کمک خالص:عبارت است از فرایند همیاری با, یا بدون درخواست کمک شونده
کمک ناخالص:کمک خالص + توقعات اضافه قبل یا بعد از آن.
ننوشتم هیچ گاه
فرصتی نشد
وشاید نخواستم
وشاید نتوانستم
در توانم نبود
چون باورم نبود
دل ,
قادر به توصیفش نبود
.
نگفتم هیج گاه
از آن سفر
از آن حادثه
که
در نگاه اول
کعبه
توی ذوقم خورد
ذهنم را مشوش کرد
بی ایمانی ام را بیشتر
.
نگفتم
که نگاه بعدی عاشقش شدم
که هیچ شب در هتل نماندم
از شوق دیدن کعبه
بی آنکه نمازی بخوانم
تنها زل زدم .
.
نگفتم
که آن شب با یک خبر
از حال رفتم
مست عشق شدم
دیوانه کعبه
و ایمان آوردم
.
نگفتم
که مومن شدم
نه مذهب
که به قول سهراب
"مذهب بدترین شوخی زندگی با من بود"
.
نگفتم
که باز خواهم رفت
که با همه خوشی های دنیا تعویضش نمی کنم
هر چقدر که از مذهب و قوانین دست و پا گیرش
فراری باشم
.
نگفتم
احساسم را
که دلم نخواست
تفسیری برایش باشد
که دلیلی داشته باشد
وکسی تحلیلش کند
هر چه بود برای من
بود تحول بود
و تغییر.
و دوستش داشتم بیشتر از همه دوست داشتنهای دنیا.
این روی و آن روی سکه.
آن روی سکه:
30 AGUST 2006
یک سال پیش...
من گرفتار بودم, ناراحت بودم , خیلی از نقشه هایم بهم ریخته بود. من بی نهایت خسته بودم.خسته
و آخر خط . تلاشهابم دیگر جواب نمی داد و به هر دری میزدم بدتر میشد .من بدترین آدمهای زندگیم
را تجربه کرده بودم و فقط دلم میخواست بمیرم.
که یک روز جمعه ای آمد و من در حال صحبت با تلفن با سعیده بودم که سیستر خبر از یک
مسابقه داد و من از روی بی حوصلگی ثبت نام کردم و قرعه به نامم افتاد و جایزه نفر اول
یک سفر مکه بود.
زن دایی جان دخترش را مکه اسم نوشته بود و انگار سیاست جدیدش این بود که به همه
بفهماند دخترش چون از همه دخترهای فامیل بهتر بوده خدا به او سعادتی بی نظیر داده که
برود مکه و بعدا هی این موضوع به رخ این و آن بکشد که من اسمش را میگذارم " سیاست
سوء استفاده از اعتقادات مذهبی مردم "همه ما میدانستیم و هیچ نمیگفتیم. خاله بزرگه
حسابی کفری شده بود. من فقط نمی فهمیدم وقتی پول میدهی ثبت نام میکنی و یکسال
هم صبر میکنی,چقدر سعادت می تواند نقش داشته باشد ؟
وسوسه نرفتن, وسوسه فروختن مکه ام و پس انداز هزینه اش, وسوسه هدیه دادن فیشم
به اعضای خانواده ام همه این ها بارها سراغم آمد .من مکه نمی خواستم برم . دلم فرانسه
می خواست و حاضر بودم برای رسیدن به آن هر کاری بکنم.من جرات نکردم حرفی بزنم از
وسوسه هایم, وقتی ذوق و شوق اطرافیانم را دیدم . و به صلاحم بود که بروم.فقط این زن دایی
جان بود که نمی خواست سر به تن من باشد و حق داشت.
من آدم مذهبی نبودم در واقع کمی هم ضد مذهبی بودم .من همیشه فکر میکردم مکه میتواند
آخرین جایی باشد که در زمان پیری ام بخواهم بروم. من حتی موقعی که روحانی فامیلمان
خواست الحمد را صحیح بخوانم برایش , از ترس اشتباه خواندنش نخواندم و یک جوری جلوه دادم
که او اول بخواند و بعدا من!
