<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Maryam</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/" />
<modified>2008-10-11T06:35:30Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="4.12">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, maryam</copyright>

<entry>
<title>دوستان خوشمزه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_968.php" />
<modified>2008-10-11T06:35:30Z</modified>
<issued>2008-10-11T06:24:54Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1927</id>
<created>2008-10-11T06:24:54Z</created>
<summary type="text/plain">صبح اول صبح توی خواب و بیداری بیدار شدم ایمیلم رو چک کنم ببینم واقعن امروز صبح کلاس داریم یا اشتباه کردم, که دیدم یکی از دوستان بعد از احوالپرسی توی ایمیلش نوشته: وقت کردی اونجا حتمن کلاس عربی برو......</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>صبح اول صبح توی خواب و بیداری  بیدار شدم ایمیلم رو چک کنم ببینم واقعن امروز صبح کلاس داریم  یا اشتباه کردم, که دیدم یکی از دوستان بعد از احوالپرسی توی ایمیلش نوشته: وقت کردی اونجا  حتمن کلاس عربی برو...<br />
 یک لحظه با خودم فکر کردم از کی تا حالا  زبان عربی اینقدر مهم و جدی شده <br />
که دیدم در ادامه نوشته<br />
چون حرف زدن با زبان اصلی با گاد یک حال دیگه ای به آدم میده!!<br />
.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_967.php" />
<modified>2008-10-10T00:53:34Z</modified>
<issued>2008-10-09T03:34:30Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1926</id>
<created>2008-10-09T03:34:30Z</created>
<summary type="text/plain">عزیزم, کی برمیگردی و کوفت!...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>عزیزم,<br />
 کی برمیگردی<br />
 و<br />
 کوفت!</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_966.php" />
<modified>2008-10-08T15:09:17Z</modified>
<issued>2008-10-08T14:53:25Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1925</id>
<created>2008-10-08T14:53:25Z</created>
<summary type="text/plain">هی گاد جون عربی مَرَبی بلد نیستم باهات حرف بزنم یک چند قلم تصمیم گیری اساسی دارم قربون دستت برام بگیر, بعدا حساب می کنیم!...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>هی گاد جون<br />
عربی مَرَبی بلد نیستم باهات حرف بزنم<br />
یک چند قلم تصمیم گیری اساسی دارم<br />
قربون دستت برام بگیر, بعدا حساب می کنیم!</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>Tropical Region</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/10/trpoical_area.php" />
<modified>2008-10-11T06:48:18Z</modified>
<issued>2008-10-03T16:36:50Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1922</id>
<created>2008-10-03T16:36:50Z</created>
<summary type="text/plain">آب و هوای استوایی, به آب و هوای منطقه ای اطلاق میشود که رب گوجه در یخچال و ترشی در بیرون از یخچال, به خوبی کپک بزند....</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>آب و هوای استوایی,  به آب و هوای منطقه ای اطلاق میشود که<br />
  رب گوجه در یخچال و ترشی در بیرون از یخچال,<br />
به خوبی  کپک بزند.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>مریمینوس</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_964.php" />
<modified>2008-10-02T05:37:53Z</modified>
<issued>2008-10-01T15:05:20Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1920</id>
<created>2008-10-01T15:05:20Z</created>
<summary type="text/plain">از دوستی که همواره تو راستایش میکند, تا توجه تو را به خود داشته باشد بپرهیز...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>از دوستی که همواره تو راستایش میکند, تا  توجه تو را به خود داشته باشد<br />
  بپرهیز</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>هپی هری رایا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_963.php" />
<modified>2008-10-01T08:21:04Z</modified>
