April 28, 2008

این روزهای آخر اپریل
بدجوری
کــــــــــــــِــــــــــــش دار شده اند.

Posted by maryam at 11:22 AM

April 26, 2008

با ما
به از این باش
که با خلق جهانی.

Posted by maryam at 05:43 PM

April 24, 2008

توصیه من به جوونها اینه که
قبل از اینکه فکر ادامه تحصیل به سرشون بزنه خوب فکر کنند
چون وفتی به سرشون زد دیگه تا آخر باید هی تو سرشون بزنند!

Posted by maryam at 02:08 PM

April 23, 2008

تبلیغات غیر مجاز:
یک وب سایتی هست که خیــــــــلی ردیف و کاردرسته.
هم خودش هم صاحبش هم طراحش.
اما صاحبش نمیذاره بهش لینک بدهم تا مطلبهاش کامل نشده
یکی بگه خوب اول معرفی کن بعد مطلب بگذار حالا
اما اصلا گوشش بدهکار نیست
همیشه همینطور بوده
فقط حرف, حرف خودشه و بس!

Posted by maryam at 02:36 PM

April 22, 2008

توهم

همش توهمه
ترس - اعتماد به نفس – تلاش- سکوی پرواز- موفقیت

توهم پرواز/توهم رسیدن به موفقیت /توهم تلاش با نتیجه/توهم اینکه یک روزی میاد که با روزهای دیگه فرق داره /توهم صبح سپید/ توهم فهم و شعور / توهم توانستن/از پس همه چیز به خوبی بر اومدن/ توهم باهوش بودن/سخت کوش بودن/ از بدترین توهمهاست وقتی خودت خوب میدونی که به درد لای جرز هم نمیخوری .

یک روز صبح وقتی از خواب بیدار میشی حس می کنی صد سالته/صد ساله داری توی این دنیا زندگی میکنی و هیچی همرات نیست/هیچی/آره این هم توهمه, توهم صد ساله بودن و یادت میاد بهترین و واقعی ترین دوستت یک روزی بهت گفته بود که تو هیچ استعدادی نداری جز نوشتن/بقیه اش همش اعتماد به نفسه و تو ساعتها به این حرفش خندیده بودی چون فهمیده بودی که یکی تو رو خوب شناخته / خوب فهمیده که تو فقط یک مجموعه ای از توهمی
توهمی از خواستن و توانستن!

یک روز صبح حس میکنی صد سالته و دیگه هیچ توهمی باهات نیست . تو موندی و واقعیت و دلت میخواد به دوستت بگی که استعداد نوشتن هم یکی از توهم های اون در مورد تو هست اما نمی گی چون دیگه توهم محبوبیت رو هم نداری خوب میدونی که مدتهاست فراموش شدی و جای خالیت دیگه کاملا پرشده.

تصمیم میگیری که توهمات رو کنار بگذاری و به نداشته هات قانع باشی /به آش بی طعم و مزه ای که برای خودت پختی و سعی میکنی با توهم خوشمزه بودن ازش لذت ببری /شکست رو بپذیری/ واقعیتی که داره رخ میده و حتی با توهم هم نمیتونی مانعش بشی باید بپذیری که توهم, هیچ وقت , هیچ حقیقتی رو عوض نکرده/هیچ واقعیتی رو
و تو رو هم.

Posted by maryam at 02:41 PM

April 20, 2008

"معیار موفقیت این نیست که مشکل بزرگ را حل کنید,
بلکه این است که آیا این
هنوزهمان مساله پارسال شماست
یا نه."

جان فوستر دالس

Posted by maryam at 05:15 PM

April 19, 2008

من,
علاالدینم
فقط چراغ جادوم
خیلی وقته سوختش تموم شده.

