June 28, 2008

من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم,
من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم,
من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم,
من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم, من استرس ندارم!
به حضرت عباس!!

Posted by maryam at 04:11 PM

دلم می خواهد چشمانم را آرام ببندم و
وقتی باز کردم
جمعه چهار جولای باشد و همه چیز به خوبی تمام شده باشد.

Posted by maryam at 04:09 PM

June 26, 2008

می دونی درسته که دوستهای هم سن وسال من اکثرن ازدواج کردند,
چند تا بچه تپلی دارند و کلی صاحب املاک منقول و غیر منقول هستند و
من در مقابلشون هیچی ندارم,
اما به جاش,
تو این دو سالی که انگار صدسال گذشت, دست خدا رو اونقدر توی تنهاییهام
حس کردم که یک ثانیه اش رو هم با همه زندگی منقول و غیر متقول بقیه
عوض نمی کنم...

Posted by maryam at 09:34 PM

June 25, 2008

دارم فکر می کنم
هیچ کاری نداره
اگر قراره دروغش رو بگیم
اگه قراره سر هم رو کلاه بذاریم
اگه قراره برای هم نقش بازی کنیم
.
کار وقتی مشکل می شه که قراره
خودت باشی,
راستش رو بگی,
و روراست باشی.
و بعد تن بدی به قضاوت شدن.

Posted by maryam at 06:07 PM

June 23, 2008

می گه راه معرفت راه طولانیه باید رنج بکشی باید زمین بخوری باید زخمی بشی...
با خودم می گم یعنی جای این همه جای زخم رو روی روحم رو ندیده/ یعنی زمین خوردنهام, شکستنهام این همه بی صدا بوده که دوست هم نفهمیده
اما می گم من از زمین خوردن هیچی نمی ترسم. مگه ترس داره ...
و باز توی دلم می گم می دونی که مثل سگ داری دروغ می گی و از زمین خوردن و دوباره شکستن می ترسی , که اگه یکبار دیگه زمین بخوری شاید دیگه استخونهات ترمیم نشه و برای همیشه زمین گیر بشی..
و دوباره می شنوم که می گه باید رنج بکشی مثل الان من.

Posted by maryam at 10:50 AM

June 21, 2008

از نشانه های پریشان فکری خطرناک مریم آی
همین بس که یک کیلو لیمو ترش خریدن و در فروشگاه جا گذاشتن:(

Posted by maryam at 04:14 PM

June 19, 2008

و تو ای یاهو مسنجر
گوگل تاک را به خاطر شرافتش بر تو برتری دادیم
از آن روی که آفلاینهایمان را خیلی مودبانه برایمان ایمیل می کند
و
مثل تو همه را یک دفعه مثل گاو یک جا قورت نمی دهد!

Posted by maryam at 03:34 PM

June 18, 2008

از دست اندرکاران تلکنولوژی خواهشمندیم تغییراتی در تکنولوژی موبایل
ایجاد کنند که وضوحیت صدای گریه را از لابه لای امواج تلفن از بین ببرد
و
یا لااقل کمرنگ کند.

Posted by maryam at 12:33 PM | Comments (13)

June 17, 2008

لحظه.

