از وقتي فهميدم كه تا شرايط بهتر نشه و به جزئي از هدفهام نرسم
روحيه ام بهتر نمي شه,
ديگه براي تقويت روحيه ام انرژي اضافي هدر نمي دهم
و روحيه ام خيلي بهتره!
روانشناسان اخیرا ثابت کرده اند
جانوری که
صبح زود روز تعطیل به کتابخانه میرود
به جای درس خواندن فیلم دانلود میکند و وبلاگ میخواند
و عصر روز تعطیل در خانه به تنهایی چای سبز و شکلات میخورد
و قاه قاه به تمام به خاطرات بامزه گذشته اش می خندد,
درجاتی از روان پریشی خفیف خطرناک دارد و هر چه سریعتر کمبود
محبتش باید توسط شخصی ناشناس جبران شود!
من و لوزام الکتریکی:
واکمنم با باتری دیگر کار نمیکند
دوربین دیجیتالم در ایران برای تعمیر جا ماند
پرینترم از اواخرترم پیش نصفه نیمه پرینت میگیرد
مسواک برقی ام بعد از شستن دیگر شارژ نمیشود
فلش مموری ام بعد از ویروس شدن از کار افتاده است
هارد دیسک اکسترنالم بعد از امانت به یک چینی دیگر از کار افتاد
.
.
گمان میکنم یک هزار سالی دیر به دنیا آمده ام
من متعلق به عصر حجر بوده ام نه دیجیتال!
.
دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
«چامه وچكامه››نيستند
تا به ‹‹رشته سخن››درآورم
نعره نيستند
تا ز‹‹ناي جان››برآورم
.
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من نگفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان
جلد كهنه شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي كند
.
انحناي روح من
شانه هاي خسته غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
.
.
قيصر امين پور(ره)
از زندگی:خوبه وقتی قولی به کسی می دیم یادمون باشه که اون کسی که حرف ما رو می شنوه ممکنه حرفمون رو کاملاً جدی بگیره. ممکنه باورش بشه! و اون وقت، وقتایی که ما عمل مون با حرفی که زده بودیم منافات پیدا می کنه اون نتونه به همون سادگی این منافات حرف با عمل مون رو طاقت بیاره یا درک کنه! خوبه وقتی حرفی به کسی می زنیم پای حرفمون بایستیم؛ حرف ما صرفاً "ح ر ف" نباشه! در غیر اینصورت، ناگهان، دیگه هیچی باقی نمی مونه! "همه چی" ناگهان"هیچ" می شه! شاید اون بار که طرفمون حرف مون رو باور کرد آخرین باری بوده باشه که حرفی رو باور می کرده ..
سخنی با خوانندگان:
چگونه میشود نوشته های یک وبلاگ را در سه سوت
از بلاگ اسپات به ام تی منتقل کرد ؟
.
Thanks
بعد از كامنت:
با تشكر از خوانندگان متخصص!
امروز
سرانجام علت آن بخشی که در همه رابطه های زندگی ام می لنگید را یافته ام:
"من , خودم آدم نیستم!"
"احساس وظیفه در کار , نیکو و در روابط , آزاردهنده است.
انسان ها تشنه محبت اند, نه مراقبت"
(برتراند راسل)
16 ژانویه 2008:
لعنتی ترین روز زندگی در کوالالامپور
شاید باید اتفاق می افتاد تا
کمی به خودم بیایم
کمی به خودم/به خود خودم که مدتهاست گم شده است...
این روزها من خوابم
خواب صبح, خواب عصرونه , خواب شب
انگار که از یک سفر طولانی برگشته باشم و حسابی خسته باشم.دوستی میگه فرایند گریزه وقتی میخواهی از مشکلاتت فرار کنی وقتی نمی خواهی با واقعیت رو به رو بشی و من فکر میکنم که راست می گه. مثل یک گوسفند ترسو بعد از همه برنامه ریزی هایم از ترس شکست, خودم را میزنم به خواب تا با سر زمین خوردنم رو نبینم و نفهمم که دارم وقتم رو مثل آب خوردن حروم میکنم و به زودی قراره مثل سگ پشیمون بشم .
این روزها من مدام خوابم
که یادم بره که او دیگه بین ما نیست. به همین راحتی گفتنش, به راحتی تفاوت نون و ه بین نیست و هست. که فراموش کنم که زندگی چقدر لعنتیه چقدر عوضیه آشغاله/چقدر بی ارزشه. وقتی بعد از همه تلاشها و موفقیتهات زندگیت در اوج جوانی با یک بیماری لاعلاج تموم میشه. و تو هیچ چاره ای نداری که تسلیم بشی تسلیم سرنوشت لعنتی...