Posted by maryam at 01:32 PM

April 18, 2008

نام مرض: وجدان درد
زمان شروع: اخیراً
عامل مرض: دروغ
عوارض: خوددرگیری
دوره درمان: تا ابد
درمان واقعی: مرگ

Posted by maryam at 11:23 AM | Comments (22)

April 17, 2008

پس گردنی

مشکل اینه که من وقتی میخواهم یک فعالیتی(اعم از درسی/تفریحی/غذا خوردن/خرید/گردش...) رو شروع کنم درست از لحظه تصمیم به اجرا تا پایان فعالیت حس میکنم یکی هی داره میزنه پشت گردنم و میگه زود باش , زود باش! وقت نداری !
حالا چه محدودیت زمانی در کار باشه یا نباشه /چه اون فعالیت پایان و هدف خاصی داشته باشه چه نداشته باشه.
و خوب استرس و درد اون پس گردنی های که می خوردم همیشه باعث میشه فعالیتم اگر هدف دار باشه نتیجه خوبی نده یا اگر تفریحی باشه اونجوری که باید بهم خوش نگذره .
.
اصلا من و زمان از همون روزهای اولی که به خباثت هم پی بردیم, با هم مشکل داشتیم.

Posted by maryam at 12:24 PM

April 16, 2008

عزیزم مگه نمی دونی من چقدر حساسم
یکدفعه فکر میکنم تو مُردی.
.
یک خبر بده از خودت خب!

Posted by maryam at 10:20 PM

April 15, 2008

من
فقط یک خائن کثیفم و بس!

Posted by maryam at 06:37 PM

April 14, 2008

وقت زیادی نداری،
عجله نکن!

Posted by maryam at 01:21 PM

April 13, 2008

گادا
خودت شاهدی
که دیروز در نمایشگاه
چقدر دلم از اینها,اینها, اینها, و حتی اینها خواست
و نخریدم!
لطفا هر چه سریعتر بخش کوچکی از قدرت گادی ات را با
عطا کردن همه/بخشی از اینها,
با/بدون واسطه بنده های مخصوصت
به من ثابت کن.
.
مخلصیم.

Posted by maryam at 12:07 AM

April 12, 2008

این روزها,
فقط خر می آورم و
گونی گونی باقالی بار می کنم.
.
پی نوشت: از تمام آدمهایی که راه کاری جز سوال پیچ کردن
برای ارضای حس دل انگیز فضولی اشان ندارند بیزارم.
حتی شما دوست عزیز!

Posted by maryam at 11:34 PM

April 09, 2008

هلو هلو /
پروژه
برو تو گلو/برو تو گلو/برو تو گلو.

Posted by maryam at 05:19 PM

جای بسی شگفتی است
که حتی از خودراضی ترین ها هم
در موقع نیاز
سلولهای بخش ادب و قربان صدقه مغزشان, خود به خود ترمیم میشود!

Posted by maryam at 12:11 AM

April 07, 2008

منطقی ترین کاری که در اوج عصبانیت به نظرم رسید
این بود که ایمیل ایرانیهای افتخار آمیز را برای هر خارجی که در
عمرم ایمیلی ازش داشته ام فرستادم.
.
حال , احساس بهتری دارم...

Posted by maryam at 09:18 PM

April 06, 2008

گذشته نزدیک

20Jan- 2008
آلیس یک جای آرام و خلوت پیدا کرده بود که به راحتی آفتاب بگیرد.به قول خودش دلش میخواست
آنقدر برنزه شود که وقتی برمیگردد پاریس همه بگویند اووه لالــــااین دختره از هالیدی اومده.