زن دایی جان یک مهمانی گرفته بود از این سر تا به آن سر که آش پشت پای دختر دایی جان را بپزد
و من وقتی همه آش را میخوردند گفتم این آش من هم هست چون مال ما از این خبرها نیست
من میروم فضولی نه زیارت ! و وقتی با چشم غره همه مواجه شدم خفه شدم (آخر هم علی
رغم اصرارهایم آش پشت پایم را پخته بودند و نوش جان کرده بودند) و بعدترش که دیدم
دختر دایی جان برای همه این همه سوغاتی آورده , فکر کردم کی حال دارد برای این همه آدم
برود بازار گردی, بهانه کردم و گفتم" برابم کادو نیاورید لطفا چون من می روم زیارت نه خرید!"
و قرار نیست سوغاتی بیاورم که خاله بزرگه بی خبر از ذات خبیث من از اینکه خواهرزاده اش
اینقدر قلب پاکی دارد کلی کیف کرد و هنوز که هنوز هست این جمله را از من نقل قول میکند
برای همه که اینهمه نروند مکه خرید کنند و کمی زیارت کنند!!
من مذهبی نبودم, من در مدینه وقتی نماز صبحم قضا شد راحت تا ظهر خوابیدم ولی خانم دکتر
هم اتاقی ام فردا صبحش دم در خانه حضرت فاطمه گفت نمی آیم داخل چون رویم نمیشود
جلوی حضرت فاطمه! که نمازم قضا شده ولی من رفتم و کلی هم در خانه , زندگی حضرت
فاطمه سرک کشیدم و خوشم آمد.
من یک هفته در اعمال سنی ها خوب ریز میشوم و کم کم ازشان خوشم می آید .و به روحانی
کاروان میگویم که اگر میشود راه به راه هی نگوید این سنی های فلان فلان شده .... چون
ما در برخی موارد از آنها خیلی بیشتر فلان فلان شده تریم و آن هم یک چشم غره اساسی ام
می رود که ساکت میشوم.
من از سفید پوشیدن و دور کعبه چرخیدن و با دویدن میان صفا و مروه خیلی حال کردم دلم خواست
یک بار دیگر هم اینکار را بکنم ولی خانم دکتر هم اتاقی ام نیامد و گفت آقای قرائتی گفته است
من اگر بروم مکه فقط یکبار مُحرِم میشوم و شک دارم و لی من رفتم و باز مُحرِم شدم و کلی
هم خوش گذشت.
من نیت اِحرام مجددم را برای بابا و مامان کردم وقبلش برای خودشیرینی زنگ زدم به بابا که
چشمتان را ببندید من الان دارم جای شما دور کعبه می چرخم و وقتی برگشتم ایران و دیدم
به خواسته ام عمل کرده فهمیدم حسابی شیرین شده بودم!
من وسط راه یادم افتاد نیتیم را برای استاد زبانم هم بکنم و به روحانی کاروان گفتم میشود یکی
دیگر اضافه کنم؟که گفت نه. اما من توی دلم گفتم خدایا اگر اینها که می گویند درست است و
ثواب و اینهاهم هست یک سومش هم مال استاد زبان خدا بیامرزم! و بعدش خودم از این کارم
خنده ام گرفت انگار که دارم ارث تقسیم میکنم.
من شب کنار کعبه خوابیدم که هتل را هیچ دوست نداشتم برای من که مرتب با هتل و توریست
سر و کار داشتم هیچ هیجانی در هتل ماندن نبود.و به گفته خانم دکتر که خوبیت ندارد در
مسجدالحرام خوابید گوش ندادم.
و جه خواب شیرینی و غافل از ...
من صبح از خواب بیدار میشوم متوجه میشوم که وقتی موبایلم رو از جیبم در آورده ام ا
س ام اس دوستم را بخوانم کیسه پولم از جیبم افتاده و من نه دلار دارم و نه یورو و نه ریال و تومان!
که برای امینیت همه اش رو با خودم برداشتم!(بزنم به تخته این همه ذکاوت)
من می خواهم بروم غار حرا و کسی نمی خواهد برود. آخرین بار خیلی جدی به روحانی کاروان
می گویم اگر من را نبرید خودم نصفه شب با تاکسی میروم و مسئولیتش با خودتان !من تا غار
حرا را نبینم از مکه بیرون نمی روم. و او مجبور میشود قبول کند و یک گروه ده نفره از میان
کاروان 120 نفری پیدا میکند و قول می دهد که می رویم.