یک لحظه هست که منتظری دوستت پرینت بگیرد و باهم به خانه برگردید.
یک لحظه که در بیرون کافه تریای خوشگل و سبز دانشکده نشسته ای و بوی خیسی بعد از باران را روی درختهای دور و برت حس میکنی و ذره ذره چای ات را سر می کشی و به پرنده هایی که روی زمین دنبال غذا می گردند نگاه می کنی. با خودت فکر میکنی امروز صبح چقدر به خودت بد و بیراه گفتی تا بیدار شوی چند بار آلارم موبایل را قطع کردی و دوباره خوابیدی و دفعه آخر با یک موسیقی تند به زور از خواب دل کندی و خودت را قبل از آنکه پشیمان شوی در دانشکده انداختی,
یک پسرک هندی جلویت هی قدم می زند و با مسخره ترین لهجه هندی-انگلیسی ممکن با یک صدای تو دماغی بلند بلند با تلفن حرف می زند و تو با خود فکر می کنی که اولین روزی که کلاس زبان رفته ای کجا بود و آن وقت است که همان لحظه ای که بوی خیسی باران و طعم چای دارد , از تو پر میشود از یاد تو,
از تو که سالهاست از این طعمهای زمینی بی خبری, سه سال ؟چهارسال؟
درست یادم نیست آخر کدام پاییز بود که دخترخاله با صدایی بغض آلود زنگ زد و خبر از رفتن تو داد
از راحت شدنت.
و من غرق میشوم در خاطرات آن روزهای شاد زندگی ام که می گفتی من تنها دلخوشی ام درس دادن به شماهاست, همه زندگی ام این است,
و ما نمی فهمیدیم چگونه میشود همه زندگی یک آدم شاگردانش باشد, آخر چه می دانستیم زندگی یعنی چه/دلخوشی چیست. ما تنها می آمدیم که کمی به بهانه تمرین زبان با هم بخندیم شیطنت کنیم و بعد برگردیم خانه...
یک دفعه پرت میشوم به آن روزهایی که وقتی کلاست خسته کننده می شد از من می خواستی به جای تو تمرین کار کنم, نه که من بیشتر از بقیه بلد باشم, نه, تو تنها می خواستی بچه ها کمی بخندند و من کمی سربه سرشان بگذارم تا حال و هوای کلاس عوض شود...
راستی جواهر را یادت هست؟
ان زن پنجاه ساله که ان روز وقتی کنارش نشسته بودم و سر به سرش می گذاشتم چشمان غمگینش را به من انداخت و گفت می دانی مریم من وقتی وارد این کلاس می شوم تمام غم هایم را پشت در جا می گذارم ولی باز که بر می گردم غم هایم دوباره برمی گردند.
جواهر یک روز داستان زندگی اش را برایمان تعریف کرد که چگونه دوچرخه , کتابها و لوازمش را در اتاقش در آمریکا جا گذاشته تا به اصرار مادرش برای مدتی کوتاه به ایران برگرد دو بعد مادرش او را به عقد مردی ثروتمند در می آورد و به گفته خودش این همان پایان خوشیهای جواهر بوده است.
یادم هست از جواهر پرسیدی الان که این همه ثروتمند است چرا دیگر به آمریکا بر نمی گردد جواهر با حالتی غم زده جواب داد دیگر دلم نمی خواهد بروم . هرکاری زمانی دارد و دیگر شور و حال آن موقع را ندارم آن موقع که باید می رفتم نگذاشتند...
.
می دانی راستش ما بارها صدایت را سر کلاس تقلید کرده ایم حتی نحوه تدریست را زیر سوال بردیم و حتی به دخترت هم غر زدیم,اما حقیقت این است که تو فراتر از یک معلم زبان برای ما بودی و همه ما دوستت داشتیم چون تو به ما نه تنها زبان بلکه معرفت و زندگی یاد دادی.
دلم میخواهد این لحظه ام را که از بوی خیسی درختان پس از باران و چای بعد از خستگی پر شده است به تو تقدیم کنم به تو که سالهاست از طعمهای زمینی بی خبری, سه سال, چهار سال؟ اصلا یادم نمی آید...

Posted by maryam at 03:24 PM

June 14, 2008

شنبه 14 جون 2008
پرخنده ترین روز در مالزی
مثل سگ خندیدیم
از سگ بدتر
از بد،بدتر
در حد مرگ!
با یک عدد دوست شیطون و پایه.
....
فکر می کنم آخرین باری که این همه خندیده بودم اون شب پاییز بود که ایران بودم و با دخترخالهه و دو تا پسرخاله کوچیکا و داداشه و سیستر کوچیکه هی هم رو به بدترین نحو ممکن مسخره می کردیم و می خندیدم و اون قدر خندیدیم که دیگه ساعت یک نصف شب از دل درد روی زمین می غلطیدیم و زن داییه که تا حالا ما رو اونجوری در این حد دیوانه ندیده بود از تعجب نمی دونست طرف کی رو باید بگیره و زود رفت...

پ ن.1) دوست جون مبارزه هنوز ادامه داره:))
پ ن.2) هی دخترخاله دکترجون من معلومه کجایی؟
پ ن.3) چی به سرم اومده که خندیدن از ته دل برام شده یک نوع خوشبختی محض؟/ چرا من از خنده ها و قهقه های ارثی ام در این دیار غربت این همه فاصله گرفته ام؟ خندیدن هم مگر خرج دارد؟

Posted by maryam at 10:51 PM

June 13, 2008

اگر بیدار شوید

Posted by maryam at 02:06 PM

گادجون
شنیدم که خیلی شیطونی و همه جا با دوربین مخفیت همه چیز رو ضبط میکنی تا بعدن
مدرک جرم برای اثبات حرفهات داشته باشی,
می شه لطفا اون صحنه سوم راهنمایی من رو که به خاطر اعتراض به پارتی بازی
تریبت معلم فارسی, وسط کلاس زار زار گریه کردم رو یک لحظه بهم نشون بدی,
می خوام ببینم فاصله زمانی بین تموم شدن حرفهای من و غش کردن بغل دستیم چقدر بود؟
و اینکه اون موقع ها چه کفشی مد بود؟

Posted by maryam at 11:25 AM

June 12, 2008

بی ربط:
اگر از فشار غربت, زندگی, آدمها, درس, کار, تنهایی, دلتنگی
به ستوه آمده اید
What Happens in Vegas
به شددددددت توصیه میشود.

