March 31, 2008

من,
خداي استرس
مادر نگراني
و فرزند آشوبم!

Posted by maryam at 03:47 PM

March 30, 2008

لطافت در غربت:
هیچی مثل آب جوش برای کشتن مارمولک مناسب نیست!

پ ن) مارمولک خورم, باباته!

Posted by maryam at 10:47 AM

March 29, 2008

یک خاطره بهاری:

به نام خدا یکی از روزهای زیبای بهاری که به جای تعطیلات نوروزی به شدت مشغول حرص خوردن برای گزارش فردایمان بودیم ناگهان فهمیدیم استادمان تصادف کرده است و فردا نباید گزارش بدهیم.
استادجان از ما درخواست کردند به جایشان سر کلاس برویم و به دانشجویانشان بگوییم که استادشان نمی آید و تمرین های جلسه بعد شان را بدهیم و کلاس را گروه بندی کنیم.
بعد ما رفتیم و بعد همه اشتباهی فکر کردند ما استاد هستیم و بعد خسته و مانده برگشتیم منزلمان.
.
این بود خاطره بهاری ما.

Posted by maryam at 11:56 AM

March 27, 2008

خِنگ بودن,
حس کثیفی است
درمان موقتش تلقین و
درمان جدي اش تنها مرگ است!
.
خنگي شديدي گرفته ام اين روزها...

Posted by maryam at 02:57 PM

March 26, 2008

بعضي لحظه ها/زمانها/چيزها/مكانها/آهنگ ها و حتي آدمها
مقدسند...
بايد خوب حواست به قداستشان باشد
كه هر لحظه اي / هر جايي/ با هر كسي درباره شان حرف نزني
.
بعضي لحظه ها/زمانها/چيزها/مكانها/آهنگ ها و حتي آدمها
زوذ قداستشان از بين مي رود
تنها اگر با غريبه ها شٍيرشان كني...

Posted by maryam at 03:03 PM

March 25, 2008

من هميشه سعي ميكنم در باره چيزهايي كه بهم مربوط نميشه اصلا دخالت نكنم
و حتي الامكان در باره چيزهاي آدمهاي ديگه اي كه به من مربوط ميشن هم دخالتي نداشته باشم
ولي اين طرز فكرم بعضا باعث ايجاد مشكلات با آدمهاي نامربوطي كه در كارهام دخالت مي كنند و آدمهاي مربوطي كه از دخالت نكردنم گله دارند, ميشه.
حقيقت اينه كه
مسمويت بدجوري آدم رو بدجوري به هذيون گفتن ميندازه...

