یک اتفاق بد/یک اتفاق حال به هم زن/یک اتفاق لعنتی
توسط همون آدمهای لعنتی و احمقی که همیشه ازشون بیزارم
افتاده!
و من هر چقدر سعی میکنم به خودم بفهمونم که اصلا مهم نیست/که اصلا هیچی نشده/ که اصلا نباید به این چیزها اهمیت بدهم
نمیتونم!
چون بی احتیاطی خودم/ اعتماد بی موردم به آدمهایی که می دونستم حتی مردن هم طرز فکر احمقانشون رو عوض نمیکنه و سهل انگاریم
تنها عامل اون اتفاقه
که با اینکه اصلا چیز مهمی نیست
مسبب بدترین کابوس های شبانه این روزهام شده و
من هرچقدر سعی میکنم از ذهنم پاکش کنم
نمی شه :(
.
برای تک تکتون به اندازه میزان حماقتتون آرزوی خوشبختی میکنم.
اونقدر خوشبخت که من به کلی از ذهن بیمارتون پاک بشم...
این روزها
بعضی ها چه خوب یاد گرفته اند چگونه "مهم بودن" خود را به دیگران تحمیل کنند!
اصلا نمی تونم تصور کنم نتیجه نهایی این همه احساس سرکوب شده و
خشم فرو خرده شده , چه دسته گلی از آب در میاد...
نوازندگان بنوازند...
من تازه متوجه شدم که دلیل این همه خوشحالی درونی نامعلوم من از صبح تا حالا اینه که مپینگ دوست داشتنی امشب داره بر می گرده. پارسال موقع رفتن مپینگ کم مونده بود بزنم زیر گریه و حتی توی دو ماهی که نبود اونقدر که به حرف زدن باهاش عادت کرده بودم مرتب بهش میل می زدم و برای برگشتنش لحظه شماری می کردم و وقتی اومد انگار که تعادل زندگیم دوباره به حال اولش برگشته باشه کلی روحیه ام خوب شد و با کمکش خیلی از مشکلاتم رو حل کردم.
اما امسال با اینکه فکر می کردم قراره زندگی بدون یک دوست صمیمی که الان دیگه داره جای سیستر کوچیکه رو تو زندگیم می گیره ( بله! سیستر جون وقتی این همه دیگه دیر به دیر زنگ میزنی و هی بهونه المپیاد و امتحان میاری , معلومه یک چینی چشم تنگ به راحتی جای چشمهای آهویی تو رو می گیره!) خیلی باید سخت باشه اما در کمال ناباوری از بس که این دو ماه استاده ازم کار کشید و از ترس اینکه دیگه نرسم تز رو جمع و جور کنم مثل اسب دویدم و اتفاقات عجیب غریب دیگه ای که در کنارش افتاد,وصد البته حضور چند تا دوست خوب, باعث شد که جز دو سه بار که می خواستم برم خرید و کسی نبود باهام بیاد اصلا دلتنگش نشم و حتی یکی دو تا ایمیل بیشتر بهش نزنم. اما الان که داره بر می گرده حس میکنم انصافا جای خالیش زیاد بوده اما من از بس گرفتار بودم اون جای خالی رو نتونستم حس کنم و بیشتر حس دلتنگیم با چیزهای دیگه جایگزین شده بوده...
.
فردا صبح قراره وقتی دیدمش زل بزنم به چشمهای ریزش و بگم: "مپینگا باور کن آی میس یو مثل سگ! بات مگه این لایف لامصب مجال می ده که آدم به دلتنگی فکر کنه..."
فقط تا هفت روز دیگر بیست و شش ساله ام.
این روزها دلم میخواهد تمام غریبه ها از من بپرسند هو اُلد آر یو؟
و من با اطمینان و ترس بگویم بیست و شش!
.