ولی من هیچ پولی ندارم برای غار حرا. من دلم نمی خواهد به رییس کاروان که دوست باباست
و به همسایه عمه خانم وشوهرش چیزی بگویم که فکر کنند دست پاچلفتی ام. من تنها به
سعیده که اس ام اس میزند با بچه ها زنجان هستند, می گویم و همه پیشنهادات کمکش را رد
میکنم.
من هرچه فکر میکنم میبینم نمیتوانم از غار حرا بگذرم و به جایش از غرورم میگذرم و دراوج سادگی
به خانم دکتر هم اتاقی ام یواشکی می گویم و او هم در کمال بزرگواری جوری جواب میدهد که
معنی اش این میشود فقط پول حرام هست که گم میشود !انگار من در ایران دزدی کرده باشم
از توریستهایم و ازشان دلار گرفته باشم و او در مطبش زمین شخم زده باشد.و من به زور جلوی
خودم را می گیرم که نگویم که حرام هم خودش هست با آن هیکل چاقش و این مدت این
همه خودخواهی و اذیت را ازش دیدیم و هیچ به رویش نباوردیم که خانم دکترفلانی و دختر
مهندس بهمانی است !
من حرفم را میخورم و از او به خاطر بخشش و بزرگواری اش تشکر میکنم.
خانوم دکتر ثروتمند به من 10 ریال اندازه غار حرا قرض میدهد و و من فکر میکنم کاش الان حضرت
فاطمه اینجا بود و شاید از خجالتش بیشتر به من پول قرض میداد! من می روم یک سوغاتی ام
را که توی مکه خریدم پس میدهم ومیگذارم روی آن و پول تاکسی را جور می کنم.
من غار حرا را بالاخره می روم و خیلی دوستش دارم .پر از آرامش , سکوت , خدا , عشق
خوبی و تلاش و زندگی. همه این حس ها را باهم آنجا احساس میکنم .و خوشحالم.بینهایت
.
من برگشته ام .من خوشحالم که دیگر مجبور نیستم قیافه خانم دکتر را در یک اتاق تحمل کنم
و خوشحالم که دین زدگی ام درمان شده است .حتی اگر بازهم مذهبی نشده باشم لیکن میدانم
که مذهب وسیله شیرینی است برای هدف.
کمتر از یک هفته دو تا از آرزوهایم حقیقی شده اند و من باز هم دوست دارم سفید بپوشم با
جمعیت همراه بشم و و مست کعبه شوم.
آنلاین نویسی
توی کتابخونه نشستم به بهانه حل تمرینهای فردا و پس فردا که دیگه رسما خل و چل شدم از دستشون, و به جاش دارم با سودابه چت میکنم و برای برگشتن برنامه می ریزم.واقعا راست میگن که وصف العیش نصف العیش!
مپینگ دوست داشتنی بعد از کلاسش اومد کتابخونه و وقتی بهش گفتم که قراره امروز رو تا شب اینحا بمونم چشمهای تنگش ناخوداگاه گشاد شدند و گفت نه باورم نمیشه!
البته بعد از اینکه به صفحه مانیتورم خیره شد و سایتهای فارسی رو دید خندید و گفت آره دارم می بینم!
توی کتابخونه نشستم و به بهانه حل تمرینهای فردا یکی یکی وبلاگها رو میخونم.از این سر دنیا به اون سر دنیا.از اینکه خدا وبلاگ رو آفریده خیلی خوشحالم!چون خیلی کار همه رو راحت کرده مخصوصا اینکه اینجا همه رو توی یک دسته رده بندی کرده و میشه راحت هرجای دنیا که بخوای اطلاعات رو به دست بیاری.به نظرم دیگه کم کم هرکس باید برای خودش وبلاگ داشته باشه.
مپینگ داره سریال فرزندز رو می بینه یک هدفن رو گذاشته توی گوشش ولی فکر کنم نزدیکه که از کتابخونه بندازنش بیرون چون یک دفعه می بینی صورتش قرمز میشه و بلند میزنه زیر خنده! کلا این بچه عاشق فرندز هست و دیگه شده معیارش برای زندگی.و تا یک کاری میکنی میگه توی فرندز مونیکا هم همین کار رو میکنه و رز هم همین رو میگه و ... .البته من برعکسش عاشق سریالهای دسپریت هاوز وایف شدم که هر شب حتما یک قسمتش رو می بینم و کلی هوس هاوز ویفی به سرم زده.