Posted by maryam at 03:20 PM

March 19, 2008

فردا سال تحویله

طبق معمول چهارشنبه ها گزارش دارم .خوابم میاد نمیخوام برم دانشگاه استاده گفته ده و ربع اونجا باشم و من هنوز گزارشم اماده نیست هر 5 دقیقه یکبار ساعت زنگ میزنه و خاموشش میکنم با عجله تاکسی میگیرم میرم دانشگاه و تند تند کارام رو دقیقه اخر تموم میکنم و تحویل میدهم . دلم میخواد زود برم خونه بخوابم اما میدونم که تا شب هنوز خیلی مونده و از همه مهمتر فردا سال تحویله...
.
یک لحظه موقع ناهار به هم نگاه کردیم و تصمیمون رو گرفتیم. قبلش بهش گفته بودم دلم نمیاد امسال تو دانشکده هفت سین نچینیم. همین یک جمله ام کافیه که ده دقیقه بعد هر دو توی دفتر دانشکده نامه درخواست مجوز رو به رییس دانشکده تحویل بدیم و خوشحال باشیم با اینکه خوب میدونیم مثل پارسال این کار قوز بالاقوزه وسط این همه درس و بدبختی .اما هردو میخندیم چون فردا سال تحویله..
.
به چشمهای خط چشم کشیده زن نگاه میکنم .هنوز هم معتقدم هیچ آدم محترمی توی ترمینال کار نمیکنه یا اینکه من هیچ وقت آدم محترمی اونجا ندیدم.بهش میگم که بلیطم رو بهم نداده و انکار میکنه . میگه گذاشتم روی میز و تو ندیدی ویکی دزدیده! با اون چشمای خط چشم کشیده اش بهم زل میزنه و دروغ میگه . نگاهی از سر خشم بهش میندازم و میگم دوباره صادر کن و میگه نمیشه باید دوباره پول بدی .حس میکنم دلم میخواد تمام شیشه دکه اش رو خرد کنم بهش بگم آشغال لعنتی لیاقتت همینه که اینکاره باشی و از من و امثال من دزدی کنی اما نمیگم! باز نگاش میکنم شاید خجالت بکشه اما زیر بار نمیره تهدید میکنم به پلیس زنگ میزنم و آخر سر نصف قیمت بلیطها رو دو باره میدهم و بلیط جدید صادر میکنه. دلم میخواد نسلش رو از روی زمین بردارم کثافتهایی مثل اون رو . اما نمیتونم و زود میرم چون فردا سال تحویله...
.
شب رسیدم خونه و دلم میخواهد الان یکی اینجا بود که اتاقم رو مرتب میکرد و برام غذا می آورد فقط همین امروز رو که فردا سال تحویله.ذوق زنگ خوردن تلفنم طبق معمول بعد از فک زدن برای یک ناشناس در مورد اطلاعات اینجا , زود خشک میشه . خودم هم میدونم که واقعیت اینه که هیچ بویی از بهار و عید نمیاد و سعی میکنم به زور به خودم حس نوروز رو تلقین کنم. عجیبه که با اینکه هیچ خبری از خانواده/فامیل/آجیل/عیدی و تعطیلات نیست اما من خوشحالم, فقط چون فردا سال تحویله!
.
سال تحویل مبارک!

Posted by maryam at 11:41 PM

March 18, 2008

از الان هر کی ایمیل تبریک نوروزش رو سند تو آل کنه
خره!

Posted by maryam at 05:40 PM | Comments (26)

March 17, 2008

از مسئولین سازمان ملل
درخواست داریم که برای اون دسته از ایرانی های خارج از کشور که دسترسی
به عید نورزو و بهار ندارند,یک ترتیبی اتخاذ کنند که عید و نورزو و کریسمس و
سال نو چینی و هندی و عربی و غیره توی یک روز بیفته ,
که هم اتحاد و همبستگی و صمیمیت بین شرق و غرب بیشتر بشه
هم اینکه من
شب سال تحویلی مجبور نباشم
برای استاد گور به گور شده ام گزارش اماده کنم:(

Posted by maryam at 08:46 PM

March 16, 2008

لعنت بر موجودی
که کاری را نیمه کاره رها کند!

Posted by maryam at 06:59 PM

March 15, 2008

آقای خالد حسینی عزیز
شما محکومید!
برای اینکه تمام برنامه های آخر هفته مرا به هم زدید
برنامه دور هم نشینی هر هفته من را خراب کردید
و مرا مجبور کردید تا نصفه شب در حالی که چشمانم از درد می سوخت بادبادک باز تان را
بخوانم
شما محکومید که باعث شدید من یادم برود از دستگاه خودپرداز بانک پول بگیرم و
امروز از شدت گرسنگی برای خرید از دوستم پول قرض کنم
بادبادک باز شما مرا از خواب و خوراک و درس انداخته است و من شکایت دارم
از شما از داستان لعنتی اتان/ از این همه استعداد شگرفتان/ از این همه اعجاز ,
سادگی و صراحت کلام...
سوال من این است
آیا شما آدمیزاد هستید؟

Posted by maryam at 11:50 AM

March 14, 2008

روزهای بی تو...

