October 30, 2007

این روزها به جای درس خوندن واسه امتحانام,
همش فکر میکنم, فکر میکنم , فکر میکنم , فکر میکنم,...
اونقدرفکر میکنم
تا مغزم سوت میکشه و می رم میخوابم.
.
تا حالا کسی به خاطر فکر کردن امتحانش رو افتاده!؟

Posted by maryam at 02:28 PM

October 29, 2007

کتاب جدید بدون محتوا (3) - جلد اول
ابعاد گسترده دموکراسی در کامنت دانی وبلاگ و کاربران بدون جنبه !

Posted by maryam at 08:10 AM

پسر /دختر خوب
اگر یک بار دیگه توی نظرخواهیم بی تربیتی کنی
میرم از اون کامنت دونی ها می خرم که اول باید تایید بشه بعد منتشر.
.
پ ن – دیکتاتور هم باباته!

Posted by maryam at 08:09 AM

October 28, 2007

روزهای غربتی لعنتی


روزهای غربت در حالیکه بعضی وقتها خیلی خوب و آرومه گاهی وقتها خیلی تلخ و سخته .اون هم وقتیه که حس میکنی یک جای خالی به نام خانواده خیلی حس میشه.وقتهایی که می دونی فقط و فقط یک اعضای خانواده میتونند مرحم درد باشند و اون وقته که مستاصل میشی.چون دیگه نه امکانات, نه تلکنولوژی نه آزادی, نه دوستی, نه هیچی دیگه میتونه مرحم درد باشه.

از بدترین لحظه های روزهای غربت وقتی بود که یو یو نصفه شب توی بیمارستان تو آغوشم از درد به خودش می پیچید و اشک میریخت و من تو چشماش میخوندم که چقدر دلش میخواست به جای من خانواده اش پیشش بودند و من نمیتونستم کاری بکنم جز اینکه همراش اشک بریزم و همدردی کنم. و یا دوست ایرانیم در اوج درد, با وجود همه دوستهای خوبی که دور و برش بودند گریه میکرد و میگفت میخواستم الان بابام پیشم بود. و من درک میکردم چون وقتی خودم یک سرماخوردگی خیلی ساده داشتم اینقدر روحیه ام رو از دست داده بودم که آرزو میکردم کاش هیچ وقت خودم رو غربتی نکرده بودم که مجبور بشم تو غربت و تنهایی, بیماری بکشم....

روزهای لعنتی غربتی هزار پیچ و خم داره و بیماری بدترین و کثیف ترین و آشغالترین خمشه. که آرزو میکنی کاش هیچ وقت گذرت به این کوچه نیفتاده بود که این خم رو بچشی.
دیشب , در اوج گریه و درد های جسمی و روحی دوستم که غربت و تنهایی مزید بر بیماریش شده بود , نگاهی به چشمهای گریون و مهربونش کردم و از خودم پرسیدم ،چی شد که ما ها خودمون رو آواره دنیا کردیم؟چی به سرمون اومد؟ چی کشیدیم که به درد غربت راضی شدیم؟
به چه قیمتی؟
ها؟

Posted by maryam at 07:10 AM

October 24, 2007

همدردی:

"چه کار می کنی؟
جا افتادی؟"

Posted by maryam at 11:36 AM

October 23, 2007

بعضی فرصتها مثل لیمو شیرین نصف شده می مونند.
اگر زیاد لِفتش بدی دیگه قابل خوردن نیست.

Posted by maryam at 05:47 PM

October 22, 2007

هفته گذشته:
دومين, بهترين هفته زندگي در مالزي!
با وجود همه خستگي , فشار و بيماري بي موقع

Posted by maryam at 09:40 AM

October 20, 2007

نمی دونم دلشوره ام به خاطر نزدیک شدن زمان امتحانامه
یا این قرص جوشانی که درسته قورت دارم!