همین الان یکی از بچه ها از ایران زنگ زد که یک بسته رو برام بفرسته که متوجه شدم توی ایران پنجشنبه رو تعطیل رسمی کردند و فردا هم نیمه شعبانه و بساط عیش و نوش! باشه اشکالی نداره.من که عین بچه خوب سرم و می ندازم پایین و درسم رو میخونم اما بعدا در روز استقلال مالزی تلافی همه خوشی هایی که شما توی نیمه شعبان کردید رو در میارم...
زمان خیلی سریع میگذره فردا باید دو تا تمرین بدهم و هنوز هیچ کدوم رو تموم نکردم.این سیستم دقیقه نودی رو هنوز نتونستم توی خودم عوض کنم و همیشه تا لحظه آخر باید بدوم.
الان هم بهتره به جای آنلاین وبلاگ نوشتن کمی تمرین هام رو انجام بدهم و اینقدر مزخرف نگم.
وسط شعبانتون مبارک!
بعضی وقتها لازم است نقطه ضعفهایت را دو دستی به بقیه عرضه کنی
آنگاه
تست "اندازه گیری میزان ظرفیت اطرافیان" را پیاده سازی کنی.
دخترک (2)
دخترک توی رستوران به لیوان قهوه پرشکرش چشم دوخته بود که یک دفعه متوجه شد این دو روز اخیر با تک تک اعضای خانوادش صحبت کرده به نظرش یک چیزی مشکوک اومد و با تایید هم خونه چینی مالاییش فهمید که این دو روز یک چیزی باعث دلتنگی شدید همه خانواده ش و این محبت و توجه هم زمان همه شده.
دخترک با کمی حلاجی ذهنش دلیلش رو سریع فهمید ولی اجازه داد هم خونه چینی- مالاییش به قوه تخیلش حرکت بده و هی از خودش دلیل بتراشه..
خاطرات سال پیش دخترک با دیدن یک خانم ایرانی با موهای مرتب مش طلایی که به نظر هم خونه چینی - مالاییش اروپایی می اومد ,جلوی چشمهاش زنده شدند.
خیلی وقت پیش دخترک برای اولین و آخرین بار تو زندگیش حرفهای تلخی به پدرش زده بود که توی لحظات تنهایی غربتش از گفتنش پشیمون شده بود اما امروز, این لحظه , فهمیده بود که باید اون حرفها رو می گفت و باید صبوری و گذشت را از پدرش یاد میگرفت و باید به پدرش فرصت میداد تا دوست داشتن واقعیش رو بهش ثابت کنه.و همه حرفهای تلخ دخترک رو با عمل و نه با حرفهای شیرین, رد کنه.باید همه می فهمیدند که دخترک گرچه به نظر خودش , مثل مادرش, حسادت رو از حس های زنانه اش کم داره اما میدونه که باید به کسی حسرت خورد که هم شأن خودش باشه...
دخترک شنیده بود که که دست خدا خیلی تلخه وقتی ازش بخوای خودش جواب بنده هاش رو بده اما باورش نمیشد که چنین روزی رو به چشم خودش ببینه.
دخترک , خوشحال از اینکه یک لحظه برای همیشه حضورکمرنگ وشیرین خدا رو کنار خودش حس کرده بود , لبخند گرمی به هم خونه چینی –مالاییش تحویل داد و باقیمانده لیوان قهوه پرشکرش رو یک نفس سرکشید.
فارغ از همه هیاهوهایی که مرا از زندگی و زندگانی بیزار میکند,
بهترین چیزی که مرا به زندگی پیوند میدهد,
دو قانون "خلایق هرچه لایق"
و
"بار کج هیچگاه به مقصد نمیرسد""
هست
که این روزها برایم بسیار تداعی شده است..
سمفوني مردگان
"بيش از هر چيز يك شاهكار ادبي است"
از آن كتابهايي كه فقط ميخواهي حسش كني/كه دلت نمي خواهد داستان به آخر برسد.مثل وفتي كرال پشت شنا مي كني و به ابتدا و انتهاي استخر كاري نداري.