قبلش حسابی گریه هام رو کرده بودم تا خوب خالی بشم که وقتی می بینمشون فضا رو
غمگین نکنم و مسافرتشون رو با یاداوری خاطرات تو خراب نکنم.
از عمد برای خودم جسابی ریمل کشیدم که لااقل از ترس ریختنشون بتونم خودم رو کنترل کنم
و حتی موقع لباس پوشیدن هم تو با سلیقه قشنگ همیشگیت مدام جلوی چشمم بودی..
اما وقتی از شوهرت شنیدم که قرار این سفر رو دوتایی داشتید , وقتی شنیدم پسر کوچولوی
بامزه ات که از صبح همه چینی ها باهاش عکس گرفتن وقتی به قسمت بازدید از پارچه های
صنایع دستی رسیده یاد تو افتاده و دیگه نتونسته کنترل کنه و تا عصر اشک ریخته.....
فکر میکنی میشد کنترل کنم خودم رو؟ اشک نریزم؟ تنها کاری که کردم این بود که علی رغم
اصرار های پسر کوچولوت زود برگشتم و تمام راه برگشت رو توی مترو گریه کردم بی اینکه به
نگاههای دلسوزانه بقیه توجهی کنم
میدونی راستش وقتی شوهرت رو با پسر کوچولوت دیدم انگار ته دلم خالی شد .حس کردم
تو هم اینجایی و داری به حرفهامون گوش میدی ,حرفهای من و همکارهای شوهرت همون
اکیپی که قبلا دبی بودید...
شنیدم که توی اون روز یخبندون برفی جمعیت باور نکردنی برای بدرقه ات اومده بودند
شنیدنم که یک ویژه نامه برات چاپ کردند, شنیدم که رییس دانشگاه توی مراسم سنگ تموم
گذاشته بود..
اینها رو شوهرت که دیگه موهای سرش از وقتی تو اون شب برفی رفتی سفید تر ار برف شده
با بغض آه و افتخار میگفت. صداش می لرزید باور کن خودم حس کردم
تو همیشه عزیز بودی , تو با عزت رفتی .
و من آرزو کردم کاش همه زن ها
مثل تو بودند
کاش نمیرفتی و اونها رو تنها نمی ذاشتی
کاش می شد ذره ای مثل تو بود
ذره ای....

Posted by maryam at 12:05 AM

March 13, 2008

آدمهایی که به درستی کارشان ایمان دارند
آدمهایی که هرگز از تلاش خسته نمی شوند
آدمهایی که هیچ وقت از مشکلات نمی ترسند
آدمهایی که همیشه پای حرفشان می ایستند
آدمهایی که سرسختانه به خاطر عقایدشان می جنگند
.
.
.
به من حس حقارتی می دهند که دیوانه کننده است..

Posted by maryam at 06:32 PM

March 10, 2008

از ور زدن بیزام.

مشکل اینه که من از زیاد توضیح دادن بیزام
چه بخوام یک چیزی رو شفاها توضیح بدهم چه کتباً.دلم میخواد توی یک جمله حرفهام رو بگنجونم
و طرف خودش همه چیز رو از توی اون جمله بفهمه , درک کنه , حس کنه و حتی استفاده هم کنه
و تازه اگر بشه تایید هم بکنه!
اصلا اگر آدم اینقدر خنگ باشه که حرفهای یک جمله ء ساده من رو نفهمه خوب نفهمه!
و آدم مجبور نیست که برای نفهم ها حرف بزنه!
و از اونجایی که مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه این استاده هی از من میخواد توضیح
بدهم و مطلب رو باز کنم.و من هر چی کلمات رو میگنجونم توی یک جمله کوچیک که هم وقت
من گرفته نشه هم خواننده بیچاره گیج نشه, میگه نه بیشتر! باید خوب شیر فهم بشوند که ما
داریم چی کار میکنیم , مشکل چی بوده , هدف چیه, کی ها چی کار کردند, کارشون چه ایرادی
داشته, ما چه مرگمونه که میخواهیم همون غلطی که اونها کردند رو ادامه بدهیم و بعدا به همین
دلایل مسخره به کارمون افتخار کنیم خیرسرمون!
.
توی تز لیسانسم بعد از اون همه کد نویسی و کار فشرده , تو کل مستند سازیش تو بخش آخر
در باره خود پروژه ام فقط یک صفحه نوشتم( به غیر از خود کد و عکس ها)و استادم که دوست
یکی از اقواممون بود از تعجب نمی دونست این رو رد کنه یا تایید ولی من واقعا دلم
نمی خواست سیستم رو شرح بدهم یعنی در توانم نبود چون به نظرم سیستم به خودی خود
به اندازه کافی واضح بود و لازم نبود وقت خودم و بقیه رو با ور زدن بگیرم, استاده هم وقتی
بدبختی رو از توی چشمهام خوند امضا کرد و من رفتم و دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم...

