<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Maryam</title>
<link>http://maryami.com/</link>
<description></description>
<copyright>Copyright 2012</copyright>
<lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 15:34:12 -0500</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=4.37</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 


<item>
<title>تازه ترین فرضیه اثبات شده</title>
<description><![CDATA[<p>If<br />
میزان خریت یک مریم آی در سن بیست و پنج سالگی=A<br />
and<br />
میزان خریت یک مریم آی در سن سی سالگی=B<br />
then<br />
A==B<br />
.<br />
میزان خریت یک مریم آی همیشه مقدار ثابت است.<br />
تنها<br />
از کشوری به کشور دیگر<br />
از شرایطی به شرایط دیگر<br />
 نوعش<br />
تغییر می کند<br />
 .<br />
</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2012/02/post_1252.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2012/02/post_1252.php</guid>
<category>Idea</category>
<pubDate>Fri, 03 Feb 2012 15:34:12 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>عادت می کنیم</title>
<description><![CDATA[<p>-مشکلت حل شد اینقدر غر می زدی؟<br />
-مشکل که نه. اما خودم چرا.</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1250.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1250.php</guid>
<category>Idea</category>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 11:12:35 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>بدون عذاب وجدان نه بگویید</title>
<description><![CDATA[<p>بعد از کلی ادعای رک و راحت بودن<br />
یک دفعه مچ خودم رو گرفتم<br />
که هی از روی تعارف و رو دروایستی برای همه وقت می گذارم<br />
و بعد هی حرص می خورم که چرا  وقت نمیشه کارام رو تموم کنم<br />
از این هفته تصمیم گرفتم عادت کنم نه بگم بدون عذاب وجدان.<br />
.<br />
همین الان استاده بهم ایمیل فوری زد که بیا تی ای این کلاس بشو <br />
و ترم شروع شده و اینا.<br />
آدم قبلی اگر بود از روی رودروایستی و تعارف می گفت باشه<br />
اما والد درون نوشت که<br />
شرمنده نمی رسم.<br />
فکر میکنی استاده چی جواب داد؟<br />
نوپرابلم!<br />
.<br />
به همین سادگی<br />
به حضرت عباس!</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1249.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1249.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 11:23:16 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>سگ سرد</title>
<description><![CDATA[<p>وقتی در عرض یک ساعت<br />
 جا لنزی جا مانده در ماشین خاموش<br />
یخمک می شود</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1248.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1248.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 21:30:25 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>کاش سحر شود</title>
<description><![CDATA[<p>دوران فوق لیسانس وقتی  استرس بچه های دکترا رو می دیدم<br />
 .به خودم قول دادم حالا حالاها سراغش نرم<br />
.اما بعد از یک سال کار باز دوباره وسوسه شدم و دچار شدم.<br />
حالا من هستم<br />
,دانشجوی سال سوم <br />
.با یک صورت مساله ای که هنوز هم روشن نشده<br />
وقتی یک هفته مداوم روی تز تمرکز می کنم و می خونم<br />
 یک دریچه  نور می بینم و یک ذره برام روشن میشه<br />
اما باز<br />
همه چی تاریک می شه.<br />
قبلن ها صبح که بیدار می شدم با خودم می گفتم <br />
امروز روشن میشه<br />
امروز یک قسمتی از تاریکی ها روشن میشه<br />
شاید اصلن سحره<br />
و قراره سپیده بدمه<br />
اما<br />
الان خوب می دونم <br />
که سحر نیست<br />
هوا هنوز خیلی تاریکه<br />
و من به اندازه یک چراغ قوه  به مساله ام دید دارم.<br />
به خودم قول دادم<br />
اون روزی که سحر شد<br />
نماز شکر بخونم<br />
البته<br />
اگر سحر شد...</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1246.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2012/01/post_1246.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 18:04:52 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>تو نیستی اما صدای خنده هایت در خاطراتم هست</title>
<description><![CDATA[<p>قوانین طبیعت وقتی عجیب می شود<br />
که  جای خالی عموجانی که چند سال اخیر<br />
 حتی یک بار هم فرصت هم کلام شدن  با او نداشتی<br />
وسط برف های یک دست قطب شمال <br />
آنقدر حس می شود که<br />
می خواهی  همراه برفهای یک دست بیرون پنجره <br />
آب شوی<br />
تا یادت  برود <br />
پدر دیگر برادر کوچکی ندارد که<br />
با هم  خاطرات گذشته را مرور کنند<br />
و بلند بلند بخندند<br />
همان خنده های فامیلی<br />
که صدایش  تا هفت کوچه هم می رفت...<br />
بچه ها می گویند<br />
وقتی برگشتم خانه, <br />
پدر را برای اولین بار بعد از رفتنت خندان می دیدند<br />
و کاش خنده هایش را موقع رفتنم <br />
با خودم نمی بردم...<br />
.<br />
جای خالی حضور کمرنگت خوب حس می شود <br />
عموجان.<br />
شب سال  نو میلادی<br />
برایت آرامش ابدی آرزو می کنم<br />
روحت همیشه شاد.<br />
</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/12/post_1245.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/12/post_1245.php</guid>
<category>General</category>
<pubDate>Sat, 31 Dec 2011 17:14:18 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>*وطن يعني قرار بيقراري </title>
<description><![CDATA[<p>روز آخر ناهار خانه خاله جان, داداشه  بلند گفت حیف شد تعطیلات تموم شد. کاشکی نمی رفت مریم! همه خندیدیم. خوبی خانواده و ایران این است که هر دفعه می روم ملت هر چقدر هم کار و درس و گرفتاری داشته باشند باز هم همپایه خوشی ات می شوند و نمی گذارند تنها بمانی. البته بعضی وقتها هم باید داد و بیداد کنی تا تنهایت بگذارند.</p>