چرا هیچ کس نمی پرسد؟
باورت میشود
بعد از آن چند روز سختی که بر تو گذشت
بعد از آن نتیجه ای که گرفتی
ناگهان دوستی می آید
و با مهربانی به تو هدیه می دهد
هدیه ای از جنس محبت ناب
یک فیت ماساژ
آن هم در منطقه مورد علاقه ات
و تو انقدر ذوق میکنی
که فریاد می کشی
در خودت
و احساس میکنی همه منطقه
از فریادت,
از عطر خوش دوستی
در غربت
پر شده است
و تا ابد خواهد ماند.
.
ممنون برای بودنت.
دوم جولای دو هزار و هشت
نصفه شبه و با صدای تلفن از خواب می پرم با خودم میگم بعنی کی میتونه باشه این موقع شب و گوشی رو که بر می دارم می شنوم که راننده دانشگاه می گه بیرون منتظرم و من با تعجب می پرسم مگه ساعت چنده و زود ساکت میشم, چون می فهمم که باز گند زدم وخواب موندم, تند تند آماده میشم و مثل دو روز قبل صبحونه هتل رو از دست میدهم .
توی کنفرانس فکرم به حرفهای دیشب سودابه است به چالشی که توش افتادم به اینکه از کجا معلوم که گاد اینجوری بخواد و این طرز فکر اشتباه خودم نباشه. اینکه چرا من هرچی خودم میخوام رو ربطش میدم به خواسته گاد.انگار یکی سرم رو محکم فرو کرده باشه توی حوض آب یخ و من از سوزش سردی آب, تازه از خواب بیدار شده باشم. انگار یکی توی چشام زل زده باشه و گفته باشه تمام اون چیزهایی که بهش ایمان داشتی و به خاطرش تلاش می کردی فقط یک توهم بود توهمی که به گاد نسبتش می دادی چون می خواستی همه چیز رو توجیه کنی و از شرسرزنش کردن خودت راحت بشی.
دختر اندونزیاییه با چشمهای ریزش بهم نگاه کرد و با صدای تو دماغی اش گفت این چندمین پیپرت هست و وقتی گفتم اولی هرهر زد زیر خنده! روز قبلش بهش گفته بودم که با این اطلاعات ناقصی که در مورد بالی داره آیا مطمئنه که اهل اونجاست یا نه و کلی سر به سرش گذاشته بودم. خواستم بخندم باهاش اما درونم نمی ذاشت. فکرهای لعنتی / چالشی که توش افتاده بودم مجالی برای خندیدنم نمی ذاشت. دختره گفت خجالت نکش از اینکه بخندی و من یک دفعه وقتی قیافه بانمکش رو دیدم که سرش رو کرده زیر میز و یواشکی می خنده هر هر زدم زیر خنده ...
و بعدترش که من رو برد خوابگاهش و فهمیدم سه تا بچه هاش رو توی اندونزی جا گذاشته پیش شوهرش و دولت فقیرشون هم همه هزینه های تحصیلش رو به اضافه ماهی ششصد دلار بهش میده بیشتر خندیدم بلندتر. از ته دل / با درد.
به خودم /به اعتقاداتم / به عدالت /به ایران/ به سرنوشت زن ایرانی/به زندگی...
اونقدربلند که یک ساعت بعدش دختر اندونزیایه تمام پرزنتم رو با دوربینش فیلم برداری کرد...
او خوشحال است
او موفق به ارضای به یکی از عقده های بزرگ زندگی اش شده است
او دچار یک کنفرانس پیپر شده است
و خوشحال است.
.
او حدس میزند عقده بعدی اش باید جایی نزدیک ایفل باشد...
چهار صد و پنحاه کیلومتر مانده به کولالامپور:
اکنون که بعد از گذراندن یک شبانه روز سخت و پر استرس و بی خواب
از یک خواب دوازده ساعت متوالی بیدار شده ام,
احساس می کنم تمام احساسات و عواطف انسانی ام در خواب هایم جا مانده اند
گویی که هیچ وقت, هیچ حسی, به هیچ چیزی, نداشته ام.