December 31, 2007

خرمگس:
عروسی یعنی اینکه خانواده و جامعه و سنت و رودرواسی و .... چهار دستی تلاش می کند که رابطت حفظ بشه و اگه هم چیزی خرابه تحمل بشه ! واسه همین آدم که عروسی می کنه دیگه خیالش راحته که به این راحتی ها چیزی به هم نمی خوره و تلاش خاصی لازم نیست که گرمای رابطه برقرار باقی بمونه . زورکی خودش برقرار می مونه !

Posted by maryam at 09:06 AM

December 28, 2007

دخترک دیگر بزرگ شده بود
آنقدربزرگ که با همه دربه دری ها و مشکلات ریز و درشتی که به روی هیچکس,
حتی خودش هم دیگر نمی آورد, هنوزهم به خوبی نفس میکشید و می توانست
گهگاهی, خنده ای مستانه, نه اما از ته دل, سر دهد و جوری زندگی کند که انگار
هیچ مشکلی نیست که آسان نشود...

Posted by maryam at 07:22 AM

December 21, 2007

مثل برق, مثل باد گذشت

تعطیات خوبی بود.حداقل حسنش این بود که ار اون مدل غربتی و بی هویتی و بی پدر مادری
که داشتم در اومدم و همینکه مجبور نبودم پاسپورت لعنتی رو به هر بهانه مسخره ای در بیارم
و نشون بدهم خودش کلی حس خوبی داشت

مثل برق , مثل باد گذشت
حتی نصف همه اون کارهایی که براشون کلی نقشه کشیده بودم و برنامه ریزی کرده بودم
هم رو نتونستم انجام بدهم از دندونپزشکی ام که نوبت دوم جرم گیری دندونم دکتر مریض
شد و نیمه کاره موند , تا دوستهایی که دلم برای دیدنشون یک ذره شده بود و نتونستم یک
بار هم ببینموشون , خریدهای نصفه کارم دوربینم که به موقع تعمیر نشد و موند تو مغازه بنده
خدا و بدتر از همه دسته گلی که روزهای آخر به خاطر انحلال شرکت به آب دادم و وقت نشد
ماست مالیش کنم

مثل برق, مثل باد گذشت
روزهای پفک و بستنی خوردن با سیستر کوچیکه , تلفنی ساعتها با شیما غیبت کردن, با سودابه
پیتزا خوردن, با سعیده برنامه ریختن/ با سیستر و داداشه دعوا کردن و مثل سگ خندین/ با فرزانه
و یاسمن و اون دوستمون کنار سی و سه پل تو سرما بستنی و تمشک و چایی خوردن/ /دیدن
بچه ها ی جهانگردی / خرید های با فرزانه /کرانچی بچه ها /رستوران کوپه/......

مثل برق, مثل باد گذشت
یک ماه خیلی کم بود خیلی کمتر از اونچه که فکرش رو میکردم کمتر از یک دل سیر خانواده رو دیدن /
با دوستان خوش گذروندن و دلی از همه غذاهای خوشمزه ایرونی در آوردن/
یک ماه هیچی نبود و من برگشتم سر خط دوم.
نقطه سر خط.

Posted by maryam at 08:29 AM

کی فکرش رو میکرد روزی کارم به جایی برسه که وبلاگ بی پدر مادر فلک زده ام یک ماه تموم آپدیت نشه و اخر سر هم نوشتن وبلاگ بشه نفر سوم توی لیست قورباغه های نخوردهء هر چه سریعتر باید خورده شود.

به قول یارو گفتنی:
I need a holiday to recover from my holiday

Posted by maryam at 08:14 AM

December 06, 2007

غم شادي رو
نميشه گفت
نميشه كشيد
نميشه نوشت
ميشه فقط زل زد و ساكت بود.

Posted by maryam at 11:03 AM