<p>دوم: هر سال که می روم و برمی گردم چهره آخر آدمها توی ذهنم برای یک سال می ماند تا سال دیگر که چهره و حالتهایشان را ببینم. دلم میخواهد این را یک جوری بفهمانمشان که جلویم خودشان باشند که یکسال ننشینم از اینکه آخرین بار فلانی را غمگین و افسرده دیده ام غصه بخورم. که فکر نکنم فلانی زندگی اش خوب است چون آخرین بار شاد دیدمش. دلم میخواهد بگویم جلوی من نقش آدم شاد یا غمگین, موفق یا شکست خورده را بازی نکنند و فقط خودشان باشند بگذارند لااقل تصویر هایی که در ذهنم سال به سال نگه می دارم واقعی باشند.</p>

<p>سوم: دوست میگوید که باید مراقب باشی آدمها جلویت مصنوعی نباشند و نشوند. من این خطر را تا این دفعه که رفتم و برگشتم حس نکرده بودم. وقتی فهمیدم شش ماه چقدر خوب تمام شدن عمو جان را از من پنهان کرده اند, فهمیدم حتی بزرگترها هم مصنوعی شده اند.فهمیدم که بهای غربت همین مصنوعی شدن بقیه است و چاره ای جز پذیرفتنش نیست.</p>

<p>شهر سرد سرد است. صاحبخانه آلمانی  با همسایه مصری ام زیر درخت کریسمس برایم هدیه گذاشته است.  یک کارت تبریک خوش آمدی برایم روز میز گذاشته. همسایه مصری برایم صبحانه خریده  و گلدانهایم را شاداب برایم روی میز گذاشته. هدیه های کریسمس را که باز می کنم,  هنوز در فکر اینم که چرا سیستر کوچک از زیر بار خداحافظی آخر در رفت و نگذاشت از این همه مهربانی اش تشکر کنم؟ چرا پدر روز آخر آنقدر کلافه بود که نتوانستم موقع رفتن بیدارش کنم ؟ چرا مادرک بعد از پنج سال  هنوز موقع رفتنم غر می زند؟ یک کلاه و لباس گرم با آلبوم عکس از روزهای شاد سال گذشته ام هدیه گرفته ام. کلاهم را روی سرم می گذارم. می روم جلوی آینه و از آدم توی آینه می پرسم <br />
 چرا دل کندن ذره ای آسان نمی شود؟<br />
هان؟</p>

