May 31, 2008

این روزها خیلی به یادتم عوضی.

Posted by maryam at 10:10 PM

May 29, 2008

این دفعه چندمیه که هر موقع اینترنتم قطع میشه
اولین چیزی که یادم میاد اینه که برم بقیه سوالهای اینجا رو کامل کنم
به اون خانوم پرفسور مالاییه هم ایمیل بزنم .
وقتی وصل میشه باز یادم میره!
.
الان که یادمه , معلومه که خونم نت نداره..

Posted by maryam at 03:00 PM

May 25, 2008

دردناک تر از تنهایی غذا خوردن,
غذا خوردن, به تنهاییه.

Posted by maryam at 12:41 PM

May 23, 2008

شاید حق با تو باشد.
شاید همه زندگی به یک لحظه اعتماد کردن می ارزد
شاید همه زندگی همان باشد که اعتماد کسی را به بازی نگیری
شاید همه زندگی همان لحظه ء ناباعتماد حقیقی است.
لحظه ای که بویی از خیانت حتی به مشامت نمی خورد.
.
حق با توست...

Posted by maryam at 05:05 PM | Comments (17)

May 22, 2008

"و به راستی که در دنیا لذتی فراتر از خوردن یک کاسه لیمو ترش با نمک نیافریدیم, باشد تا رستگار شوید!"
گاد(ع)

Posted by maryam at 06:30 PM | Comments (11)

May 21, 2008

از آن روز چهار سال میگذرد
از آن روزهایی که تصور می کردم می توانم/باید بشود و نمی شود در فرهنگ لغتمان جایی نداشت.
راستش هنوز هم معتقدم اما نه دیگر با جسارت آن روزها.
نوبل چیزی نبود جز یک بهانه برای دوستی / برای همه ماهایی که به توانستن ایمان داشتیم و دلمان می خواست تجربه کنیم و چه صادقانه اعتماد می کردیم به تنها دلیل"قداست دوستی".
.
ممنون که حساب روزها را به این خوبی داری کاپیتان.

Posted by maryam at 11:23 PM

قرار بر این بوده است من اینجا مستر سافت ور اینجینیرینگ بخوانم و
هر چه استعداد داشته و نداشته ام شکوفا شود!
اما حقیقت واقع شده این است که من, اینجا, روز به روز
خنگ تر
کندتر
تنبل تر
و بی مزه تر می شوم:(
.
ترسم از آن است که آخر با نقص ذهنی به وطن برگردم!

Posted by maryam at 10:27 PM

May 20, 2008

توصیه من به جوونها اینه که تا جوون هستند هر چقدر می تونند اشتباه کنن
چون وقتی بزرگتر شدند , منطق لعنتی شون دماری از روزگارشون در میاره
که اشتباه از یادشون بره!

Posted by maryam at 03:01 PM

May 18, 2008

دخترک از بس که فکر کرده بود و غصه خورده بود دیگر نمی توانست تفاوتی میان شادی و غصه قائل شود.دخترک درد میکشید وقتی خبرها به گوشش می رسید اما خودش را به نشنیدن میزد.سعی می کرد فرار کند از خبرها / از دردهای با فاصله / از حقیقت هایی که لمس کردنشان را انکار میکرد . دخترک سخت ترسیده بود از اینکه دیگر نتواند گریه گند مثل آن دوستش که انقدر غصه خورده بود که آرزو داشت بتواند کمی اشک بریزد.
دخترک خسته نبود چون خیلی قبل ترها با خودش عهد کرده بود که نگذارد زندگی بر او حاکم شود. خوب می دانست که پررو تر از آن است که خودش را به دست سرنوشت بسپارد و هنوز با همه توانش می جنگید.
دخترک, از تلاش خسته نبود ,
تنها از سنگ شدن می ترسید انقدر که غصه خورده بود و دم نزده بود...