<issued>2008-10-01T08:15:18Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1919</id>
<created>2008-10-01T08:15:18Z</created>
<summary type="text/plain">یک تجربه ای هست که میگه روی کمک دو نفر هیچ وقت حساب باز نکن: 1) هم گروهی مالایی ات 2) امام زمان...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>یک تجربه ای هست که میگه روی کمک دو نفر هیچ وقت حساب باز نکن:<br />
1) هم گروهی مالایی ات<br />
2) امام زمان</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>Children of Heaven</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/children_of_hea.php" />
<modified>2008-09-30T13:00:05Z</modified>
<issued>2008-09-30T12:16:05Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1918</id>
<created>2008-09-30T12:16:05Z</created>
<summary type="text/plain">نمی دونم چرا یک دفعه حناق گرفتم. چرا همین جوری زل زدم به حقیقت و صدام در نمیاد.انگار حق با مپینگ بود. لحظه هایی که واقعا زجر کشیدی رو نمیتونی هیچ وقت ازش حرف بزنی . چون می ترسی بدبختیت...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>Feeling</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>نمی دونم چرا یک دفعه حناق گرفتم. چرا همین جوری زل زدم به حقیقت و صدام در نمیاد.انگار حق با مپینگ بود. لحظه هایی که واقعا  زجر کشیدی رو نمیتونی هیچ وقت ازش حرف بزنی . چون  می ترسی  بدبختیت رو با بقیه شیر کنی.  مپینگ راست میگه ما  وقتی از دردهامون حرف میزنیم یعنی حالمون خوبه. یعنی هنوز کار به جایی نرسیده که نشه دربارش حرفی زد.<br />
   من ترسیدم حرفی بزنم از اینکه یک روز صبح زود ,  یکی  پیش بینی کرده بود هرگز به رویاها یی که دارم نخواهم رسید و شکستی سخت در انتظارم هست و  بهتر است انرژی بیشتری برای دغدغه هایم هدر ندهم و من اونقدر شوکه بودم که نتونسته بودم بگم خوب که چی؟ برای چی این حرف رو میزنی, اصلا به تو چه . و فقط ساکت گوش داده بودم و بعد هم  دیدن فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0118849/">بچه های </a>آسمان مجید مجیدی کافی بود که تا نصفه شب مرا بی خواب کند و اشک مرا در بیارد و هی دلم هوای خانه و محبت و صمیمیت آن روزهایمان را کند و بازهم به هیچ کس حرفی نزنم.<br />
.<br />
این روزها بیشتر از هرچیزی به <a href="http://blog.maryammomeni.com/2008/09/post_612.html">این</a> نوشته فکر میکنم<br />
<em>یه روز می رسه که مرده هامون رو از زیر خاک بیرون می کشیم. تمیزشون می کنیم. لباس تنشون می کنیم. می ذاریمشون یه جا دراز بکشن. اتاق شون رو پر از گل داوودی می کنیم. پرده ها رو می زنیم کنار که آفتاب بیفته ته اتاق. بعد اونا لبخند می زنن. و آروم آروم زنده می شن. بهمون سلام می کنن. بغلشون می کنیم. می بوسیمشون. براشون غذا می آریم. همین طور که غذاخوردنشون رو تماشا می کنیم اونا برامون تعریف می کنن که مرگ چه جوری بوده. که نبودن یعنی چی. بعد خیالمون رو راحت می کنن که دیگه نمی میرن. <br />
که دیگه نمی میرن<br />
که دیگه نمی میرن<br />
</em><br />
و هی با خودم تکرار میکنم : <strong>خیالمون رو راحت میکنن که دیگه نمی میرن , که دیگه نمی میرن</strong>.....<br />
.<br />
 از آخرین باری که که بوی پاییز را حس کرده ام  چند وقت میگذرد؟<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title> برسد به دست آقای یک پنجره</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/post_962.php" />
<modified>2008-09-25T14:32:40Z</modified>
<issued>2008-09-25T10:53:38Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1917</id>
<created>2008-09-25T10:53:38Z</created>
<summary type="text/plain">می دونی من هنوز خیلی کوچیکم , که بخوام در باره این چیزهایی که گفتی بنویسم حکایت رنج و گنج, حکایت غربت و لذت, حکایت صعود و سقوط , حکایت فراز و نشیب.... وقتی اونقدر قد کشیدم که دستم به...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>می دونی<br />
من هنوز خیلی کوچیکم , که بخوام در باره <a href="http://www.yekpanjare.com/2008/09/1381.php">این </a>چیزهایی که گفتی بنویسم<br />
  حکایت رنج و گنج, حکایت غربت و لذت, حکایت صعود و سقوط , حکایت فراز و نشیب.... <br />