من یک سایه زیر یک درخت پیدا کرده بودم و سعی میکردم از صدای دریا آرامش بگیرم. به یاد
چابهار 2 سال پیش افتادم من و آلیس و حالا هردو اینجا.حس خوبی بود.
چند ساعتی گذشته بود و ما بدون آنکه حرفی با هم بزنیم از آرامش جزیره و دریا لذت می بردیم
دوستی با آلیس برای این ارزشمند است که میتوانیم ساعتها در سکوت بنشینم و از بودن باهم
لذت ببریم ومجبور نیستی هی برایش فک بزنی که حوصله اش سر نرود.
سه دختر جوان منطقه ممنوعه ما را پیدا کرده بودند. یکی از دخترها به نظرم حسابی زیبا می آمد
به آلیس گفتم این حتما ایرانی است. آلیس بادی در غب غب انداخت و گفت ما دخترهای
فرانسوی زیبایی هم داریم. اونها دارند فرانسه باهم حرف میزنند می شنوی!؟
دختر زیبای وسطی وقتی از آلیس شنید که تاریخ ایران میخواند تعجب کرد و وقتی فهمید من
ایرانی ام بیشتر.و بعد ادامه داد من نیمه ایرانی ام. اما نام فرانسوی دارم و تا به حال ایران را
ندیده ام . مادرم دلش نمیخواهد ایران بروم و اجازه نمیدهد.
من به دو دخترنه چندان زیبای فرانسوی دیگر نگاه کردم و نگاهی حاکی از شاید دختران زیبای
فرانسوی, نیمه ایرانی باشند! به آلیس انداختم.
آلیس در جواب چرا تاریخ ایران ؟ به آرامی جواب داد: ایران تاریخ طولانی و عمیقی دارد فکر کردم
بهترین گزینه برای من باشد. و من گفتم شاید بهتر باشد خودت بروی و از نزدیک قضاوت کنی
دخترک با حالتی اندوهگین گفت که به زودی مادرش را مجبور میکند ایران را ببینند...

آلیس توی آفتاب به جای برنزه شدن حسابی سوخته بود. خیلی بیشتر از حد اووه لالــــا این دختره
چقدر آفتاب ندیده است...


Posted by maryam at 11:37 AM

April 05, 2008

خواب عجیبی دیده بود
آنقدر عجیب که نمی توانست برای کسی تعریف کند
انگار هنوز هم توی خوابش باشد
دخترک پاک گیچ شده بود...

Posted by maryam at 01:46 PM

April 03, 2008

حکایت مـــــــــا


قبل از کار/رابطه
آره – بهم پیشنهاد شغلی داده شد اما من رد کردم!
چرا؟
-اخه اونوقت از کار و زندگی می افتادم!
.............................................................................
آره- اون دختره /پسره خیلی من رو میخواست اما من رد کردم
چرا؟
آخه من اصلا به رابطه فکر نمی کنم!
.
.

در حین کار/ رابطه
- تو چه جوری اون شغل رو پیدا کردی؟
- یکی از دوستان من رو معرفی کرده بود بهشون/بعد دیگه از بس اونها اصرار کردند قبول کردم
.............................................................................
تو چه جوری با اون آشنا شدی؟
یک روز یک جایی من رو دیده بود بعد دیگه خیلی اصرار کرد منم قبول کردم-
من رو که میشناسی همیشه باید همه بهم پیشنهاد بدهند!
.
.
بعد از کار/ رابطه:
تو چرا از شغلت اومدی بیرون؟
از کارم لذت نمیبردم وقتم رو میگرفت-کارفرمام هنوز که هنوزه میگه برگرد
.............................................................................
تو چرا از رابطه اومدی بیرون؟
اصلا تیکه من نبود.خودم خواستم رابطه رو قطع کنم از عمد بهانه دادم دستش!


Posted by maryam at 12:18 AM

April 02, 2008

آقاي خالد حسينيٍ نه مثل قبل عزيز
من اكنون فهميدم
كه شما يك آدميزاد هستيد
و مي توانيد به خوبي با هزار خورشيد تابانتان تا نصفه هاي شب با دادن عنوان "مريم جون" به نقش اول داستانتان روي اعصاب من قدم بزنيد.شما مي توانيد افغاني ها را با كمي اغراق در كتاب خود مردمي بسيار با مرام/وطن پرست/آبرودوست و مهربان ترسيم كنيد و حتي بعضي جاها ديگر شورش را دربياريد اما نگذاريد من از شدت چشم درد و خستگي دست از خواندن كتاب شيرينتان بردارم
.
البته كه شما يك آدميزاد هستيد
آن هم از نوع عجيب /غريب و كميابش!

Posted by maryam at 02:26 PM