<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Maryam</title>
<link>http://www.maryami.com/</link>
<description></description>
<copyright>Copyright 2008</copyright>
<lastBuildDate>Sat, 22 Nov 2008 16:55:16 +0800</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=4.12</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 


<item>
<title>لذایذ</title>
<description><![CDATA[<p>از لذایذ دینوی همین بس که ساعت ها با سیستر کوچک غیبت کردن<br />
و گوشت مرده ملت را خوردن!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/11/post_977.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/11/post_977.php</guid>
<category>Idea</category>
<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 16:55:16 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>قبله گاه</title>
<description><![CDATA[<p>صبح که بابا رسید یک دوست عزیز اس ام اس زد که  میدانی افغانی ها به پدر چه می گویند؟<br />
می گویند: قبله گاه</p>]]><![CDATA[<p>روز اول که بابا را اینجا دیدم با خودم فکر کرده بودم  می توانم ساعتها درباره اش بنویسم, درباره یک عالمه حس های ناب,<br />
 احساس  شِیر کردن جایی که همیشه به  تنهایی تجربه اش کردی, با یکی که از جنس خودش هستی.<br />
احساس اینکه بین این همه آدمهایی که هیچ گاه نتوانستی با آنها یکی شوی,  یکی  از خون تو  اینجا هست  که در کنارش احساس امنیت می کنی یکی که نه زبان میداند نه راه و چاه را بلد است و مدام عین بچه خوب طبق برنامه ات همه جاها را می آید و هیچ, غر نمی زند.<br />
احساس اینکه  یکی این همه راه را آمده است تا مطمئن شود تو خوبی, حتی اگر با آمدنش هیچ گره ای از مشکلت باز نکند اما بودنش آنقدر شیرین است که نمی خواهی این لحظه هایت را با هیج چیز و هیچ کس نه تقیسم کنی و نه تعویض.<br />
اما  بعد  که یکی یکی دوستانم را به او معرفی کردم دیدم چیزهایی زیادی در باره دوستانم هست که هیچ وقت پی نبرده ام<br />
هیچ وقت اینقدر مطمئن نشده بودم که دوستی هاییم با هیج کس به خاطر هیچ چیز نیست. اینکه اندک دوستانی که داری آنقدر خالصانه محبتشان را نثار پدرت می کنند که گویی همانقدر خوشحالند که تو هستی.</p>

<p>وقتی خانم پرفسور مالایی با شوهرش برای بابا هدیه آورد و همه مان را در آن رستوران  ایرانی به افتخار بابا مهمان کرد و در جواب اعتراض ما که اینجا رستوران ایرانی است و ما میزبانیم به من گفت: اینجا کشور من است و پدرت همه این راه را امده است تا من را در کشورم مهمان کند؟ فهمیدم که  هیچ ازمحبت خالصانه این زن نفهمیده ام.</p>

<p>وقتی ژان فرانسوی  تمام مدت در گنتینگ هایلند با دوربینش همه حرکات بابا را با آن همه شوق و ذوق با  دوربینش فیلم برداری کرد و شب قبل رفتنش از مالزی تا نیمه شب فیلم را ادیت کرد تا به قول خودش بابا قبل از رفتن فیلم را ببیند و بعد هم آن همه بدو بدو اش برای رساندن فیلم ها,  فهمیدم که حتی وقتی مالزی کشور ژان و ایدار نیست اما باز هم باید مهمان  محبت آنها باشیم.</p>

<p>وقتی هم خانه چینی  قبلی ام که مدتهابود ندیده بودمش تا شنید عمو کی اف سی  (به قول خودش) اینجاست از ظهر برایمان در بهترین رستوران دریایی وقت گرفته بود تا بابا  برای اولین بار طعم خرچنگ را بچشد و بعد هم باز باید مهمان محبت آنها  می شدیم تنها به بهانه اینکه  کشور کشور ما نبود.</p>

<p>وقتی دوست ایرانی ام با مهربانی تمام  لحظه به لحظه فیلم را در سینما  برای بابا ترجمه می کرد که بابا از فیلم سر در بیاورد و  بعد هم آن همه همراهی اش و دوست دیگری که مرتب از دور در پرواز مواظب بابا بود , هدیه مپینگ و ..</p>

