February 27, 2008

اگر در تستیمو نیال های اورکات به جای این همه تعریف ,
کمی از همدیگر انتقاد می کردیم, تا الان حتما همه مان آدم شده بودیم.

Posted by maryam at 10:57 PM

February 26, 2008

چيزي كه حال من رو ازش به هم مي زنه
اون چشمهاي تنگ و بادومي و قد ِكوتاه و فك ِدراز
و اخلاقِ مثل سگِ عجيب غريش نيست,
.
چيزي كه حال من رو ازش به هم مي زنه
اون مقدار زمانيه كه بعد از دیدنش,
برای خنثي كردن اثرات حرفهاش
با کار کردن روی خودم ,
بايد هدر بدهم!

Posted by maryam at 11:12 AM

February 25, 2008

موقعي من به مضرات چاي پي بردم و به مخالفان چاي پيوستم
كه چاي ايراني ام در غربت تمام شد و هيچ زماني براي خريدش نداشتم.

Posted by maryam at 09:31 AM


که می با دیگری خورده‌ست
و با ما سر گران دارد
بی‌پدر!

Posted by maryam at 09:27 AM

February 24, 2008

این پست مخاطب خاص دارد

خودتی!

Posted by maryam at 08:39 AM | Comments (11)

February 23, 2008

یادم باشد..

Posted by maryam at 06:38 PM

February 22, 2008

منِ سه نفره.

امروز صبح که بیدار شدم یک لحظه با خودم آرزو کردم کاش این روزها که
محبورم یک عالمه فکر و کار را همزمان انجام بدهم من سه نفر بودم :
من, خودم و مریم آي.
بعد همه کارها را برای هر سه مان تفسیم بندی کردم : "مریم آی" می شود
مسئول برنامه ریزی و تقسیم بندی فعالیتهای دانشگاه و همه امور فکری و
جدی زندگی.
وظیفه اصلی "خودم" شامل امورات شخصی , کارهای منزل , خرید, آشپزی
و ...می باشد.
"من" وظبفه براورده کردن نیازهای روحی "خودم" و "مریم آی" را بر عهده دارد.
او حق دارد با صدای نکره اش آواز بخواند, موسیقی گوش دهد,با دوستانش
باشد, رمان بخواند و به دیگران تا آنجایی که وظایف"مریم آی" و "خودم"را
تحت تاثیر قرار نمیدهد عشق بورزد.
در حال حاضر تمام تصمیم گیری های منطقی بر عهده "مریم آی" می باشد و
تنها در روزهای آخر هفته و تعطیلات حرف اول, حرف "من" است و آن دو باید به
او گوش دهند. "خودم" بهتر است در هنگام انجام وظایف خواسته های "مریم آی"
و "من" هم در نظر داشته باشد.در صورت کم کاری یا تخلف هر یک از افراد در
انجام وظایف , دو نفر شاکی حق دارند با هماهنگی قبلی روی خط اعصاب فرد
متخلف راه بروند!
.
هرگونه اعتراض یا جدالی کاملا مردود می باشد و طرفین باید در هر شرایطی
و به هر نحوی به نظرات هم احترام گذاشته و با هم کنار بیایند.

امضاء:
مریم غربت زده

Posted by maryam at 11:39 AM

February 21, 2008

از نشانه های روان پریشی مریم آی همین بس
که به جای کافی میت, پودر ژله در قهوه ریختن
و زار زار به حماقت خود خندیدن.

Posted by maryam at 02:13 PM

February 20, 2008

زمان زيادي طول كشيد تا فهميديم خواننده ها توي شوهاي تصويريشون
فقط لب ميزنند و قبلا ترانشون رو سر فرصت خونده اند و ضبط كردند.
و بعد از اون انگار كه يك كلاه گنده سرمون رفته ياشه
ديگه هيچ شوي تصويري رو نگاه نكرديم
و لذايذمون تنها به شنيدن صداي خواننده بسنده شد...

Posted by maryam at 04:06 PM

February 19, 2008

من آبَم
راکد بمونم,
می گندَم!

Posted by maryam at 08:49 AM

February 17, 2008

حرف زدن خیلی خوبه

ساعت دوازده نصفه شب جمعه است و من دارم برای خودم توی اینترنت سرگرمی
ایجاد میکنم.از این سایت به اون سایت . دوستی رو آنلاین می بینم که داره با باباش وُیز چت
میکنه و بحث ناخودآگاه در مورد بابا ها کشیده می شه و بعد از ده دقیقه هر دو متوجه
شباهتهایی در باباهامون می شیم.دوستم میگه باباش رو دوست داره و من میگم که بابام
در اوج مهربونی و خوش اخلاقی بعضی وقتها بد جوری روی خط اعصابه که روی دوست
داشتنم تاثیر گذاشته.کمی بیشتر درباره اش حرف میزنیم اما بحث به خودی خود نیمه کاره رها میشه....