Posted by maryam at 06:03 PM

قرارم به نوشتن نبود

چون هیچ وقتی نبود . از قبل خوب پیش بینی کرده بودم که یک دوره قراره همه چیز شلوع پلوغ بشه و از زمین و آسمون کار وبار بباره.
وسط این همه شلوغی یک دفعه به خاطر رعد و برق اینترنت خونه قطع شده بود و صاحب عزیزشم هم رفته بود هالیدی و این مالاییها موقع تعطیلاتشون که میشه دیگه خدا هم از آسمون بیاد پایین کار دستشون داشته باشه محل نمیگذارند چه برسه به من دانشجوی خارجی در به در.و وقتی هم سیستم درست شد متوجه شدم که یوزر پسورد اینترنتم رو گم کردم موقع اتاق تکونیم و گرفتن یک یوزر نیم و پسورد دیگه از اینها صبر نوح میخواست...

قرارم به نوشتن نبود
اما نمیشه ننوشت وقتی عادت کردی حرفهات رو تند تند تایپ کنی و کمی سبک بشی.عادت کردی یک قسمت رو توی خودت بریزی و یک قسمت رو توی این خراب شده.
حرفهای نزده توی دلت خیلی سنگینی میکنه , همه چیزهایی که ازشون گذشتی چون فکر کردی ارزش گفتن ندارند و داشتند .خونده بودی که مهم نیستند ولی بودند. و زمان زیادی طول کشید تا بفهمی.

قرارم به نوشتن نبود
اما ننوشتن زور داره و از اون بدتر وقتیه که نتونی راحت بنویسی , چه وقت داشته باشی چه نداشته باشی,چه اینترنت دم دستت باشه چه نباشه.
چون فکر میکنی هیچ لزومی نداره دیگه زندگیت رو جلوی چشم بقیه با کلمات تصویر بکشی.اصلا مگه تو از زندگی بقیه خبر داری ؟ مگه همه اون قسمت پنهان زندگی کسایی که ناخواسته برات آشکا رشده رو جایی خونده بودی؟ بعد فکر میکنی بعضی وبلاگها با بعضی از نوشته هاشون چه تاثیر مخربی روی زندگیت داشتند و چقدر بهای سختی دادی تا بفهمی هر نوشته ای ارزش خوندن , اعتماد کردن و از اون بدتر عمل کردن نداره و کاش که هیچ وقت نخونده بودیشون.

قرارم به نوشتن نبود
چون حسی نبود.زندگی نبود. من خودم نبودم و هر چه بود همه ظاهر بود و همه تظاهر
تظاهر به علم دوستی/به سخت کوشی / به سادگی/ به صداقت.مشغول کاشتن دونه هام بودم تا شاید زمانی دور, زمانی نزدیک, موقع برداشتش برسه , برای خودم یا دیگری, دیگه مهم نیست .

قرارم به نوشتن نبود
شاید که زمان تند تند بگذره, که روزهای بارونی و گرم اینجا زود زود شب بشه, که کابوسهای لعنتی هرچه زودتر جاش رو به یک آرامش خوب بده, که بتونم یک نفس عمیق تو هوای جایی بکشم که مال خودمه. مال خودمون...

Posted by maryam at 05:54 PM

October 09, 2007

نتیجه گیری:
" یک چینی در پیچیده ترین حالت ,از یک ایرانی در ساده ترین حالت
بسیار ساده تر است."

Posted by maryam at 05:41 AM

October 05, 2007

و سپس,
نتیجه نهایی تلاش مذبوحانهء انسان شناسی ات میشود:
گورپدر حرف مردم!

Posted by maryam at 05:30 PM | Comments (18)

October 04, 2007

تظاهر به خوشبختی, خوشبختی نمی آورد.
پیرو :
1. در تظاهر زیستن
2. اندر حکایت تشت طلا
3. آه! من چه خوشبختم

Posted by maryam at 08:03 AM

October 03, 2007

مپینگ میگوید :" آدمها اشتباه میکنند چون خدا نیستند"
و من یاد میگیرم که خودم را ببخشم
اشتباه بزرگ زندگی ام را.
چون خدا نبودم
و خسته بودم و درمانده.
کار سختی بود
اما بخشیدم خودم را.
.
از امروز
من بخشیده شدم
توسط خودم

.
از امروز
من آزادم
آزاده.

Posted by maryam at 12:00 AM

October 02, 2007

- سالمترین تفریح اینترنتی شما چیست؟
- به نام خدا ,چک کردن اسپم های داخل میل باکس و سپس, پاک کردن آنها.

Posted by maryam at 07:43 AM