این روزها من خوابم
بعضی روزها خودم رو به زور بیدار میکنم و به اجبار شروع میکنم روی تز تمرکز کردن. اما انگار یک صدایی توی گوشم می پیچه که این همه دویدنها برای چی؟ اخرش که چی ؟ واسه کی؟ به چه قیمتی؟ و باز خودم رو میزنم به خواب. خواب غفلت عمدی, که بعدا مثل سگ پشیمون بشم و زمین و زمان رو بهم ببافم از غصه و درد.
نه نسکافه بدون شیر /نه چای داغ/ نه ورزش /نه موزیک شاد /نه فیلم ها ی شاد هیچ کدام نمیتونند خواب لعنتی را از سرم بپرانند یا لااقل کمی طعم زندگی را برایم شیرین تر کنند.تلخی و نا امیدی تک تک سلول هایم را احاطه کرده است. بد روزهایی است رفیق.بد
او تازگیها دچار یک بیماری عجیب شده است که نمی داند برای درمانش باید به چه متخصصی مراجعه کند.او اولین نشانه های بیماری ناشناخته اش را در کتابخانه مرکزی دانشگاه در حالیکه به جای درس خواندن مدام با مپینگ در مورد بقیه حرف میزد متوجه شد. او یک لحظه احساس کرد انگشت شصت پای راستش داغ شده است .او ابتدا این موضوع را با توجیه گرمی آب و هوای استوایی, بارندگی زیاد اخیر و نوع کفش اسپرتش نا دیده گرفت.
نشانه بعدی بیماری موقعی بارز شد که او در اتاقش با مپینگ و یک دوست ایرانی دیگر در حال صحبت در مورد بی مزه ترین موضوعات روز ازجمله نقش زنان در فعالیت های مردان و تفاوتهای فرهنگی سه کشور چین, ایران و مالزی بود. او در حالی که سعی میکرد بحث را از بیمزگی بیرون بیاورد یک لحظه احساس داغی تندی در انگشت شصت پای راستش کرد.او موضوع را برای بار دوم با توجیه خستگی روزانه / کمبود ویتامین ب شش و عوارض داروهای پوستش نادیده گرفت.
سومین مرحله از نشانهء بیماری موقعی آشکار شد که او و مپینگ در خانه جدید مپینگ با یک خانم هندی بدلهجه در مورد فواید استقلال زنان و نقش تحصیلات زن در زندگی آینده خانواده بحث کسل کننده ای داشتند. او یک لحظه احساس داغی تندی در انگشت شصت پای راستش کرد و متعجبانه با انگشتان دیگرش به اندازه گیری میزان داغی کف زمین پرداخت . او هرچه کرد نتوانست توجیهی برای بیماری ناشناخته جدیدش بیابد و کم کم نگرانی به درونش راه پیدا کرد...
او نام بیماری جدید ناشناخته اش را مپینلانزای شصت پا نهاده است.او تصمیم گرفته است در صورت مشاهده مداوم این بیماری وصیت نامه خود را آیدیت نموده و تجدید نظری در انتخاب دوستانش داشته باشد..
ابـــر آمد و باز بــر سبـــزه گــــــــــریست
بی بـــاده ارغـــوان نمی بایــــــــــد زیسـت
این سبزه کـــــــه امــــروز تماشاگه ماسـت
تا سبـــزه خاک مـــــــا تماشا گــه کیـــست
(خیام)
برای تو
باورش سخته تلخه دردناکه , اینکه تو دیگه نیستی
نیستی که برامون از تلـــاش از انرژی مثبت حـــــرف بزنی. توی مهمونی هــــا نقل مجلس باشی.
که شیک پوش ترین دختر فامیل باشی و رنگ لبـاس هات رو خوب با هم ست کنی.تو دیگه نیستی
که باعث افتخارمون باشی که با نسبت دادنمون بهت احسـاس غرور کنیم که از نقاشی هات عکس
بگیریم و با غـــــرور به بقیه بگیم اینهـــا رو دختر عمه مون کشیده.تو دیگه نیستی که تو مدرسه
برام کاغذ دیواری درست کنی که مـن رو تشویق به رفتن کنی که برای دکتـــرا ی هنر اینجــــا برات
تحقیق کنم . نیستی از شیرین کـاری های پسر کوچیکت بلند بلند بخندی همون خنده بلندی که
همه فامیل بهش معروفیم
باورش سخته تلخه دردناکه که تو دیگه نیستی و من نبودنت رو از همین فـــــاصله حس میکنیم
درد نبودنت رو .امــــا میدونم که از همه اون درد و رنج ها راحت شدی همه اون دو ســــالی که
سرطان لعنتی روحیه قوی و مثال زدنیت رو از بین برده بود.