صبح شنبه که از خواب بیدار میشم احساس میکنم بابام رو دوست دارم .حس میکنم آدم
خودخواهی بودم و این همه خوبی و بزرگواری رو به خاطر یک چیزهای بی ارزشی نادیده
گرفتم. با خودم فکر میکنم اگر بابای دوست داشتنی و مهربون من این همه توی هر مرحله
از زندگیم از من حمایت نمی کرد من الان داشتم چی کار میکردم؟ دلم برای بابام تنگ میشه
و این حس خیلی خوبیه
.
ساعت نزدیک ده شبه و من با دو دوست جدید که تازه اسماشون رو یاد گرفتم توی یک
کافی شاپ داریم درمورد پیچیدگی رابطه ها در ایران حرف می زنیم.من برای اولین بار سفره دلم
رو باز میکنم و از نقطه ضعفم در ایجاد کردن و هندل کردن رابطه ها حرف میزنم .اینکه
وقتی همه چیز خیلی خوبه این منم که بدم. و اون دو تا دوست جدید که اینقدر ساده
وصمیمی اند که آدم حس نمیکنه اولین باره داره می بینتشون به قشنگی بحث رو باز می کنند
و کمی بیشتر درباره اش حرف میزنیم اما بحث به خودی خود نیمه کاره رها میشه....

ساعت 12 شبه و من برگشتم خونه. من دیگه احساس ضعف در رابطه نمی کنم و فهمیدم که
رفتار من کاملا طبیعی و نرماله و حق ندارم نقطه ضعف های رابطه رو الکی به خودم نسبت
بدهم و این حس خیلی خوبیه.
.
ساعت هشت شبه من چشمام رو که باز می کنم یادم میاد دو ساعت پیش که از دانشگاه اومدم
بعد از دوش گرفتن از خستگی روی تخت خوابم برده .می دونم که سر و کله مپینگ الانه که
پیدا بشه /مپینگ که میاد براش از خستگی امروزم میگم از اینکه اون کمپانی با پشتیبانی
مسخرشون اعصاب من رو بهم ریختند که هیچ, من رو هم جلوی استادم کلی خراب کردند
و به جای اینکه جواب یک سوال ساده من رو بدهند اونقدر ماجرا رو پیچوندند که حالا استاده
فکر میکنه اشکال از منه.مپینگ یک لبخند چینی آنه * می زنه و میگه نه! استادت بعد از این
همه وقت تو رو میشناسه
و کمی بیشتر درباره اش حرف می زنیم اما بحث به خودی خودی نیمه کاره رها میشه....

مپینگ برگشته خونه و من باز تنها شدم اما از دست خودم و اونها دیگه عصبانی نیستم و می دونم
که یک اشنباه کوچیک اصلا نباید باعث زیر سوال بردنم بشه و این حس خیلی خوبیه.

روز ولنتاینه و من تمام تخت و میز رو پر از برگه و کتاب کردم تا شاید کمی از متد جدید حل مساله ام
سر در بیارم که یک دفعه با یک اس ام اس متوجه روز ولنتاین میشم. یک لحظه از خودم بدم میاد
که همه زندگیم شده این تز لعنتی . بعض کرده زانوی غم بغل گرفتم که یک دفعه دوستی از
اووون ور دنیا زنگ می زنه و وقتی حسم رو باهاش در میون می گذارم می گه اصلا اینطور
نیست و الان موقع ولنتاین گرفتنت نیست و توی عمرت فقط یک بار تز انجام میدی اما
ولنتاین زیاده . کمی بیشتر درباره اش حرف میزنیم اما بحث به خودی خودی نیمه کاره رها میشه....

تلفن رو قطع کردم و برگشتم سر میزم. من دیگه از خودم بدم نمیاد احساس لوزر بودن
ندارم و این حس خیلی خوبیه..

جرف زدن خیلی خوبه!!

* لبخند چینی آنه لبخندی است که محرک چشم در آن حالت , بیشتر از دهان فعال است.

Posted by maryam at 12:45 PM

February 13, 2008

در راستای اینکه
استاد راهنمام آی دی یاهو مسنجرم رو به لیستش اد کرده
از این به بعد باید
status message هام رو از
Bored, Confused,Sleepy,Exited
به
Busy with project
No time for chatting
Do not disturb
تغییر بدهم!

Posted by maryam at 10:08 PM

February 11, 2008

چرندیات صبح کله سحر به وقت استوا:

اینجا نشون میده که من تا حالا نه هزار و هفتصد و نه روز زندگی کردم
دارم فکر میکنم چند روز از این نه هزار و هفتصد و نه روز واقعا بهم خوش گذشته
و اونجوری که دلم خواسته زندگی کردم
فکر میکنم به هزار روز نکشه ...
بعد فکر می کنم
اگر به احتمال سی درصد قرار باشه نه هزار و هفتصد و نه روز دیگه زندگی کنم ,
پس تا دیرتر از این نشده باید از فرصت هام خوب استفاده کنم و لااقل
چهار هزار وهشتصد و پنجاه و چهار روز از نه هزار و هفتصد و نه روز باقیمانده
رو برای خودم زندگی کنم
وگرنه
باید بعد از نه هزار و هفتصد و نه روز,
یک قبر دو طبقه سفارش بدهم
یکی برای خودم و
یکی برای آرزوهام!

