دایی جان که زنگ میزند - با اینکه دیگر از زنگ خوردن موبایل ذوقی نمیکنم-
بس که آدمها زنگ زدند و اطلاعات خواستند و برایشان فک زدم - ذوق میکنم.
انگار که خود خود محبت از لابه لای امواج تلفن دارد می خورد به صورتم.
حس خوبی هست وقتی می پرسد دوستان نزدیکت کی هستند,و من تند تند برایش از
دوستانم میگویم و یکی یکی دقیق شرحشان میدهم.و وقتی میگوید حدس میزنم که دیگر آنقدر
سرت شلوغ شده است که کمتر دلتنگی میکنی,عمق توجه اش را می فهمم و حرفش را
تایید میکنم و در جوابش میگویم که بعضی حس ها زمان و مکان نمی شناسند و دلتنگی
برای کسانی که دوستشان داری فراتر از این حرفهاست.
یادش می آورم که آن روزها جمعه عصرها همیشه چشم به راهش بودیم تا بیاید از خواهر
بزرگترش احوالپرسی کند و اگر جمعه ای می شد که نمی امد چقدر دلتنگش می شدیم.
.
دایی جان محبت خالصانه اش را با تلفن های کوتاه دیر به دیرش برایم جوری هدیه میکند
که انگار تنها خودش میتواند از عهده این کار بربیاید و اینگونه شادی را منتقل کند.
.
تازگیها بدجوری روی انواع مهربانی ها حساس شده ام بس که این مدت مهربانی های
هدف دار دیده ام از آدمها و توی ذوقم خورده است..
چند روز پیش یک شادی کوچک داشتم
شاید هم کمی از کوچک بزرگتر
دلم خواست با کسی شادی ام را شریک شوم.
اما نمی شد.
نمیدانم شاید آنقدر شاد بودم که نمی دانستم به که باید بگویم
منتظر بودم از دوستانم یکی زنگ بزند و شادی ام را تقسیم کنم اما کسی تماسی نگرفت
بس که همه مشغول شده اند این روزها.
شاید هم نبودن من دیگر برایشان عادی شده است.و شاید هم توقعات من هی بزرگ و بزرگتر میشوند.
شادی کوچک چند روز پیش من دیگر از تب و تاب افتاده است .
حتی دیگر حوصله توضیحش را برای کسی ندارم.
زندگی بعضی وقتها در اوج شادی مزه تلخی میدهد.در اوج موفقیت.
باورت میشود؟
لی اِن, میگه در چین , سه نوع جنسیت داریم:
- زن
- مرد
- زنهای مجردی که پی اچ دی میخونند!
بزرگتر که میشوی
کم کَم می فهمی که مردم نوکر مفتت نیستند
و کسی برایت مجانی کاری نمیکند.
و خوب که بزرگ میشوی
یاد میگیری که نوکر مفت مردم نباشی!
در صفحه دویست و چهل و سوم از خاطرات مریمی در غربت میخوانیم:
"امروز بعد از دو ماه بسته های تولدم رسید یک هیجان خوب میان یک عالمه درس و پروژه و تمرین و خستگی.بسیار به موقع.
نامه ای در میان بسته ها نبود و نفهمیدم دقیقا از چه کسانی باید تشکر کنم.
یک ام پی تری پلیر دو گیگ از طرف سیستر دوست داشتنی در میان هدیه هایم بود.اما با تلاش یک همکلاسی چینی و هندی و یک استاد اردنی هم کار نکرد و عین آینه دق جلوی من نشسته است و کار نکردنش را به رخم میکشد
امروز به لطف دوستانم هدیه های بسیار زیبایی گرفته ام و برای مدت کوتاهی گرفتاری هایم را فراموش کردم و از ته دل ذوق زدم.
امروز بسیار خوشحالم چون ایمان دارم که بهترین دوستهای دنیا همان دوستان من هستند. دوستانی که فاصله, حقیقی بودنشان را برایم اثبات کرده است و دلم برای تک تکشان یک دنیا تنگ شده است وهنوز نمیدانم این همه خوبی را چگونه میشود پاسخ داد... "
بعد از تحریر) ام پی تری پلیر ام کار میکند, مثل دسته گل.
سیاست گذاری جدید دانشکده کامپیوتر ما:
"یک دانشجو دارای توانایی های بالقوه زیادی می باشد,
از او چندین برابر خر کار بکشید"
دخترک(3)
دخترک از اینکه برای اولین بار روی اون صندلیهای کثیف رستورانهای بیرون نشسته بود و برای اولین بار صدف با سس تند رو مزه مزه میکرد حس خوبی داشت.و بعد از اینکه همه احساساتش رو به پنج دوست چینیش ابراز کرد,از دختر جلف چینیه شنید که اولین بار هم هست که ما شش تا باهم اینجا غذا میخوریم ..
با پیشنهاد ناگهانی دختر جلفه که هیچ وقت شخصیت ثابتی نداشت .برای اولین بار ساعت 12 شب دخترک و دوستهاش پیاده به طرف دانشگاه راه افتادند .دخترک در حینی که دوستهاش آوازهای جورواجورچینی رو می خوندند,برای اولین بار روی یکی از صندلی های محوطه خوشگل و سرسبز بیرون دانشگاه دراز کشید و به آسمان زل زد.
همون لحظه یادش اومد که مدتهاست خودش رو از دیدن ستاره های آسمون محروم کرده یا شاید هم اونها رو از دیدن اون.و بعد توی دلش یواشکی لبخند زد.
دخترک امروز به خیال خودش ناراحت نبود اما مپینگ- بهترین دوستش- هنگام کوتاه کردن شلوار جدیدش–بهش گفته بود که امروز قیافه اش خیلی غمگین هست و دلیلش رو پرسیده بود.
دخترک سعی میکرد یادش بره که سردرگمی ها و دوراهی های جدید زندگیش منشا همه ناراحتیهای کنونیش هستند.و هی خودش رو به کوچه علی چپ میزد و فریب میداد که نمی دونه
دلیل اصلیش از کجا نشات میگیره.
دخترک اون شب به اصرار دوستهاش برای اولین بار با با صدای نکره اش بلند بلندخوند :
امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام /حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...
و
تمام اون شب رو تا صبح کابوس دید.