توصیه من به جوونها اینه که
قبل از اینکه فکر ادامه تحصیل به سرشون بزنه خوب فکر کنند
چون وفتی به سرشون زد دیگه تا آخر باید هی تو سرشون بزنند!
تبلیغات غیر مجاز:
یک وب سایتی هست که خیــــــــلی ردیف و کاردرسته.
هم خودش هم صاحبش هم طراحش.
اما صاحبش نمیذاره بهش لینک بدهم تا مطلبهاش کامل نشده
یکی بگه خوب اول معرفی کن بعد مطلب بگذار حالا
اما اصلا گوشش بدهکار نیست
همیشه همینطور بوده
فقط حرف, حرف خودشه و بس!
توهم
همش توهمه
ترس - اعتماد به نفس – تلاش- سکوی پرواز- موفقیت
توهم پرواز/توهم رسیدن به موفقیت /توهم تلاش با نتیجه/توهم اینکه یک روزی میاد که با روزهای دیگه فرق داره /توهم صبح سپید/ توهم فهم و شعور / توهم توانستن/از پس همه چیز به خوبی بر اومدن/ توهم باهوش بودن/سخت کوش بودن/ از بدترین توهمهاست وقتی خودت خوب میدونی که به درد لای جرز هم نمیخوری .
یک روز صبح وقتی از خواب بیدار میشی حس می کنی صد سالته/صد ساله داری توی این دنیا زندگی میکنی و هیچی همرات نیست/هیچی/آره این هم توهمه, توهم صد ساله بودن و یادت میاد بهترین و واقعی ترین دوستت یک روزی بهت گفته بود که تو هیچ استعدادی نداری جز نوشتن/بقیه اش همش اعتماد به نفسه و تو ساعتها به این حرفش خندیده بودی چون فهمیده بودی که یکی تو رو خوب شناخته / خوب فهمیده که تو فقط یک مجموعه ای از توهمی
توهمی از خواستن و توانستن!
یک روز صبح حس میکنی صد سالته و دیگه هیچ توهمی باهات نیست . تو موندی و واقعیت و دلت میخواد به دوستت بگی که استعداد نوشتن هم یکی از توهم های اون در مورد تو هست اما نمی گی چون دیگه توهم محبوبیت رو هم نداری خوب میدونی که مدتهاست فراموش شدی و جای خالیت دیگه کاملا پرشده.
تصمیم میگیری که توهمات رو کنار بگذاری و به نداشته هات قانع باشی /به آش بی طعم و مزه ای که برای خودت پختی و سعی میکنی با توهم خوشمزه بودن ازش لذت ببری /شکست رو بپذیری/ واقعیتی که داره رخ میده و حتی با توهم هم نمیتونی مانعش بشی باید بپذیری که توهم, هیچ وقت , هیچ حقیقتی رو عوض نکرده/هیچ واقعیتی رو
و تو رو هم.
"معیار موفقیت این نیست که مشکل بزرگ را حل کنید,
بلکه این است که آیا این
هنوزهمان مساله پارسال شماست
یا نه."
جان فوستر دالس
نام مرض: وجدان درد
زمان شروع: اخیراً
عامل مرض: دروغ
عوارض: خوددرگیری
دوره درمان: تا ابد
درمان واقعی: مرگ
پس گردنی
مشکل اینه که من وقتی میخواهم یک فعالیتی(اعم از درسی/تفریحی/غذا خوردن/خرید/گردش...) رو شروع کنم درست از لحظه تصمیم به اجرا تا پایان فعالیت حس میکنم یکی هی داره میزنه پشت گردنم و میگه زود باش , زود باش! وقت نداری !
حالا چه محدودیت زمانی در کار باشه یا نباشه /چه اون فعالیت پایان و هدف خاصی داشته باشه چه نداشته باشه.
و خوب استرس و درد اون پس گردنی های که می خوردم همیشه باعث میشه فعالیتم اگر هدف دار باشه نتیجه خوبی نده یا اگر تفریحی باشه اونجوری که باید بهم خوش نگذره .
.
اصلا من و زمان از همون روزهای اولی که به خباثت هم پی بردیم, با هم مشکل داشتیم.
عزیزم مگه نمی دونی من چقدر حساسم
یکدفعه فکر میکنم تو مُردی.
.
یک خبر بده از خودت خب!
گادا
خودت شاهدی
که دیروز در نمایشگاه
چقدر دلم از اینها,اینها, اینها, و حتی اینها خواست
و نخریدم!
لطفا هر چه سریعتر بخش کوچکی از قدرت گادی ات را با
عطا کردن همه/بخشی از اینها,
با/بدون واسطه بنده های مخصوصت
به من ثابت کن.
.
مخلصیم.
این روزها,
فقط خر می آورم و
گونی گونی باقالی بار می کنم.
.
پی نوشت: از تمام آدمهایی که راه کاری جز سوال پیچ کردن
برای ارضای حس دل انگیز فضولی اشان ندارند بیزارم.
حتی شما دوست عزیز!
جای بسی شگفتی است
که حتی از خودراضی ترین ها هم
در موقع نیاز
سلولهای بخش ادب و قربان صدقه مغزشان, خود به خود ترمیم میشود!