حالا این استاد ذلیل مرده هی میگه بنویس توضیح بده..
و من میخوام بهش بگم آدمهایی که اینقدر خنگ باشند که کارایی سیستم رو با این توضیحات کوتاه
و واضح من نفهمند بهتره برن بمیرن...

اما مثل همیشه لبخندی کاملا رضایتمندانه میزنم که شک نمی کنه من عاشق نوشتنم!
و لبخندی صمیمانه تر میزنه و میگه برو مریم و زیادتر بنویس...

Posted by maryam at 11:47 PM

March 09, 2008

چشماهام رو می بندم و آخر مارچ رو تصور میکنم. سه ماه دیگه/ شش ماه دیگه . .
که من برنامه هام قدم به قدم همونجوری که میخواستم پیش رفته و بعد از تموم
شدن همه چیز دارم برای یک سفر خوب برنامه ریزی میکنم
صدای دریا - آرامش -سکوت-طبیعت بکر
با خیال راحت و بدون هیچ نگرانی از کار عقب مانده ای.
چشمهام رو باز میکنم و چشمم می افته به میزم که پر شده از جزوه ها و کتابهایی
که هیچ کدوم یا هنوز خونده نشده اند یا اگر خونده شدند کاملا فهمیده نشدن.
و اون تیکه از تزم که گیر کرده و منتظرم از آسمون یک راه حل براش بیاد پایین.
و هزار تا مشکلات کوچیک و بزرگ دیگه در کنارشون که سعی میکنم یادم بره...
سریع چشمهام رو دوباره می بندم .
گاد! بیا من رو بخور .غلط کردم! نه هالیدی میخوام نه فشار تز و زندگی:(


Posted by maryam at 03:02 PM

March 08, 2008

هر موقع
توانستی با مردم زندگی کنی
اما درباره شان قضاوت نکنی
می توانی فکر کنی که بزرگ شده ای.
و
هر موقع
آنقدر بزرگ شدی
که توانستی حقیقتهای تلخ را بشنوی
اما عبن خیالت هم نشود,
می توانی با خیال راحت دیگر از دنیا بروی.
.
تو به کمال محض رسیده ای!

Posted by maryam at 02:40 PM

March 06, 2008

آدمها بر دو دسته اند:
1. آنهایی که فقط در حد حرف زدن خوبند.
2.کسانی که در حرف زدن هم حتی خوب نیستند.

Posted by maryam at 10:18 AM | Comments (17)

March 04, 2008

آدمهای زیادی در زندگی ام پیش بینی کرده بودند که
من سرانجام با این زیانم سرم را بر باد خواهم داد.
.
حس میکنم این پیش بینی در شرف وقوعه!

Posted by maryam at 01:02 PM

March 02, 2008

در تلافی کردن , لذتی هست
که هرگز در بخشیدن نیست.

Posted by maryam at 11:20 PM

March 01, 2008

همدردی:
خوابم میاد به خدا

Posted by maryam at 11:24 AM