<p><em>پ ن: * از شعر وطن شجاع پور<br />
</em></p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/12/post_1244.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/12/post_1244.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 08:31:44 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title> خواننده نه خاموش من</title>
<description><![CDATA[<p>لب تاپم گم نشده است<br />
همین جا سرجایش نیمه شکسته و خسته است.<br />
خودم اما,<br />
چند صباحی است گم شده است<br />
به همه جا سر زده ام اما<br />
 هنوز هم پیدا نشده است...</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/12/post_1243.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/12/post_1243.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 21:51:06 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>خوش اومدی زمستون</title>
<description><![CDATA[<p>یک آدم کویری<br />
حتی اگر<br />
در نزدیکی قطب شمال هم باشد<br />
وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کند و دانه های برف  را می بینید<br />
از ته دل ذوق می کند<br />
و دلش می خواهد برود بیرون وسط برفها,<br />
حتی وقتی از گلو درد و تب <br />
گوشه خانه افتاده باشد...<br />
</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1242.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1242.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 15:19:28 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>تلاش کنید تا بمیرید</title>
<description><![CDATA[<p>بعد یک هو وسط مهمانی<br />
یادم افتاد<br />
که یک جایی توی زندگی به خودم قول داده بودم<br />
تک تک نداشته هایم را از زندگی پس بگیرم<br />
و نگذارم لحظه رفتن چیزی ته لیستم مانده باشد.<br />
جمع خوب دوستانه دیشب خودش یکی از موارد توی لیست بود.<br />
.<br />
بعد من هی بگویم که خوشبختی به همین تلاشهایش هست و<br />
و هی همه سر تکان دهند و هیچ کس باور نکند.</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1241.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1241.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Sun, 20 Nov 2011 10:21:47 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>iUs mission accomplished</title>
<description><![CDATA[<p>بعد نمک زندگی می شود همین چیزها<br />
که صبح اول صبح با صدای تلفن یک سیستر اوسکول شده بیدار شوی<br />
که بینی باز هم توانستی  برای تولدش سورپرایزش کنی<br />
با کمک دوست.<br />
بعد من هی بگویم که زندگی به همین دوستی ها یش هست<br />
و هی همه سر تکان دهند و هیچ کس باور نکند.<br />
.<br />
</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/11/ius_mission_acc.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/11/ius_mission_acc.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Sun, 20 Nov 2011 10:17:18 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>نیمه پر نبودن گودر </title>
<description><![CDATA[<p>این ترم تصمیم گرفته بودم خودم رو مجبور کنم به هر نحوی شده چند تا کار رو جزو برنامه های روزمره ام بذارم.<br />
اولیش کلاس ورزش بود که مدتها بود ثبت نام می کردم ولی یکی در میون می رفتم و هی بهانه می تراشیدم.<br />
بعدیش کلاس فرانسه بود که سعی می کردم به روی خودم نیارم یک سال و نیمه اینجام و هنوز فرانسه ام عین آدم نشده و هر فرانسوی می دیدم مجبورش می کردم انگلیسی حرف بزنه به جای اینکه من سعی کنم فرانسه حرف بزنم.<br />
کار بعدیم کار روی پروژه ام بود که بعد از دفاع پروپزالم خیلی کم شده بود و و روی سر بالایی همونجور مونده بود و به روی خودم نمی آوردم<br />
یکی دیگه ش این بود که آخر هفته  ها رو در بدترین حالت حداقل یک روزش رو کامل استراحت و کنم و با خیال راحت وقت تلف کنم.<br />
.<br />
تا یک ماه پیش همه این ها یک جاییشون می لنگید<br />
اما<br />
از وقتی <a href="http://google.com/reader">گودر </a>رو  بستن,<br />
به حضرت عباس که<br />
سخت از خودم راضی ام!</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1240.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1240.php</guid>
<category>Montreal</category>
<pubDate>Thu, 10 Nov 2011 14:54:26 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>فرصت ها را بچسب</title>
<description><![CDATA[<p>فرصتی که از دست رفت,<br />
<strong>رفت!<br />
</strong></p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1239.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/11/post_1239.php</guid>
<category>Idea</category>
<pubDate>Sun, 06 Nov 2011 19:53:56 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>در مدح تحصیل</title>
<description><![CDATA[<p>از مزایای دکترا خوندن اینه که دیگه هیچ مشکلی برات رنگ رو رو نداره.<br />
به قولی<br />
  آب که از سر گذشت <br />
چه یک وجب <br />
!چه صد وجب</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/10/post_1238.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/10/post_1238.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 26 Oct 2011 21:45:34 -0500</pubDate>
</item>

<item>
<title>رنگم ببین و حالم مپرس</title>
<description><![CDATA[<p>بعد حال و روزم طوری شده که<br />
وقتی امروز کلاس سمینارم,<br />
 دو ساعت زودتر از وقت خودش <br />
تموم شد<br />
از شعف به دست آوردن دو ساعت وقت خالی برنامه ریزی نشده خالص,<br />
از خوشی<br />
می خواستم زار زار گریه کنم فقط.</p>]]></description>
<link>http://maryami.com/archives/2011/10/post_1237.php</link>
<guid>http://maryami.com/archives/2011/10/post_1237.php</guid>
<category>my life</category>
<pubDate>Thu, 13 Oct 2011 14:21:56 -0500</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>