منطقی ترین کاری که در اوج عصبانیت به نظرم رسید
این بود که ایمیل ایرانیهای افتخار آمیز را برای هر خارجی که در
عمرم ایمیلی ازش داشته ام فرستادم.
.
حال , احساس بهتری دارم...
گذشته نزدیک
20Jan- 2008
آلیس یک جای آرام و خلوت پیدا کرده بود که به راحتی آفتاب بگیرد.به قول خودش دلش میخواست
آنقدر برنزه شود که وقتی برمیگردد پاریس همه بگویند اووه لالــــااین دختره از هالیدی اومده.
من یک سایه زیر یک درخت پیدا کرده بودم و سعی میکردم از صدای دریا آرامش بگیرم. به یاد
چابهار 2 سال پیش افتادم من و آلیس و حالا هردو اینجا.حس خوبی بود.
چند ساعتی گذشته بود و ما بدون آنکه حرفی با هم بزنیم از آرامش جزیره و دریا لذت می بردیم
دوستی با آلیس برای این ارزشمند است که میتوانیم ساعتها در سکوت بنشینم و از بودن باهم
لذت ببریم ومجبور نیستی هی برایش فک بزنی که حوصله اش سر نرود.
سه دختر جوان منطقه ممنوعه ما را پیدا کرده بودند. یکی از دخترها به نظرم حسابی زیبا می آمد
به آلیس گفتم این حتما ایرانی است. آلیس بادی در غب غب انداخت و گفت ما دخترهای
فرانسوی زیبایی هم داریم. اونها دارند فرانسه باهم حرف میزنند می شنوی!؟
دختر زیبای وسطی وقتی از آلیس شنید که تاریخ ایران میخواند تعجب کرد و وقتی فهمید من
ایرانی ام بیشتر.و بعد ادامه داد من نیمه ایرانی ام. اما نام فرانسوی دارم و تا به حال ایران را
ندیده ام . مادرم دلش نمیخواهد ایران بروم و اجازه نمیدهد.
من به دو دخترنه چندان زیبای فرانسوی دیگر نگاه کردم و نگاهی حاکی از شاید دختران زیبای
فرانسوی, نیمه ایرانی باشند! به آلیس انداختم.
آلیس در جواب چرا تاریخ ایران ؟ به آرامی جواب داد: ایران تاریخ طولانی و عمیقی دارد فکر کردم
بهترین گزینه برای من باشد. و من گفتم شاید بهتر باشد خودت بروی و از نزدیک قضاوت کنی
دخترک با حالتی اندوهگین گفت که به زودی مادرش را مجبور میکند ایران را ببینند...
آلیس توی آفتاب به جای برنزه شدن حسابی سوخته بود. خیلی بیشتر از حد اووه لالــــا این دختره
چقدر آفتاب ندیده است...
خواب عجیبی دیده بود
آنقدر عجیب که نمی توانست برای کسی تعریف کند
انگار هنوز هم توی خوابش باشد
دخترک پاک گیچ شده بود...
حکایت مـــــــــا
قبل از کار/رابطه
آره – بهم پیشنهاد شغلی داده شد اما من رد کردم!
چرا؟
-اخه اونوقت از کار و زندگی می افتادم!
.............................................................................
آره- اون دختره /پسره خیلی من رو میخواست اما من رد کردم
چرا؟
آخه من اصلا به رابطه فکر نمی کنم!
.
.
در حین کار/ رابطه
- تو چه جوری اون شغل رو پیدا کردی؟
- یکی از دوستان من رو معرفی کرده بود بهشون/بعد دیگه از بس اونها اصرار کردند قبول کردم
.............................................................................
تو چه جوری با اون آشنا شدی؟
یک روز یک جایی من رو دیده بود بعد دیگه خیلی اصرار کرد منم قبول کردم-
من رو که میشناسی همیشه باید همه بهم پیشنهاد بدهند!
.
.
بعد از کار/ رابطه:
تو چرا از شغلت اومدی بیرون؟
از کارم لذت نمیبردم وقتم رو میگرفت-کارفرمام هنوز که هنوزه میگه برگرد
.............................................................................
تو چرا از رابطه اومدی بیرون؟
اصلا تیکه من نبود.خودم خواستم رابطه رو قطع کنم از عمد بهانه دادم دستش!
آقاي خالد حسينيٍ نه مثل قبل عزيز
من اكنون فهميدم
كه شما يك آدميزاد هستيد
و مي توانيد به خوبي با هزار خورشيد تابانتان تا نصفه هاي شب با دادن عنوان "مريم جون" به نقش اول داستانتان روي اعصاب من قدم بزنيد.شما مي توانيد افغاني ها را با كمي اغراق در كتاب خود مردمي بسيار با مرام/وطن پرست/آبرودوست و مهربان ترسيم كنيد و حتي بعضي جاها ديگر شورش را دربياريد اما نگذاريد من از شدت چشم درد و خستگي دست از خواندن كتاب شيرينتان بردارم
.
البته كه شما يك آدميزاد هستيد
آن هم از نوع عجيب /غريب و كميابش!