وقتی اونقدر قد کشیدم که دستم به چیزهایی که خواستم رسید,<br />
 همش رو مینویسم, همه داستان توهم پرواز رو.<br />
قول میدهم<br />
.<br />
<em>اون روز حتما خیلی دور نیست...</em><br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>looks: Very atractive</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/post_961.php" />
<modified>2008-09-24T13:31:41Z</modified>
<issued>2008-09-24T13:03:18Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1916</id>
<created>2008-09-24T13:03:18Z</created>
<summary type="text/plain">دارم فکر میکنم اگر یک تحقیق گسترده روی آدمهایی که در پروفایل اورکاتشان گزینه لوک: وری اترکتیو را انتخاب کرده اند انجام دهیم و پس از یک دوره درمان جدی, وضعیت جدید پروفایل را بعد از درمان بررسی کنیم, آنگاه...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>دارم فکر میکنم<br />
اگر یک تحقیق گسترده روی  آدمهایی که  در پروفایل اورکاتشان<br />
گزینه لوک: وری اترکتیو را انتخاب کرده اند انجام دهیم و پس از یک <br />
دوره درمان جدی, وضعیت جدید پروفایل را  بعد از درمان بررسی کنیم,<br />
آنگاه یکی از متدهای سافتور اینجینرینگ ( از همان ها که آن پروف چینی با هزار استدلال ناموجه به خورد دانشجویانش میدهد) را روی داده های جمع شده اپلای کنیم,<br />
 شاید به کار موضوع تز یک بنده خدایی آمد  و <br />
خدارا چه دیدی  ما هم این وسط به یک  نوایی رسیدیم!</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>To Dear Bloggers</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/to_dear_blogger.php" />
<modified>2008-09-24T13:02:12Z</modified>
<issued>2008-09-24T12:57:17Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1915</id>
<created>2008-09-24T12:57:17Z</created>
<summary type="text/plain">من بعد اگر از کافه پیانو و پاییز نوشته اید دعا می کنم دست تقدیر, گذرتان را به سرزمینی بیفکند که نه کسی تا به حال رنگ پاییز را در آنجا دیده است و نه اسمی از کافه پیانو...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>من بعد اگر از کافه پیانو و پاییز  نوشته اید<br />
دعا می کنم دست تقدیر,  گذرتان را به  سرزمینی بیفکند <br />
 که نه کسی تا به حال رنگ پاییز را در آنجا دیده است و  نه اسمی از کافه پیانو<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>برای خودم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/post_960.php" />
<modified>2008-09-23T16:02:05Z</modified>
<issued>2008-09-23T15:46:46Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1914</id>
<created>2008-09-23T15:46:46Z</created>
<summary type="text/plain">این لحظه را ثبت میکنم که یادم بماند لحظه ای که خوابم و بیدار و نمیدانم که خوابم یا بیدار حس یک بیمار سرطانی را دارم که وقتی کاملا از بهبودی اش قطع امید کرده باشد یک باره برایش یک...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>این لحظه را ثبت میکنم که یادم بماند<br />
لحظه ای که خوابم و بیدار<br />
و نمیدانم که خوابم یا بیدار<br />
حس یک بیمار سرطانی را دارم که وقتی کاملا از بهبودی اش قطع امید کرده باشد<br />
یک باره  برایش یک نامه عذرخواهی بفرستند که اشتباه شده بود.</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>زندگی یا روزمرگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/post_959.php" />
<modified>2008-09-23T06:23:00Z</modified>
<issued>2008-09-23T05:51:26Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1913</id>
<created>2008-09-23T05:51:26Z</created>
<summary type="text/plain">یک روزی, یکی, یک جایی بهم گفته بود: تعجب میکنم وقتی آدمهایی رو می بینم که خیلی با شوق و ذوق و هیجان از یک زندگی کاملا معمولی حرف میزنند , از کارهای معمولی/ از روزمرگی... و من اونقدر با...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>یک روزی, یکی, یک جایی بهم گفته بود:<br />
<em>تعجب میکنم وقتی  آدمهایی رو می بینم که خیلی با شوق و ذوق و هیجان<br />
 از یک زندگی  کاملا معمولی حرف میزنند , از کارهای معمولی/ از روزمرگی...<br />
