پیدا میکنم و می خندم
گاهی با دیدن یک نشانه کوچک بی دلیل اشکهایم روانه می شوند
در فستیوال فود چند هفته پیش یک سرسید ایرانی سفارت ایران گرفته ام تا یادم بماند تولدها را
روزهای مادر و پدر را , تعطیلی های ایران را.
اما من آنقدر سرگرم زندگی ام که باز هم یادم می رود.و نزدیک ظهر با یک اس ام اس کوتاه از
دوستی یادم می افتد که امروز روز مادر است.
سر خودم داد می کشم ضمیر درونم فریاد می زند "تولد دوستانت را با معادل میلادی اش
خوب چک میکنی و هزار جا می نویسی تا یادت نرود اما به آنها که می رسد حافظه ات
از کار می افتد..."
و من سریع تقصیر را می اندازم گردن خودشان که بدون توقع نیکی کرده اند...
آخر تازگیها خوب یاد گرفته ام چگونه کودک درونم را توجیه کنم و فریبش دهم
.
بلافاصله برای سیستر کوجک آفلاینی میگذارم که به من زنگی بزند . گرجه مطمئنم که
به این زودی سراغ اینترنت نمی رود
و بعد برای آنکه کارم را محکم کاری تر که نه .شاید از عذاب وجدانم کم کنم , به برادرم
اس ام اس می زنم و می گویم از سیستر بخواهد به من زنگ بزند تا به مامان تبریک بگویم.
عصر شده است
.
من مشغولم با مشغولیاتم .
من باز یادم رفته است که امروز روز مادر است.
دوستی از ایران برایم اس ام اس می فرستد و روز زن را تبریک میگوید
باز یادم می افتد.
می خواهم بروم کارت تلفن بگیرم که سیستر کوچک خودش زنگ میزند و دلخورانه می گوید:
"اولا که اگر آفلاین هم نمی گذاشتی, من خودم آنقدر عقلم می کشید که اینکار را انجام دهم
حال آفلاین گذاشتی /دیگر چرا باز اس ام اس میزنی و تکرار میکنی"
بلند بلند میخندم و میگویم:
" تاثیرفرهنگ اینجاست دیگر. از بس که این مالایی ها باهوش هستند. ده بار میگویی باز هم نمی فهمند!
تو را با آنها اشتباه گرفته ام"
می خندد و می گوید: "باشد از این به بعد من هم می شوم مثل مالایی ها"
.
.من مشغولم با مشغولیاتم .
با مامان صحبت کرده ام.خوش و خرم به او تبریک گفته ام وقول داده ام که زود زود برگردم.
خوشحالم.عذاب وجدانم بهتر شده است مطمئنم اصلا نفهمیده است که دخترش در آن لنگه دنیا
به تنها چیزی که فکر نمی کرده است روز مادر بوده است....

Posted by maryam at 03:01 AM

July 05, 2007

دلم فراموشی میخواهد
یک فراموشی ساده و عمیق.

Posted by maryam at 06:36 AM

July 04, 2007

تلقین میکنیم
سَتـو
دووآ
تیــگا
:
<من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم >
<من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم >
<من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم >
<من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خوبم ><من خ وب م >

Posted by maryam at 12:44 PM

July 03, 2007

- چند مورد از عوامل موفقیت خود را برای ببیندگان عزیز بفرمایید
- به نام خدا , حسادت, چشم و هم چشمی , رو کم کُنی!

Posted by maryam at 09:10 AM

July 02, 2007

دلم می خواهد یک روزی آنقدر پولدار بشوم
که وقتی هارد اکسترنالم می سوزد
فلش مموری ام گم می شود
موبایلم دزدیده می شود
واکمنم خراب می شود
....
خیلی خونسردانه یک فدای سرت به خودم بگویم
و بروم چند تا بهترش را بخرم!

Posted by maryam at 04:47 PM

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

Posted by maryam at 05:27 AM