<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Maryam</title>
<link>http://www.maryami.com/</link>
<description></description>
<copyright>Copyright 2010</copyright>
<lastBuildDate>Sat, 20 Mar 2010 05:11:55 +0800</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=4.12</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 


<item>
<title>بهاریه یا زمستان به درک که تمام شدی</title>
<description><![CDATA[<p>یک: شنیده بودم یکی از نشانه های دانشجوی دکترا بودن پرحرفیه* منم که ماهیچه های زبونم از روز ازل فعالترین عضو بدنم بوده و تحت هر شرایطی سر ملت  دور و برم رو میخوردم بس که حرف میزدم و ماجرا تعریف میکردم , همیشه با خودم فکر می کردم یا حضرت عباس من  اون موقع چقدر قراره حرف بزنم دیگه! اما نمیدونم چرا بر عکس, این مدت حرف زدنم نمیاد دیگه, حتی افاضات  وبلاگیم هم  آب رفته.<br />
.<br />
دو: دقیقن سه ساعت و نیم هست که به زنگی یک انسان نرمال برگشتم, تمرینم رو که تحویل دادم یک نفس عمیق کشیدم و صدای کودک درونم رو شنیدم که بعد از یک شکنجه ده روزه سرم داد میزد که برو از این آزمایشگاه بیرون تا اون روی من بالا نیومده !منم مثل اسب سرم و انداختم پایین و افسارم رو  از والد درون گرفتم و دو دستی تقدیم کودک درون کردم. بعد از سه ساعت حاصل مدیریت کودک درون, با دو دست لباس و شلوار و کلی خوراکی اومدم خونه!<br />
.<br />
سه: چند روز پیش برای ناتالی توضیح دادم که نوروز اولین روز بهار هست و  ما یک ماه قبل از نوروز خونه تکونی می کنیم و حتمن باید لباس نو بپوشیم  و فیلان و بهمان. امروز اومدم خونه دیدم دکور خونه رو کن فیکون کرده.حقیقتن اون سال نو رو جدی تر از من گرفته!<br />
.<br />
چهار: خیلی وقته دست روزگار باعث شده برنامه ریزیهام از اواسط دی هر ماه شروع بشه تا دی سال بعد. اما اگر بخوام از نوروز سال پیش تا نوروز امسال رو نگاه کنم سال  واقعن پرموجی داشتم, جای گله نیست , همین که از پسش بر اومدم خوشحالم.<br />
.<br />
پنج: یاد نوروز پارسال رسمن بخیر.(سلام به همه )<br />
.<br />
شش: بازگشت به خوشبختی یعنی دقیقن همون نوع لیموترش های خوشمزه توی ایران رو بتونی اینجا پیدا کنی و شب سال نویی هی با نمک بخوری!<br />
.<br />
هفت:می دونم برای خیلی ها سال سختی بوده, می دونم جنس سختی آدمها با هم خیلی فرق داره و قابل مقایسه نیست, اما الان بهار اومده,  سال نو شده , گذشته هم گذشته, <br />
لطفن به خاطر گل روی بهار هم که شه لبخند بزنید , یک ذره بیشتر, آها خوب شد<br />
حالا<br />
 سال نو مبارک<br />
دمب شما سه چارک!</p>

<p>*: با عرض پوزش از انواع دانشجویان دکترا</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1138.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1138.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 05:11:55 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>هفته کار و کوشش</title>
<description><![CDATA[<p>از این سه شنبه تا اون سه شنبه.<br />
پ-ن: اون سه شنبه تا این پنج شنبه تمدید شد!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1137.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1137.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 22:19:37 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>صدای پای گل میاد</title>
<description><![CDATA[<p>هوا بس ناجوانمردانه خوب است</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1136.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1136.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Mon, 08 Mar 2010 09:05:35 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>بی ربط</title>
<description><![CDATA[<p>نمی دونم چرا <br />
ولی همیشه برای اون دسته از دوستهام که هیچ وقت وبلاگم رو نمی خوندن<br />
احترام خاصی قائل بودم.</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1135.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1135.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 09:57:13 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>دنت واری و کوفت</title>