</em><br />
و من  اونقدر با این جملش همذات پنداری کرده بودم که هیچی نتونسته بودم بگم,هیچی. </p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>لحظه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/post_958.php" />
<modified>2008-09-22T07:12:41Z</modified>
<issued>2008-09-22T07:03:21Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1912</id>
<created>2008-09-22T07:03:21Z</created>
<summary type="text/plain">چرا از مرگ مي ترسيد؟ چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟ مگر اين مي پرستي ها و مستي ها براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست؟ مگر دنبال آرامش...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>چرا از مرگ مي ترسيد؟ <br />
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟<br />
 چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟<br />
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها براي يك نفس آسودگي از<br />
 رنج هستي نيست؟<br />
 مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟<br />
 چرا از مرگ مي ترسيد ؟ <br />
<strong>كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد ؟ </strong></p>

<p><em>فریدون مشیری</em></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>Everything is under control except GOD</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/everything_is_u_1.php" />
<modified>2008-09-21T15:59:51Z</modified>
<issued>2008-09-21T15:45:29Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1911</id>
<created>2008-09-21T15:45:29Z</created>
<summary type="text/plain">دخترخاله: راستی پسر خانوم فلانی همسایه ما رو میشناختی من: منظورت همسایه سابق ماست. هم بازی بچگی من و داداشه دخترخاله: یعنی هم بازی بچگیت بود؟ من: اونی که همسن منه بود.نه بزرگه دخترخاله: نه بزرگی رو میگم من: خوب؟...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>my life</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>دخترخاله: راستی پسر خانوم فلانی همسایه ما رو میشناختی<br />
من: منظورت همسایه سابق ماست. هم بازی بچگی من و داداشه<br />
دخترخاله: یعنی هم بازی بچگیت بود؟<br />
من: اونی که همسن منه بود.نه بزرگه<br />
دخترخاله: نه بزرگی رو میگم<br />
من: خوب؟<br />
دخترخاله: راستی مامان بزرگم اینجاست<br />
من: خوب؟<br />
دخترخاله: هیچی ازدواج کرده<br />
من: ببین   من از وقتی خبر فوت دخترعمه ام رو شنیدم توی چت , همیشه این توهم رو دارم که  یکی بهم خبر فوت میده توی چت, لطفا دیگه جملت رو نیمه کاره قطع نکن و گرنه  توی دلم تصور میکنم که فوت کرده <br />
دخترخاله: ..... <br />
من: یعنی می خوای بگی فوت کرده؟<br />
دخترخاله: آره<br />
من : </p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>everything is under control, except me</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maryami.com/archives/2008/09/everything_is_u.php" />
<modified>2008-09-21T15:45:17Z</modified>
<issued>2008-09-21T15:38:31Z</issued>
<id>tag:www.maryami.com,2008://1.1910</id>
<created>2008-09-21T15:38:31Z</created>
<summary type="text/plain">تلقین میکنیم 3 2 1 &quot; همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت کنترله , همه چیز تحت کنترله,همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت کنترله,همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>gigily_happy@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>General</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.maryami.com/">
<![CDATA[<p>تلقین میکنیم <br />
3<br />
2<br />
1<br />
<em>" همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت کنترله, <br />
همه چیز تحت کنترله , همه چیز تحت کنترله,همه چیز تحت کنترله,<br />
همه چیز تحت کنترله,همه چیز تحت کنترله, همه چیز تحت کنترله, <br />
همه چیز تحت کنترله , همه چیز تحت کنترله,همه چیز تحت کنترله,<br />
 همه چیز!"</em></p>]]>

</content>
</entry>

</feed>