همراه با آيداي داستان خود سوزي كردم.با آيدين هنگام سوختن كتابهايش اشك ريختم.با مادر يوسف برايش غصه خوردم ,با سورمه به آيدين عشق ورزيدم و مانند اورهان به محبت مادر به آيدن حسادت كردم ...
پ ن)از مهارتهاي فردي ياسمن همين بس كه در هر شرايطي يك كتاب خوب برايت دارد
كه حالت را دگرگون مي كند.
ممنون دوست خوبم.
قدرت انتقال انرژی منفی بعضی ها
حتی از فرسنگها فاصله ,
بسیار جای تحسین دارد
بسیار!
همیشه یک جای کار باید بلنگه
چون وقتی نلنگه,
مدام فکرت به اینه که کجای کار می لنگه که نمی لنگه!
خشونت رفتاری - مجازات بدقولی
.
بعد از تحریر:
بد قولها اصلا شایسته خشونت نیستند.
شیر آبمان بالاخره درست شد!
MultiTasking:
همش تقصیر این ویندوزه که میتونه کار را رو باهم انجام بده,
اون وقت من فکر میکنم من چیم از ویندوز کمتره که نتونم در حالی که دارم آهنگم رو گوش میدهم و پروژم رو مینویسم , با دوستام چت کنم و غذام رو بخورم و همزمان برای تعطیلاتی که در پیش دارم برنامه ریزی کنم و به حرفهای ارنی گوش بدهم...
درس زدگی
دختر هندیه از استاد سخت گیر تر بود/یک خلاصه از جورنال برای آماده کردن اسلاید برام نوشت که از بس سخت نوشته بود وقتی میخواستم بخونمش مجبور بودم از جورنال اصلی بفهممش.
از هر چی صفت عجیب غریب که من توی عمرم نشنیده بودم به جای صفتهای جورنال اصلی استفاده کرده بود. و آخرم بهش گفتم که اگر این خلاصه رو برای خود نویسنده بفرستی ازت میخرنش چون از خودشون بیشتر کار کردی! که اولش ذوق کرد و یک لبخند زد و بعد گفت مریم لطفا تند تر ؛وقت نداریم ! و خلاصه اونقدر توی یک پرزنت ساده هم خودش کار کرد هم از من کار کشید که دهن هردومون صاف شد.
از خوش شانسی ما گروه اول یکیشون غایب بود و پرزنتشون کنسل شد و گروه دوم هم که اون پسر آفریقاییه رسما گند زده بود با اون اسلایدهاش و پرزنتش و از اون بدتر دختر هندی هم گروهیش بود که آ خر هم دعواشون شد و باهم قهر کردند سر اینکه این کم کاری تقصیر کی بوده و استاد که یک خانم دکتر خیلی جدی و پر حرف چینی هست , اومد بعداً آشتیشون داد و باعث شد که من بیشتر دوستش داشته باشم.
به ما که رسید از شانس خوب ما استاد به اندازه کافی از دست اون دو تا گروه عصبانی بود که اگر هم گروهی هندی- مالاییم پدر هر دومون رو در نیاوره بود , بازهم استاده راضی میشد از کارمون.
البته این که هم گروهی خیلی خوبی داشته باشی خیلی بهتره اینه که هم گروهیت اصلا تو باغ نباشه .
ولی مشکل اینه که من اونقدر الان دانشگاه زده و درس زده و علم زده شدم که دلم میخواهد بعدا وقتی برگشتم ایران یک خانه دار محض بشم و از صبح تا شب سریالهای تلوزیون رو جدی تر از زندگیم دنبال کنم ,مواظب باشم غذام نسوزه و خونه ام نامرتب نباشه و لباسم و ظاهرم خیلی دمده نباشه و البته اگر وقتی شد یک کلاس ورزش هم برای تنوع برم....
"......و بعد از اون , به خوبی و خوشی تا آخر عمر به زندگیشون ادامه دادند.پایان."
.
