September 30, 2007

دایی جان که زنگ میزند - با اینکه دیگر از زنگ خوردن موبایل ذوقی نمیکنم-
بس که آدمها زنگ زدند و اطلاعات خواستند و برایشان فک زدم - ذوق میکنم.
انگار که خود خود محبت از لابه لای امواج تلفن دارد می خورد به صورتم.
حس خوبی هست وقتی می پرسد دوستان نزدیکت کی هستند,و من تند تند برایش از
دوستانم میگویم و یکی یکی دقیق شرحشان میدهم.و وقتی میگوید حدس میزنم که دیگر آنقدر
سرت شلوغ شده است که کمتر دلتنگی میکنی,عمق توجه اش را می فهمم و حرفش را
تایید میکنم و در جوابش میگویم که بعضی حس ها زمان و مکان نمی شناسند و دلتنگی
برای کسانی که دوستشان داری فراتر از این حرفهاست.
یادش می آورم که آن روزها جمعه عصرها همیشه چشم به راهش بودیم تا بیاید از خواهر
بزرگترش احوالپرسی کند و اگر جمعه ای می شد که نمی امد چقدر دلتنگش می شدیم.
.
دایی جان محبت خالصانه اش را با تلفن های کوتاه دیر به دیرش برایم جوری هدیه میکند
که انگار تنها خودش میتواند از عهده این کار بربیاید و اینگونه شادی را منتقل کند.
.
تازگیها بدجوری روی انواع مهربانی ها حساس شده ام بس که این مدت مهربانی های
هدف دار دیده ام از آدمها و توی ذوقم خورده است..

Posted by maryam at 07:10 PM

September 27, 2007

ضرب المثل:
"اگر میخوای دلتنگ نشی,
سرت رو خوب شلوغ کن!"

Posted by maryam at 08:50 AM

September 23, 2007

چند روز پیش یک شادی کوچک داشتم
شاید هم کمی از کوچک بزرگتر
دلم خواست با کسی شادی ام را شریک شوم.
اما نمی شد.
نمیدانم شاید آنقدر شاد بودم که نمی دانستم به که باید بگویم
منتظر بودم از دوستانم یکی زنگ بزند و شادی ام را تقسیم کنم اما کسی تماسی نگرفت
بس که همه مشغول شده اند این روزها.
شاید هم نبودن من دیگر برایشان عادی شده است.و شاید هم توقعات من هی بزرگ و بزرگتر میشوند.
شادی کوچک چند روز پیش من دیگر از تب و تاب افتاده است .
حتی دیگر حوصله توضیحش را برای کسی ندارم.
زندگی بعضی وقتها در اوج شادی مزه تلخی میدهد.در اوج موفقیت.
باورت میشود؟

Posted by maryam at 05:29 PM

لی اِن, میگه در چین , سه نوع جنسیت داریم:
- زن
- مرد
- زنهای مجردی که پی اچ دی میخونند!

Posted by maryam at 04:00 PM

September 22, 2007

"نحوه بازیافت غذاهای نیمه سوخته "
دستاوردی دیگر از زندگی دانشجویی.

Posted by maryam at 04:49 PM

September 19, 2007

بزرگتر که میشوی
کم کَم می فهمی که مردم نوکر مفتت نیستند
و کسی برایت مجانی کاری نمیکند.
و خوب که بزرگ میشوی
یاد میگیری که نوکر مفت مردم نباشی!

Posted by maryam at 11:09 AM

September 18, 2007

در صفحه دویست و چهل و سوم از خاطرات مریمی در غربت میخوانیم:

"امروز بعد از دو ماه بسته های تولدم رسید یک هیجان خوب میان یک عالمه درس و پروژه و تمرین و خستگی.بسیار به موقع.
نامه ای در میان بسته ها نبود و نفهمیدم دقیقا از چه کسانی باید تشکر کنم.
یک ام پی تری پلیر دو گیگ از طرف سیستر دوست داشتنی در میان هدیه هایم بود.اما با تلاش یک همکلاسی چینی و هندی و یک استاد اردنی هم کار نکرد و عین آینه دق جلوی من نشسته است و کار نکردنش را به رخم میکشد
امروز به لطف دوستانم هدیه های بسیار زیبایی گرفته ام و برای مدت کوتاهی گرفتاری هایم را فراموش کردم و از ته دل ذوق زدم.
امروز بسیار خوشحالم چون ایمان دارم که بهترین دوستهای دنیا همان دوستان من هستند. دوستانی که فاصله, حقیقی بودنشان را برایم اثبات کرده است و دلم برای تک تکشان یک دنیا تنگ شده است وهنوز نمیدانم این همه خوبی را چگونه میشود پاسخ داد... "

بعد از تحریر) ام پی تری پلیر ام کار میکند, مثل دسته گل.

Posted by maryam at 05:24 PM

September 16, 2007

خر من , یک ,دو ,سه, روزه
یونجه نخورده
پس چرا نمرده؟

Posted by maryam at 06:18 PM

September 13, 2007

سیاست گذاری جدید دانشکده کامپیوتر ما:

"یک دانشجو دارای توانایی های بالقوه زیادی می باشد,
از او چندین برابر خر کار بکشید"

Posted by maryam at 04:06 AM

September 06, 2007

با این حساب
تا سه ماه دیگر
دیگر برای مردن هم وقتی ندارم.

Posted by maryam at 06:59 PM

September 02, 2007

دخترک(3)

دخترک از اینکه برای اولین بار روی اون صندلیهای کثیف رستورانهای بیرون نشسته بود و برای اولین بار صدف با سس تند رو مزه مزه میکرد حس خوبی داشت.و بعد از اینکه همه احساساتش رو به پنج دوست چینیش ابراز کرد,از دختر جلف چینیه شنید که اولین بار هم هست که ما شش تا باهم اینجا غذا میخوریم ..

با پیشنهاد ناگهانی دختر جلفه که هیچ وقت شخصیت ثابتی نداشت .برای اولین بار ساعت 12 شب دخترک و دوستهاش پیاده به طرف دانشگاه راه افتادند .دخترک در حینی که دوستهاش آوازهای جورواجورچینی رو می خوندند,برای اولین بار روی یکی از صندلی های محوطه خوشگل و سرسبز بیرون دانشگاه دراز کشید و به آسمان زل زد.
همون لحظه یادش اومد که مدتهاست خودش رو از دیدن ستاره های آسمون محروم کرده یا شاید هم اونها رو از دیدن اون.و بعد توی دلش یواشکی لبخند زد.

دخترک امروز به خیال خودش ناراحت نبود اما مپینگ- بهترین دوستش- هنگام کوتاه کردن شلوار جدیدش–بهش گفته بود که امروز قیافه اش خیلی غمگین هست و دلیلش رو پرسیده بود.
دخترک سعی میکرد یادش بره که سردرگمی ها و دوراهی های جدید زندگیش منشا همه ناراحتیهای کنونیش هستند.و هی خودش رو به کوچه علی چپ میزد و فریب میداد که نمی دونه
دلیل اصلیش از کجا نشات میگیره.

دخترک اون شب به اصرار دوستهاش برای اولین بار با با صدای نکره اش بلند بلندخوند :

امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام /حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...
و
تمام اون شب رو تا صبح کابوس دید.

Posted by maryam at 08:14 AM

September 01, 2007

In any kind of relationship
فاصله
بر هر درد بی درمان دواست!

Posted by maryam at 01:39 PM