Posted by maryam at 09:41 PM

May 16, 2008

اگرآدمها رو دو دسته در نظر بگیریم
یک دسته آدمهایی که کلاً خر هستند و دسته دوم آدمهایی که گاهاً خر می شوند,
نکته قابل توجه اینه که
وقتي آدمهایی که گاهاً خرمی شوند, به آدمهایی که همیشه خر هستند,
میگند که بابا تو چقدر خری!
اونها اصلا باور نمی کنند و به خریتشون پی نمی برند.
اما وقتی آدمهایی که همیشه خرند , گاهاً به آدمهایی که گاهاً خر می شوند ,میگن خر
آدمهایی که گاهاً خرند , خیلی زود بهشون بر میخوره و سعی میکنند خودشون رو آدم کنند.
و این همون نقطه تمایز دو دسته است.
.
منم که تا حالا آدم نشدم.

Posted by maryam at 11:35 AM

May 12, 2008

زن بودن, خیلی سخته حسن
خیلی!

Posted by maryam at 03:04 PM

May 11, 2008

موجود مذکر عوضی

موجود مذکر عوضی کسی است که رابطه های گوناگون/ با موجودات مونث گوناگون / به دلایل گوناگون / در ابعاد گوناگون و تحت عناوین گوناگون دارد.
بزرگترین مهارت این موجود در هندل کردن انواع رابطه های آشکار و پنهانی تنها با قدرت کلامی اش است و معمولا گونه "ظاهرا متشخص" این موجود بیشتر از گونه های دیگر آن رایج است.
طبق بررسی روانشناسان این موجود به هیچ عنوان زیر بار عوضی بودن خود نمی رود و شدیدا به خودش حق می دهد.
روانشناسان به موجودات مونث توصیه می کنند برای جلوگیری از عوارض واگیردار ویروس "عوضی بودن" پس از دیدن نشانه هایی از این نوع در موجود مذکر مقابلتان ابتدا او را در آغوش گرفته و سپس با تمام وجود روی آن بالا بیاورید و سریعا از او فاصله بگیرید.

Posted by maryam at 01:28 AM

May 09, 2008

سرزمین مارمولکها:

دو مارمولک هرگز نمی توانند زیر یک سقف با هم زندگی کنند
مگر اینکه یکی از مارمولکها خودش را به گوسفندی بزند.

Posted by maryam at 01:12 PM

May 05, 2008

امروز پنجم می ماه بود.
روزی که انتظار نتیجه داد
پنجم می ماه روز نتیجه گیری بود
پنجم می ماه دو هزار و هشت دیگر وجود ندارد
و من از امروز تمام پنجم می ها را دوست خواهم داشت
.
من خوشحالم
و تنها کمی خسته.

Posted by maryam at 08:16 PM

May 02, 2008

صحبت من با اونهایی که هی دم از روشنفکری میزنند اینه که از دید من اولین گام در روشنفکری اینه که نظر مخالفت رو بتونی گوش بدی و بهش قلباً و نه ظاهراًَ احترام بذاری پس اگه مثل من هنوز این مورد رو اشکال داری کمی ساکت لطفا.

صحبت من با اونهایی که دست از گفتن جمله" وای من چقدر ساده بودم که باور کرده بودم " بر نمی دارند اینه که مردم مسئول سادگی شما نیستند سادگی بعضی وقتها همان خریت است و هیچ کس جز خودتان مسئول خر بودنتان نیست!

صحبت من با اونهایی که هی میگن "همه چقدر بی معرفت شدند" اینه که مردم عاشق چشم و ابروی شما نیستند که براتون معرفت خرج کنند از هر دستی بدین همون دست هم می گیرید سعی کنید کمی فاعل باشید.

صحبت من با اونهایی که به بی تجربه بودنشون افتخار می کنند اینه که شما را به جان هرکه می پرستید افتخاراتتون را به دیوار اتاق خود آویزان کنید نه به در و دیوار مردم.

صحبت من با اونهایی که اولین بحثشون بعد از سلام و احوالپرسی بدگویی درباره آدم های اطرافشونه اینه که بد نیست کمی آینه رو جلوی خودتون بگیرید . درضمن ببخشید خلایق هرچه لایق.

همین.
من دیگه صحبتی ندارم.

Posted by maryam at 09:57 PM

بهتر است دیگران از ما بخاطر آنچه که هستیم متنفر باشند
تا اینکه ما را به خاطر آنچه که نیستیم دوست داشته باشند.

Posted by maryam at 02:44 PM

May 01, 2008

اگر یک روز شنیدی یکی از شدت استرس مُرده
بدون, من بودم.

Posted by maryam at 12:48 PM