هی گادجون
میشه لطفا سریعا بگی این"بعد از اون "زندگی من قراره از کی و کجا شروع بشه؟
در همه برنامه های از پیش تعریف شده زندگی ام
بیش از یک چهارم زمان کل در نظر گرفته شده ,صرف مخ زدن پدرم و
تحمیل خواسته هایم به او , به روشهای مسالمت آمیز مختلف و
با کمک آدمهای متفاوت بوده است.
راهکار جدیدم "مخ زدن پدر از راه دور" است
که در درست بررسی است..
من به جای خمیر دندان شامپوی نرم کننده روی مسواکم می ریزم
من در طی یک هفته سه بار به جای شکر, نمک در نسکافه ام می ریزم
من اشتبــاهی پرواز ایران - مالزی را جمعه شب تصور میکنم و گند می زنم
من یک ربع مانده به تحویل تمرین ریسرچ متدولوژی متوجه تمــــرین می شوم
من صبح روز ارائه ام به جای اتوبوس دانشگـاه اتوبوس میدولی را سوار می شوم
من به جای دی وی دی در نمایشگاه باز یک بسته سی دی خام اضـــافه می خرم
من فلش مموری ام را بعد از هزار بار تذکر دوست هندی ام در ســایت جا می گذارم
من بعد از دنگ و فنگ اجازه برای نشستن سر کلاس اوراکل یوزر پسوردم را جا میگذارم
.
من در هیچ سنی , در هیچ جایی و تحت هیچ شرایطی آدم بشو نیستم
فکرش رابکن.
آن یکی
با ایـــــــــــــــــــــــــن همه ادعای اخلاق
چه عملی کرد
و
این یکی
بدون هیچ ادعایی,
چه عمـــــــــــــــــــــــــــلی!
قرار شده...
قرار شده که من بعد از 13 جولای دیگه حرفی از دلتنگی, از خستگی , از فشار نزنم,
قرار شده دیگه غر نزنم. قدر همه موقعیتهای خوبی که اینجا دارم رو بدونم.از آزادیم لذت ببرم
از همه چیزهایی به قول لعیا حقم بوده و ازم گرفته شده بوده.قرار شده من اینجا همش انرژی
مثبت بدهم. از موفقیتهام بگم از تجربه هایی که کسب کردم. از چیزهایی که یاد گرفتم
از دوستای رنگارنگ جدیدم.
قرار شده من دیگه حرفی نزنم از عمق تنهاییم از اینکه روز به روز داره بیشتر و بیشتر میشه.
اونقدر عمیق که دیگه نمیتونه با چیزی یا کسی پر بشه.از هراسم از نرسیدن , از زمین خوردن
از اینکه دیگه توان بلند شدن نداشته باشم .از اینکه نتونم دیگه دووم بیارم از اینکه مجبور بشم
روزی همه آرزوهام رو بپیچونم توی یک بقچه و بدهم نمکی ببره.تا یادم بره.تا به ازاش شاید
تنهاییم روبتونم پر کنم.
قرار شده من دیگه حرفی نزنم از دردهام, از خودخوری هام, از شبهای وحشتناک تلخ غربت,
از ثانیه شماری هام برای دیدن کسایی که شاید روزی مرحم دردهام بودند.از اینکه من مالزی
رو دوست ندارم.با همه زیباییش با همه آزادیش با همه امکاناتش...من اصلا خودم رو هم
دیگه دوست ندارم.
قرار شده من دیگه حرفی نزنم .از اینکه هرچقدر هم تو موفقیت بیرونی داشته باشی کارهات
خوب پیش بره و موفق باشی باز هم مرحمی برای تنهاییت نمیشه, دردی رو دوا نمکنه جز
اینکه بهت کمک میکنه یادت بره.کمی بادت بره.که هیچ وقت نتونستی به کسی تکیه کنی
که وقتی به اوج قله نزدیک می شی دلت میخواهد خودت رو از اون بالا بندازی پایین و فکر کنی
همه مسیر رو خواب دیدی..............
دیدی بعضی وقتها
اینقدر خوابت میاد که خوابیدنت نمیاد
اینقدر گرسنه ای که غذا خوردنت نمیاد
اینقدر حرف تو دلت مونده که حرف زدنت نمیاد
اینقدر مطلب تو ذهنت داری که وبلاگ نوشتنت نمیاد
....
اینها , همه باهم ,همه احساس کنونی منه!