Posted by maryam at 12:07 PM

February 10, 2008

وای بر من
گر تو بهترینشان باشی!

Posted by maryam at 10:38 AM

February 09, 2008

بزرگترین افسوس ادمی این است
که می خواهد اما نمی تواند و
به یاد می آورد
زمانی را که می توانست اما نخواست!

منبع:اینترنت!

Posted by maryam at 11:18 PM

آدمهای فراموش نشدنی:

در کنار همه آدمهای جور واجوری که شبانه روز با آنها برخورد می کنیم
و هر نوعی از رابطه دوستی – آشنایی – خویشاوندی – استاد- شاگردی- هم کلاسی – هم کاری- همسایگی و غیره را باهم می سازیم و یک مسیری از زندگی را کوتاه یا بلند با همدیگر طی می کنیم
بعضی از آدمها, که من اسمشان را گذاشته ام " آدمهای فراموش نشدنی"
بعضی وقتها تاثیر شگرفی در زندگی ات دارند.آدمهایی که خودشان را در مقابلت آنقدرکوچک میکنند تا هم قدت بشوند, آنهایی که بدون اینکه از انها بخواهی برایت از امید , از زندگی, از تلاش, از حرکت, از هدف, حرف می زنند و تو را خالصانه به استقامت تشویق میکنند و تو هر چه زل میزنی هیچ اثری ازغرور در هیچ کجای چهره مهربانشان نمی بینی...
.
امروز صبح بعد از دیدن یک استاد قدیمی , شروع به شمردن آدمهای فراموش نشدنی زندگی ام کردم.شاید من در این زمینه انسان خوشبختی بوده ام من آدمهای فراموش نشدنی عجیبی در زندگی ام دیده ام که تنها دیدنشان از دور و یا آشنایی کوتاهشان برایم به اندازه یک عمر زندگی تاثیر گذار بود.
.
ممنون گاد جان در این زمینه
(برخلاف زمینه های دیگر که اینجا جلوی دیگران به رویت نمی آورم!)
خیلی به من حال دادی.
تو نیز یک گاد فراموش نشدنی هستی!


Posted by maryam at 06:12 PM

February 08, 2008

من وقتی دلم برای یکی( از هر نوعی) واقعاً تنگ میشه
یعنی خیلی خیلی تنگ میشه
اونقدر که از حد قابل تحملش میگذره
به جای اینکه قربون صدقه اش برم ,
دلم می خواهد بهش فحش بدهم.
بهش بگم لعنتی ِبیشعور, دلم برات مثل سگ تنگ شده.
نفهم! اصلا می فهمی دلتنگی یعنی چه؟ نه نمی فهمی!
آدم عوضی مثل تو هیچ وقت نمی فهمه! ...
و تازه اگه دم دستم باشه یک چند تایی هم بهش مشت بزنم
تا خوب دلتنگیم برطرف بشه!

خوبه که زیاد دلم برای کسی اونقدر تنگ نمیشه
وگرنه آمار ضرب و شتمم خیلی می رفت بالا.
دلتنگی هامم به آدمیزاد نرفته...

Posted by maryam at 07:24 PM

February 06, 2008

ده دقيقه ديگه ميتينگ دارم
با يك استاد مالايي
خدا به خير كنه!
دارم فكر ميكنم اين رستورانه كجاست
و آيا من در زندگيم اين شانس رو دارم كه يك بار اينجا غذا بخورم يا نه!؟
معده ام درد ميكنه.دكتره گفت هيچيت نيست خوب مي شي
يك خودت رو لوس نكن رو هم توي دلش گفت
خودم شنيدم.
.
چهار دقيقه ديگه ميتينگ دارم
اين استاده خدا كنه روي مود خوب باشه
وگرنه من بايد تا ميتينگ بعدي دست به دعا بشم
كه تا دفعه بعد مودش خوب بشه!
سافت ور اينجينيرينگ رو دوست دارم
تازگيها اين علاقه پنهان رو كشف كردم
اما اينها فقط در حد علاقه است .
.
دو دقيقه ديگه ميتينگ دارم
امشب سال نو چيني هاست
اما من اصلا ذوق ندارم
خسته شدم بس كه چشم تنگ و قد كوتاه ديدم
يكي بياد من رو ببره فرانسه
تا چشام تنگ تراز اين كه هست نشده!

Posted by maryam at 09:57 AM

February 04, 2008

جسارت و حماقت
هر دو به نوعی شچاعت
اما این کجا و آن کجا.

Posted by maryam at 09:45 PM

February 03, 2008

تنهایی
ابتدا
یک چاله کوچیکه
که
هرچه بیشتر توش دست و پا میزنی
عمیق تر می شه
و
بعد ها
یک چاه بن بسته
که محاسبه عمقش,
امر محاله!

Posted by maryam at 12:14 AM | Comments (12)