<description><![CDATA[<p>نگران <strong>نبودن</strong>,<br />
همیشه <br />
خیلی سخت تر از نگران <strong>بودنه</strong>!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1134.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1134.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 04:40:22 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>معادله یک مجهولی تنهایی</title>
<description><![CDATA[<p>عمق تنهایی × میزان کم حرفی= مقدار ثابت</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1133.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/03/post_1133.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Tue, 02 Mar 2010 23:38:25 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>جسارت از دست رفته</title>
<description><![CDATA[<p>دیری است<br />
دیگر بوی قرمه سبزی<br />
از کله ام<br />
برون نمی تراود<br />
به راستی<br />
به قیمت کدام آرامش مضحک  <br />
بوی قرمه سبزی را فروخته ام؟</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1132.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1132.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Sat, 27 Feb 2010 04:01:55 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>Law Of Attraction</title>
<description><![CDATA[<p>به ازای هر اروری که توی برنامم می گیرم<br />
یک فحش به سوپروایزرم می دهم که  این درس رو بهم پیشنهاد کرد<br />
یک فحش به استاد این درس که این  تمرین ها رو بهمون داده<br />
یک فحش به مارکر که  اینقدر ایراد الکی از تو تمرینهام در می آره<br />
یک فحش هم به خودم که چرا این درس رو گرفتم!<br />
فکر کنم تا این ترم تموم بشه, <br />
 طبق قانون جاذبه, بر اثر تکرار لعن و نفرینهای من<br />
یا من, یا سوپروایزرم یا استاده یا مارکر,<br />
یکیمون حتمن جان بر کف می شیم!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1131.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1131.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 08:01:37 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title> دعای روز یکشنه</title>
<description><![CDATA[<p> خدا زیادت کنه.</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1130.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1130.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 02:56:18 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>...</title>
<description><![CDATA[<p>عزیزم,<br />
 با سرما چه می کنی<br />
 و <br />
کوفت!</p>

<p>پ-ن: جواب آیدای <a href="http://piaderou.com/?p=152">پیاده رو </a>خیلی خوشمزه است.</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1129.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1129.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 02:13:51 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>برای تو که نمی شناسمت</title>
<description><![CDATA[<p>گفته بودی به خاطر دانشگاهت توی ذوق ات خورده است. گفته بودی روز اولی که آمده بودی و محیط دانشگاه را دیده بودی, با خودت فکر کردی انصراف بدهی.  گفته بودی قرار بوده پزشکی قبول شوی و جایت اینجا نبوده, اما وقتی استادتان سر کلاس از سیستر کوچک احوال من را می پرسد با خودت تصمیم می گیری مرا سر لوحه خودت کنی و همینجا بمانی و بعدن فوق بخوانی. اینها را آنقدر با لحن جدی به سیستر که بار اولش بوده با تو هم کلام می شده,  گفته ای که من و سیستر که از همه چیز جک می سازیم نتوانستیم هیچ جوری به آن بخندیم. می خواهم بگویم امروز صبح دلم از شنیدن این حرفهای سیستر گرم شد و بعد از آن همه اشکی که دیروز برای هیچ ریخته بودم خنده بر لبانم نشست. می خواهم بگویم من هم وقتی آمده بودم این دانشگاه توی ذوقم خورده بود و تا یک ترم هنوز باورم نمی شد نتیجه آن همه خرزدن و تست و کلاس رفتن, یک دانشگاه غیر انتفاعی باشد. من هم مثل تو و بقیه هم دانشگاهی های آن موقعم انتظار شریف و تهران و غیره داشتم در همه روزهای دبیرستانم. اما می خواهم بگویم که وقتی آدم به جایی می رسد که فکر میکند بیشتر از آن را لایق است اولین کاری که باید بکند این است که شکر گوید - شکر نعمت نعمتت افزون کند - و بعد باید هی زیر لب با خودش به زندگی بگوید این که بد شانسی بود اما بقیه اش را نشانت میدهم. می خواهم بگویم اگر آدمی هستی که با یک احوالپرسی استاد می توانی برداشت به این خوبی کنی و برای خودت از کسی که ندیده ای و نمی شناسی الگو بسازی پس می توانی جایگاه واقعیت را هم پیدا کنی.<br />