Posted by maryam at 01:25 PM

کابوسهای لعنتی شبانه ام
از اینکه حتی در بهترین روزهای زندگی ام
مرا به حال خود رها نکرده اید,
و هم پیاله و همدم لحظه هایم بوده اید
سخت ممنونم.

Posted by maryam at 01:22 PM

June 10, 2008

زمان,
لعنتی
خیـــــــــــــلی کَمی!

Posted by maryam at 09:44 PM

June 09, 2008

اصلن یادم نیست
کی بود
کِی بود
کجا بود
چی گفتم
و موضوع چی بود
که وقتی جمله ام تموم شد
طرف گفت "این حرفت رو نشنیده می گیرم!"

Posted by maryam at 10:18 PM

فک و فامیل عجیب غریب

خوب بدیهیه که آدم بعضی وقتها دلش توی غربت مثل سگ برای بعضی ها تنگ می شه , حتی دلش واسه کسایی که یک روزی چشم نداشته ببینتشون می گیره و آرزو داره باهاشون دوباره برای مدتی کوتاه هم که شده هم کلام بشه.
و جالب اینه که اون موقع ها قطعن هیچ کدوم از بعضی های ذکر شده به یاد آدم نمی افتند و امکان نداره زنگ بزنند, یعنی اگر حتی به اندازه مرگ هم دلتنگ باشی و هی از راه دور انرژی بدهی و تمرکز کنی و خودت رو خفه کنی تا شاید یکی به یادت بیفته, تا آخرسر یک اس ام اس ندی و ابراز وجود نکنی که بابا من هستم /من زنده ام/ منم آدمم ../ هیچ کی یادت نمی افته و البته تجربه نشون داده که بیشتر وقتها حتی اس ام اس هم فایده نداره...
و چیزی که جالب تره اینه که وقتی که مثل سگ کار داری و وقتت در حدی کمه که حتی نمی دونی اصلن چی بخوری, چی بپوشی, اول به کدوم بدبختیت برسی و به تنها چیزی که فکر نمی کنی اینه که اون بعضی های بالا در دنیا وجود خارجی دارند ,
درست همون وقته که همه اون بعضی ها یکدفعه همهشون با هم یادشون می افته که یک کره خری اینجا دارند که شاید بعضی وقتها دلش می گیره و یک احوالپرسی می تونه از این رو به اون روش کنه و یک دفعه می بینی زنگ پشت زنگ, دلتنگی پشت دلتنگی! و تو نمی دونی الان بنشینی باهاشون خاله زنک بازی در بیاری و درد دل کنی, یا اینکه عذر خواهی کنی و به بدبختیهات برسی ...
.
بعد از مدتها بی خبری, امروز از صبح با صدای تلفن بیدار شدم و ظهر فقط تونستم با شرمندگی تند تند خلاصه نرم افزار رو به دوستم یاد بدهم و زود از خونه اش بزنم بیرون تا بیش از این با انواع و اقسام مکالمه های عجیب غریب ام با گروه سنی مختلف ( از خاله بزرگه گرفته تا دختردایی دو ساله و غیره ) اعصابش رو خط خطی نکردم .
شب مکالمم رو با دوستام زود قطع کردم تا به جاش با دایی جان و باباهه صحبت کنم و یک نفری که شماره اش به نظر از ایران بود رو نتونستم جواب بدهم چون صدا نمی اومد...

پ ن) ساعت دقیقن یک و سی و شش دقیقه نصفه شبه و داداشه الان قطع کرد!
یا امان زمان! نکنه داری نزول (ظهور؟) می کنی و ما خبر نداریم.

Posted by maryam at 12:59 AM

June 07, 2008

من عاشق اینم که یکی توی چشمام زل بزنه و با همه صداقت و توانایی اش بگه:
" می دونی من تو زندگیم به هرچی می خواستم رسیدم به هرچی! به هرچی هم
نرسیدم, نخواستم که نشده. "
و من با خودم تصور کنم سالهای دور و دراز بعد از جوونی رو که موهای رنگ دندونام
رو هیچ وقت رنگ نکردم و دارم توی چشم یکی زل می زنم و می گم:
"می دونی جوون, من به هرچی خواستم رسیدم! هرچی. حتی وقتی هم نخواستم,
گاد بهم هدیه داده"
.
یعنی می شه!؟

Posted by maryam at 04:26 PM

June 04, 2008

به دخترم خواهم آموخت که
که نه مادرش را فدای هیچ چیز کند و نه هرچیز را فدای مادرش.

Posted by maryam at 11:35 AM

June 02, 2008

یاد می گیرم لحظه ها را حس کنم
نگران آینده نباشم
و در خود حال, زندگی کنم
.
هی
باورم نمیشه
من دارم کم کم آدم می شم!

Posted by maryam at 11:17 AM