<p> فهمیدم که من  شاید پدری داشته باشم که در بعضی موارد بی نظیر است <br />
اما در طول این دو سال لحظه های غربت, دوستانی یافته ام <br />
 که بی شک هیچ جای دنیا لنگه ندارند.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/11/post_976.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/11/post_976.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 20:56:48 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>Done</title>
<description><![CDATA[<p>آدمِ خوش سلامِِ بدخداحافظی,<br />
 منم.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/11/done.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/11/done.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 09:41:21 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>اگه الان یکی می اومد  بهم می گفت<br />
که اگه فردا امتحانم رو خوب بدهم<br />
برام از <a href="http://www.nightandday.com/nightandday/index.jsp">این </a>ها میخره,<br />
باز هم فرقی به حالم نمی کرد و قرار نبود شب امتحانی<br />
دست از فیلم دیدنم بردارم!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/11/post_975.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/11/post_975.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Tue, 04 Nov 2008 19:14:48 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>Mark all as Read</title>
<description><![CDATA[<p>لامصب ,شب امتحان<br />
 آدم هر چی وبلاگ می خونه<br />
سیر نمی شه!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/11/mark_all_as_rea.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/11/mark_all_as_rea.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 18:10:57 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>BUSY IS A BAD EXCUSE</title>
<description><![CDATA[<p>وقتی دوستی به زور شما را در برنامه اش جای می دهد<br />
بهترین کار این است  که قبل از اینکه<br />
 دیگر به زور هم؛ هیچ جایی برایتان نباشد<br />
 خود, محترمانه با دستان خود گور خود را گم نموده <br />
و از تحقیر شدن پیشگیری نمایید!<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/11/busy_is_a_bad_e.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/11/busy_is_a_bad_e.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 12:25:03 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>Dislike Exam</title>
<description><![CDATA[<p>اگرهمین الان بهم خبر می دادند  که فقط تا یکسال دیگه زنده ام<br />
شک ندارم که به جای زورکی! درس خوندن واسه امتحانهای این هفته ام<br />
می رفتم  یک هالوین پارتی پیدا می کردم <br />
  ببینم  چه خبره این قدر ملت هالوین هالوین می کنند...</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/11/dislike_exam.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/11/dislike_exam.php</guid>
<category>Malaysia</category>
<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 20:02:34 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>Evil</title>
<description><![CDATA[<p>امروز روز, من مفتخرم که <br />
استعداد بالقوه خباثت انگلیسی ام را  به بالفعل تبدیل کرده <br />
و حرفهایی که  از آن یکی,  پشت سردخترک شنیده بودم <br />
را به  خود دخترک رو کردم<br />
 و بسی خرسندم!<br />
 </p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/evil.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/evil.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Fri, 31 Oct 2008 10:28:35 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>امروز</title>
<description><![CDATA[<p>مثل سگ, پشیمان<br />
منم!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_974.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_974.php</guid>
<category>Malaysia</category>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 11:01:27 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>Monika</title>
<description><![CDATA[<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=YbubrUc-3qg">می خوام برم کوه,<br />
شکار آهو...<br />
</a></p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/monika.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/monika.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 19:28:20 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>اندر دل من هزارخورشید بتافت,  		آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت</title>
<description><![CDATA[<p>تازگیها هرچه بیشتر فکر می کنم , بیشتر به این نتیجه می رسم که هیچ از زندگی نمی دانم.هیچ.<br />
.<br />
<em>خدا بیامرز ابو علی سینا اگر الان در قید حیات بود, حتمن  بهش یک  زنگ میزدم <br />
ببینم نقطه تفاهم دیگری به غیر از حس نادان بودن باهام داریم یانه؟!<br />
</em><br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_973.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_973.php</guid>
<category>Idea</category>
<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 14:28:34 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>برزخ</title>
<description><![CDATA[<p>دلم می خواهد یک آدم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی فهمیده<br />
فقط دو ساعت وقتش را به من بدهد, به همه حرفهایم خوب گوش کند <br />
و بدون اینکه هیچ حرفی بزند <br />
برای همیشه گورش را گم کند!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_972.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_972.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 17:50:22 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>خوشبختی  یا رهایی از بدبختی</title>
<description><![CDATA[<p>این روزها فکر میکنم زندگی خیلی جدی تر از اون چیزی هست که بخواهیم بیاریمش تو قالب چند تا جمله,شاید بعضی وقتها خیلی تلخ تر از اون چیزی که تصورش می کنیم تا حدی که کلمات هیچ وقت حق مطلب رو  نمی تون ادا کنند, حق درد و رنجی که کشییدیم, حسرتی که خوردیم و چیزهایی که هیچ وقت نداشتیم و هر چه بیشتر برای به دست آوردنشون تلاش کردیم بیشتر از اون خوشبختی فرضی که در ذهنمون ساخته بودیم فاصله گرفتیم. و بعضی وقتها خیلی زیباتر از تصوری که داشتیم که بازهم  فکر میکنم کلمات برای بیانش هیچ کمکی نمیتونن بکنند.</p>