 می خواهم بگویم مهم نیست که آدم کجا باشد, مهم این است که آدم مبارز باشد که اگر جایی هم بد شانسی آورد روی زندگی را با تلاشش, با امیدش کم کند و تا هرچه که دلش میخواهد نگیرد کوتاه نیاید و موقع گرفتنش یادش باشد حتمن  انگشت وسطش را برای زندگی بالا بیاورد و بلند بلند بخندد, از آن خنده هایی که دل درد می گیرد آدم و فک و دهانش از درد خندیدن بی حس می شود..<br />
خواستم بگویم ممنونم دخترک از اینکه روزم را ساختی,<br />
 دست خدا به همراهت.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1128.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1128.php</guid>
<category>Idea</category>
<pubDate>Wed, 17 Feb 2010 08:37:35 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>برای دخترم</title>
<description><![CDATA[<p>حواست باشد بعضی ها  هر کجا می روند <br />
عقده هایشان را همه جا با خودشان می برند,<br />
تو<br />
 عقده های بزرگت را قبل از سفر خالی کن و <br />
عقده های کوچکت را در خانه برای من به یادگار بگذار.<br />
در ضمن یادت باشد کشتی گرفتن با خوک شاید کمی لذیذ باشد<br />
 اما در دراز مدت روحت را کدر می کند.</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1127.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1127.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Wed, 17 Feb 2010 00:24:17 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>...</title>
<description><![CDATA[<p>گادجون<br />
مرسی از سیلی خوشمزه امروزت.<br />
مرسی که بهم یادآوری کردی که هنوز هم با یک باد کوچیک<br />
 می لرزم و اشکم در میاد.<br />
مرسی که یادم آوردی هنوز خیلی مونده تا اونقدر قد بکشم<br />
 که از این بادها نلرزم و نشکنم.<br />
درس خوبی بود ولی<br />
 لطفن دیگه تکرار نشه!</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1126.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1126.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 07:59:44 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>خودشناسی</title>
<description><![CDATA[<p>کل هفته پیش رو نشستم وقت و بی وقت  زمان رو بردم عقب : یکسال , دوسال, سه سال, چهار سال, پنج سال.<br />
دونه دونه  شرایط هام, موقعیتهام, انتخابهام, تصمیم هام, عواقب انتخابهام و اشتباهاتم رو آوردم  وسط  و سعی کردم رفتارهای گذشته ام  رو تحلیل کنم.<br />
 آخرین نتیجه ای که از این همه فکر و خود تحلیلی گرفتم اینه که<br />
من خیلی آدم خری هستم.<br />
<strong>به معنای خود کلمه!</strong><br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1125.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1125.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 10:44:18 +0800</pubDate>
</item>

<item>
<title>باقلوا در غربت</title>
<description><![CDATA[<p>ناتالی شب که اومد خونه.<br />
گفت مریم  راستی من باقلوا خریدم<br />
خیلی هم خوشمزه است<br />
کلن باقلوای خوب همه جا گیر نمیاد!<br />
من یک لحظه چشام از حدقه زد بیرون<br />
فکر کردم  با لهجه کبکیش یک چیزی رو قاطی تلفظ کرده<br />
بعد که تکرار کرد<br />
 "باقلوا خریدم"<br />
فکر کردم حتمن اینها اسم باقلوا رو گذاشتن رو یک چیزی<br />
و به خورد مردم میدن<br />
بعد که باقلوا رو تو بسته دیدم<br />
فکر کردم حتمن یک چیزی از گوشت و ایناست ولی<br />
شبیه باقلواست<br />
بعد که تیکه اش کرد تا بچشم<br />
به حضرت عباس خود خود باقلوا بود.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1124.php</link>
<guid>http://www.maryami.com/archives/2010/02/post_1124.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 11:53:03 +0800</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>