و من چه ساده لوحــــانه فکر میکردم تو داری خوب میشی چون اون روز از دسته گلم خوشت
اومده بود چون باهامون خندیده بودی . به حرفهــای من و داداشه در بــــاره قدرت فکر خوب گوش
داده بودی. اما اخر گفته بودی که درد بعضی وقتهـــا اونقدر شدیده که حتی فکـــــر هم نمیتونه
کنترلــش کنه و ادامــــه داده بودی من آدمی نبودم که یک لحظه بیکــــار بنشینم و حالا تسلیم
سرنوشت شدم و من بحث رو با خــــاطره بــامزه کنکور سیستر کوچیکه عوض کرده بودم و تو
باز خندیده بودی هــــــمون خنده هایی که همه فـــــامیل بهش معروفیم...
و حالا من توی غربت خودم برای نبودنت اشک میزیزم حتی با توجیه فسلفی بودیسم مپینگ
هم آروم نمیشم .چون نبودنت رو از همین فاصله حس میکنم درد نبودنت رو.
تو همیشه عزیز بودی و هستی و خواهی ماند.
یادت با ماست. تاثیر حرفهات , کارات و نقاشی های قشنگت
امیدوارم روزهای بهتری در انتطارت باشه لااقل بدون درد سرطان لعنتی .
روحت شاد.
ما اینجا یک عده ایرانی هستیم که با هم دوست/هم کلاسی/همکار/همسایه /
هم دانشگاهی /همشهری ... هستیم که معمولا در هر شرایطی به هم کمک میکنیم.
ما اغلب به بهانه درس/کار/دیدار/تعطیلات/دلتنگی و احیاناً کنجکاوی مدام دور هم جمع
می شویم . ما هردفعه در مورد اینکه در خارج بهتر است از ایرانی ها فاصله بگیریم حرف
می زنیم و تصمیم نهایی خود را مبنی بر قطع ارتباط خود با دیگر ایرانیان به یکدیگر صریحاَ
اعلام میکنیم
ما از معایب معاشرت با ایرانیها و خاطرات بدمان برای هم دیگر تعریف میکنیم و همدیگر
را خوب ارشاد میکنیم که تا حد امکان از مصاحبت با ایرانی ها بپرهیزیم و نیز از معایب
فرهنگی هم وطنانمان چند مثال عینی سوم شخص غایب می آوریم تا همدیگر را خوب
روشن کنیم.
ما در انتها از دیدار یکدیگر ابراز خوشوقتی وافر می کنیم و تا دیدار بعدی یکدیگر را به
دست خدای بزرگ می سپاریم...
یک شب بارانی که دخترک از بی خوابی به خواندن کتاب عطر سنبل عطر کـــاج که
از دخترخاله اش هدیه گرفته بود روی آورده بود,یک دفعه کتـابش رو بسته بود و با
خودش فکر کرده بود چرا تا حالا نتونسته یک الگوی زن برای خودش پیدا کنه و هیچ
کدوم از نقش های دنیای واقعی اونقدر براش جذاب نبودند که بخواد خودش رو جای
اونهـا فرض کنه.و نه آدمهای توی کتابــــاش:
نه ملانی نه اسکـارلت نه فریدا نه آیدا نه ترزا نه سابینا نه لند نه سوزی نه بیری...
و نه آدمهای مجـــازی که میشناخت , هیچ کدوم نمیتونستند برای دخترک الــگوی
کاملی باشند.دخترک فهمیده بود که از این مرحله به بعد به یک الگو لازم داره کسی
که با خیال راحت قدمهاش روجای پاهاش بگذاره .
دخترک خسته شده بود از بس جای پـــا درست کــرده بود و بعد از کلی دردسر
قدمهاش رو برداشته بود و با خودش فکر میکرد اگـر قرار باشه اینجوری ادامه بده
همه زمان برای پیدا کردن راه و مسیر از دست میده و زمانی برای حرکت بـاقی
نمی مونه.
یک نیمه شب بارانی دخترک از بی خوابی آرزو کرده بود کاش یکی پیدا میشد
همه قدمهایی که باید بر میداشت رو بهش روی یـک نقشه نشون میداد و کمـی
تشویقش میکرد تا شاید شبهای بــــارونی ,کمی راحت تر می خوابید.
دو حالت بیشتر نداره
یا اینکه از این مرحله از زندگیم به خوبی و خوشی گذر میکنم و تموم میشه
یا اینکه اینقدر آه و ناله میکنم تا آخر مثل خر توی گل می مونم و بعدها هی میزنم تو سر خودم!
نقطه اوج زندگی من
زمانی خواهد بود که نیم ساعت به فک یک فرانسوی الاصل پر حرف چشم بدوزم
و همه حرفهایش را بی کم و کاست, بفهمم.