<p>اون روز صبح که چشم باز کردم و دیدم اون یک هفته کذایی تموم شده, دلم خواسته بود از شیدا بنویسم از همراهی و از مهربانی اش, از اینکه تا آخر همه لحظه های تلخ و زهر ماری ام رو صادقانه شریک شده بود و دست آخرشادی  نتیجه رضایت بخشمون رو با هم سر کشیده بودیم.اما ننوشته بودم.مثل خیلی چیزهای دیگه که از ذهنم گذشته بودند و ننوشته بودم چون یک دفعه از خودم پرسیده بودم " تو را از نوشتن چه حاصل ؟".  وقتی باید همه اش سگ دو بزنی, وقتی همه  زندگی ات شده استرس, شده عجله, شده رقابت, شده هزار جور ترس. ترس از دست دادن زمان, ترس از دست دادن فرصتهایی که شاید هیچ وقت دیگه نداشته باشی, ترس از روزهای سخت تری که در پیش رو ته و هنوزشک داری  اونقدر قوی شده باشی که وقتی باد تند و سرد می وزه بتونی محکم سرجات وایسی و تکون نخوری. وقتی یک خبر کوچیک همه زندگیت رو از بین می بره, وقتی رفتار بد یک آدم, کل ایدولوژی زندگیت رو کن فیکون می کنه, <br />
اون وقت با خودت فکر می کنی توهیچ وقت, آدم مبارزه نبودی, این رو خودت بهتر از همه می دونی که وقتی یک جای کار برات سخت میشه به جای حل مشکل , صورت مساله رو عوض می کنی و خودت رو گول میزنی که می تونی.<br />
 اما خیلی وقته فهمیدی که لااقل باید با خودت صادق باشی, وقتی می دونی یک جای کارت می لنگه باید زل بزنی به آینه و به چشمای توی آینه بد و بیراه بگی, به چشمهایی که این روزها بیشتر از هر موقع دیگه خسته اند, چشمهایی که خیلی وقته  بهشون عادت دادی دیگه هی از دلتنگی, از فشار, از خستگی, خیس نشند, چشمهایی که مجبورشون کردی صبور باشند و دیگه راحت  راز درونت رو جلوی هیچ غریبه ای رسوا نکنند, چشمهایی که همیشه به جای تو حرف می زنند و تو رو وادار به سکوت می کنند. ...</p>

<p>اون روز صبح که چشم باز کردم و دیدم اون یک هفته کذایی تموم شده, بلند شدم یک نفس عمیق کشیدم و برای خودم چای با دارچین درست کردم و سعی کردم خوشبختی کوچک رها شدن از یک رنجی که بیهوده تمام انرژی ام را بلعیده بود رو برای خودم جشن بگیرم. جشن گرفتن خوشبختی رها شدن از یک بدیختی در سکوت و تنهایی, لذت وصف نشدنی داشت. لذتی که هیچ کلمه ای برای توصیفش پیدانکردم. <br />
لذت  زل زدن از روی رضایت, <br />
 به چشمهای گود افتاده و خسته جلوی آینه.</p>

<p>پی نوشت:<br />
<em>می دونی راستش من نمی تونم باور کنم دل کسی از ننوشتنم بگیره,  اما ننوشتم, تا دل کسی  به خاطر من و نوشته هام توی این روزهای بارونی نگیره...</em>.</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_971.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_971.php</guid>
<category>Feeling</category>
<pubDate>Fri, 24 Oct 2008 14:02:51 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>مرگ طبیعی</title>
<description><![CDATA[<p>من آخرش <br />
یا از سکته مغزی می میرم<br />
یا از مصرف زیاد لیمو ترش<br />
یا از کمبود ویتامین ب شش<br />
.<br />
در غیر این صورت حتمن <br />
 از دست هم گروهی مالاییم دق میکنم!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_969.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_969.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2008 15:56:47 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>دوستان خوشمزه</title>
<description><![CDATA[<p>صبح اول صبح توی خواب و بیداری  بیدار شدم ایمیلم رو چک کنم ببینم واقعن امروز صبح کلاس داریم  یا اشتباه کردم, که دیدم یکی از دوستان بعد از احوالپرسی توی ایمیلش نوشته: وقت کردی اونجا  حتمن کلاس عربی برو...<br />
 یک لحظه با خودم فکر کردم از کی تا حالا  زبان عربی اینقدر مهم و جدی شده <br />
که دیدم در ادامه نوشته<br />
چون حرف زدن با زبان اصلی با گاد یک حال دیگه ای به آدم میده!!<br />
.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_968.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2008/10/post_968.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 14:24:54 +0800</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>